X
تبلیغات
رایتل
فانوس دریایی
حقیقت همیشه آنگونه نیست که می بینیم و همیشه آنگونه دشوار نیست که نتوان آن را به سادگی درک نمود...
آرشیو
پنج‌شنبه 17 مرداد 1387
برای یک لقمه نان

شب سختی داشت. شب در خانه ای بود که صاحب و ساکنش را برای اولین بار می بود که می دید. شب را با هزاران ترس و دلهره وارد آن خانه شده بود و صبح با هزاران افسوس خانه را ترک می کرد!

دیشب چهره ای آراسته داشت که توجه هر کسی را به خود جلب می کرد! اما صبح با چهره ای عادی قدم به بیرون خانه می گذاشت.

پول خوبی گرفته بود. تا چند روزی لازم نبود که شب را در خانه خود نباشد.

قصد خانه مادرش را داشت تا نرگسش را بردارد و برای جبران شبی که در کنارش نبوده، او را به شهر بازی ببرد! برنامه هر روزش بود؛ البته روزهایی که شب قبل را با نرگس نبود.

امروز و فردا در کنار دخترش خوش خواهد بود. اما فردای فردا چطور؟ فرداهای فردا چه؟

در ذهنش فردای سیاه خود را ترسیم می کرد. در دل می گفت که امروز را پیش نرگس می مانم اما فردا باز به سر کار می روم تا شاید برای فرداهای نرگس کاری بتواند انجام دهد!

یاد شبی افتاد که برای اولین بار مجبور شد تن به خفت بدهد که صاحبخانه اش از خانه بیرونش نکند و ماهی دیگر فرصتش دهد.

تا صبح گریه کرده بود. از خدا شرم داشت. خدایی که او را این چنین در تنگدستی قرار داده بود.

فردای اولین شبش دیگر خوب فهمیده بود که چاره ای ندارد و باید همه عمر را تا صبح گریه کند. با اکراه می رفت و با اکراه پول می گرفت و با اکراه خرجش می کرد.

خسته بود! از این همه کار دل آزار خسته بود!

خسته از نگاه همسایگان که او را زنی هوس باز و تنوع طلب می دانستند!

او تمام تلاشش را کرده بود و می کرد تا کاری آبرومند دست و پا کند اما نمی شد! اگر هم کسی این را نمی دانست، مادرش می دانست! اگر مادرش هم نمی دانست خدا می دانست!

ذهن آشفته اش را نمی توانست سامان دهد.

می رفت و فکر می کرد که لحظه ای احساس کرد که دستش با شدت تمام کشیده شد.

تا به خود بیاید، کیفش را از دست داده بود!

امشب هم نرگس باید بدون مادر بخوابد!


من بعضی روزها موقع برگشتن از سر کار از نواب رد می شم! جلوی تره بار نواب یه خانمی می ایسته. هر موقع اونجا می ایسته ترافیک شدیدی به وجود میاد! یه روز وسط ظهر داشتم میومدم که ترافیک سنگین بود. از جلوی تره بار که رد شدیم دیدم که اون خانم اونجا ایستاده بود. از قضای روزگار اون روز من با خطی ها داشتم می اومدم.

راننده گفت: این خانم تو خط نواب کار می کنه! خیلی معروفه همه می شناسنش!

اون دفعه جلوی مترو کیفش رو زدند. بنده خدا گریه می کرد!

دلم خیلی گرفت که چرا باید هر چی بدبختی هست یک جا به سر آدم بیاد! شاید تجربه نکرده باشید(من هم تجربه نکردم) اینکه کیفت رو بدزدند خیلی سنگینه! و اگر در اون پولی باشه که برای بدست آوردندش تن به هر ذلتی دادی خیلی بیشتر احساس فشار خواهی کرد!!! البته اگر برای پول زحمت کشیده باشی! نه اینکه پدرجان تو جیبت بذاره!!

من برای خانوم هایی که از این راه گذران زندگی می کنند اخترام زیادی قائلم. البته برای کسانی که از سر اجبار و فقط برای گذران زندگی.( یاد مالنا افتادم!)

یادم نمیاد تو کدوم سوره از قرآن بود. اوایل سوره بود که خدا می فرمود: کسانی که زنا و فحشا کنند برای ابد در جهنم خواهند بود. اما کسانی که از روی اجبار چنین کنند، البته خدا بخشنده و مهربان و توبه پذیر است.

البته نقل به مضمون.


این هم شعری از خواننده محبوب دخترها یعنی مجید اخشابی که از صدا و آهنگهاش نفرت دارم!(می تونید اینجا آهنگ رو گوش کنید)

اما این شعرش خیلی قشنگه البته اگر از ایت قسمتش بگذریم: تیتر روزنامه عصره. چی کار کنم که همه چیز رو سیاسی می بینم! این آهنگ در دوره اصلاحات و روی یه سریال کار شده بود که این روزنامه عصر همیشه آزرام می داد. آخه اون موقع فقط روزنامه های راستی، عصرها چاپ می شدند.

یکی میگه " o "منفی , یکی میگه عینه قصره
مردی خونشو فروخته , مردی خونه شو فروخته
تیتر روزنامه عصره...

آره , خونشو فروخته واسه بچه ش نون خریده
نرخ خون پایینه انقدر یا اونو گرون خریده ؟...

عصره آهن, عصره گرگه
توبه مرگ گرگ عصره
مردی خونش " o "منفی اما خونش عینه قصره

حالا سنگ پشت یا حلزون صد چمن خونه به دوشن
سنگدلان که قیمته خون خونه شونو میفروشن
غم مخور یکی همیشه خوبه کیمیا سرشته
آدرس خدارو داره , میگه خونمون بهشته

فرصت همیشتونو از خود و خدا نگیرین
زندگی امیده امید زنده باشین تا نمیرین

فرصت همیشتونو از خود و خدا نگیرین
زندگی امیده امید زنده باشین تا نمیرین...
زنده باشین تا نمیرین...


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 117958


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها