ساده مثل دو رویی

امروز داشتم در مورد داستان لاتاری می خوندم. متوجه چند تا مسئله شدم: مسئله اول، مسئله دوم و مسئله سوم.


مسئله اول اینکه معنا و مفهوم داستان رو خوب متوجه شده بودم!


دوم اینکه فقط این من نبودم که بعد از خوندن این داستان گیج شدم. کل آدمهایی که این داستان رو خوندن تا چند وقت گیج بودند!


سوم اینکه مرحوم فروغ خوب گفته: «این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی است که همچنانکه تو را می بوسند در ذهن خود طناب دار تو را می بافند!»


مسئله خیلی ساده است. بابام همیشه یه داستانی تعریف می کنه که می گه: توی جنگل سیل میاد. حیوانات به یه تپه ای پناه می برند اما باز هم از سیل نمی تونند در امان بمونند! میمون که همراه بچه ش بوده بچه رو میذاره روی سرش که آب به بچه ش نرسه اما یه کم که آب بالاتر میاد و خود میمون کم کم داشته می رفته زیر آب، بچه ش رو میذاره زیر پاش و خودش رو می بره بالا!!


البته این داستان بیشتر از اینکه در مورد حیوانات بی زبون صادق باشه در مورد آدم ها صدق می کنه!


هر کسی به فراخور حالش یه چیزی رو میذاره زیر پاش و خودش رو بالا می کشه!


یکی وجدانش رو


یکی عشقش رو


یکی انسانیت رو


و یکی هم خدا رو!


و اونی که خدا رو زیر پاش بذاره ...


بگذریم از زیرپایی!


حتما داستان لاتاری رو بخونید! هر چه که بیشتر می گذره به این داستان علاقه مندتر می شم. داستان خیلی ساده هست طوری که اصلا تصور نمی کنی که داری داستان می خونی. خیلی ساده هست! نویسنده داستان شرلی جکسن هست.