X
تبلیغات
رایتل
فانوس دریایی
حقیقت همیشه آنگونه نیست که می بینیم و همیشه آنگونه دشوار نیست که نتوان آن را به سادگی درک نمود...
آرشیو
سه‌شنبه 14 خرداد 1387
در رو ببند هوا سرده!

چند شب پیش که بنا بر دلایلی حالم خوب نبود و توی یه دنیای دیگه داشتم سیر می کردم؛ سوار ماشین شدم تا بیام خونه!

بد جوری داغون بودم! پشت چراغ قرمز نگه داشت و من هم گفتم که پیاده می شم! پیاده شدم و چند قدم از تاکسی دور نشده بودم که یهو راننده داد زد: آقا در رو نمی بندی؟

برام خیلی جالب بود!!!

البته این دلیل نوشتن امروزم نبود بلکه خاطرات سفر حج یک بابایی باعث شد که بیام و بنویسم.

حاجی رفته بود بالای منبر و داشت می گفت: آقا اصلا نمی تونی تصور کنید که چه حسی به آدم دست می ده! خیلی حس زیبایی بود. هفت بار دور خانه خدا که می چرخی و بعد که به جلوی حجر الاسود می رسی و با خدا بیعت می کنی که دیگه گناه نکنی، هر چقدر بگم نمی فهمید که چه حس خوبیه!

اون موقع که ما رفته بودیم طالقانی هم بود(رییس فدراسیون کشتی) شب ها می رفتیم دور حرم جمع می شدیم و از خضرت علی و حضرت فاطمه می گفتیم و عزاداری می کردیم! اون دیوث ها نمی ذاشتن که از این کارها بکنیم! مخفیانه می رفتیم! یه بار فهمیدن نزدیک بود همه مون رو بگیرند.۱

حالا بحث سیگار پیش میاد:

نزدیک حرم قدغا بود من از خدمتکارهای هتل می گرفتم! سیگار مارلبورو رو ۲۵۰۰ تومن می خریدیم! آخرش یه سوپر مارکتی پیدا کردم که مارلبورو رو ۱۲۵۰ می داد! البته خواهر .... دفعه اول ۲۵۰۰ بهم داد!

یه روز هم که خیلی پی سیگار بودم از راننده اتوبوس که فیلیپینی بود سیگار خواستم. آقا یه سیگار داد، سه پک که زدم سرم گیج رفت! گفتم خواهرت رو ... این چی بود دادی به من؟

ای آقا هر چی بگم کم گفتم! اصلا دوست نداشتم برگردم! بعد از برگشتن هم تا بیست روز گیج بودم اصلا تو خودم بودم!

دلم می گرفت هی می گفتم خدایا چرا همونجا نموندم؟ چرا اونجا نمردم؟

زیارت قبول!!

۱. تو این لحظه یکی برگشت گفت که اِاِاِاِ واسه چی؟ برای چی نمی ذاشتن؟(سال خوبی داشته باشی)

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 117958


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها