فانوس دریایی
حقیقت همیشه آنگونه نیست که می بینیم و همیشه آنگونه دشوار نیست که نتوان آن را به سادگی درک نمود...
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
جمعه 31 خرداد 1387
خود شکن آینه شکستن خطاست

بعضی وقت ها هست که من جملات بسیار قشنگی می سازم و می گم! این رو جدی می گم! خیلی پیش میاد که جملات قصاری می گم که خودم در عجب می مونم که این جمله رو از کجام در آوردم!!

چند روز پیش توی مغازه کنار دانشکده بودیم(همراه بچه ها) فروشنده بهم گفت که رامین توی آینه به خودت نگاه می کنی؟

گفتم: والله از وقتی که ریش گذاشتم، نه! یه کم چهره ترسناک شده. برای همین ترجیح می دم نگاه نکنم!

گفت: نه کلا می گم. به خودت زیاد توی آینه نگاه می کنی؟

گفتم: آره من عاشق خودم هستم و ...!

یهو جمله که تموم شد برگشتم گفتم نه! المؤمن مرءاة المؤمن!

وقتی تو چهره دوستان نگاه می کنم، چهره کریه خودم رو بهتر می بینم!!

خداوکیلی جمله قشنگ و تاپی هست!

آدم با دیدن بعضی از دوستاش بیشتر و بهتر به ذات پلید خودش پی می بره! و چهره بی روح و کثیف خودش رو بهتر می بینه!

معنی جمله خیلی ثقیل هست! یه کم روش فکر کن!


چهارشنبه 22 خرداد 1387
Relax & Enjoy

و امروز دکتر قلی است که می گوید. از نحوه درس خواندن و پاس کردن درس ها! البته نه اینکه این متن به منزله راهکاری برای درس خواندن شما باشد! زیرا که هر آدمی را ویژگی های خاصی است که بر اساس آن باید راه خود را برگزیند! اگر هم نگزیند خود زندگی راه او را خواهد گوزید!(ببخشید بی ادبیه اما طبیعیه)

اینا تجربه چند روزه من است در فرجه ها!

صبح ساعت 3 از خواب بیدار می شی؛ اصلاح می کنم: بعد از ظهر ساعت 3 بیدار می شی!

یه کمی توی رختخوابت دراز کش اما با چشمانی کاملا باز به اطراف نگاه می کنی. سپس یعد از ساعتی ازجای بلند می شی و می ری سمت دستشویی! دست و صورت و جاهای لازمه رو می شوری(این همون می شویی هست)

میایی سراغ اینترنت!

بعد می ری ناهار و صبحونه رو یکی می کنی! البته خودشون رو، نه ناموسشون رو!

بعد هم چون شکم پر هست و کمی سنگین شدی دراز می کشی!

عقربه های ساعت نشون می دن که ساعت شش عصر هست! می ری سراغ درس! نیم ساعت از درس نگذشته که یادت میفته نماز نخوندی! سریع می ری وضو می گیری تا نماز عشق رو با اقتدا به صنعتی 1 شروع کنی!

نماز رو می زنی! میایی درس بخونی می بینی که از طراوت و شادابیت کم شده می ری و کمی بستنی یا میوه یا آب(بسته به وسع مالی) می خوری.

بعد می ری اینترنت!

میایی و کمی درس می خونی تا اینکه فوتبال شروع می شه؛ تو اهل فوتبال نیستی اما به خاطر امتحانت می ری و فوتبال نگاه می کنی! بازی کسل کننده هست اما درس کسل کننده تره!

موقع شام می شه! و همون قضیه سنگینی و درازیدن بعد ناهار!

بعد هم کمی درس می خونی! باز فوتبال شروع می شه! می ری فوتبال نگاه می کنی! بازی هلند و ایتالیاست. داری با تمام چیزت آرزو می کنی (منظورم از چیز وجود هست) که هلند ببره! طوری حرص و جوش می خوری که انگار بابات توی زمینه! هلند هم سریع گل رو می زنه! خوشحال می شی! گل دوم و بعد هم سوم!

خیلی خوشحالی از اینکه هلند برده(البته کلا خوشحالی)

در چیز نمی گنجی! پوست رو می گم!

میایی درس بخونی اما حسش نیست، خیلی شارژِی! میایی سراغ اینترنت! شروع می کنی به چت کردن( به فتح یا کسر چ، زیاد توفیر نداره)

ساعت 3از نت میایی بیرون! تازه تصمیم می گیری که بری حموم! اما خوابت میاد برای همین میایی و درس می خونی! ساعت چهار که می شه حس می کنی زیاد خوندی و وقت خوابه! می ری بخوابی اما از بس که درس خوندی و زحمت کشیدی خوابت نمی بره! آخه استرس داری!

بالاخره پنج می خوابی هفت بیدار می شی! میری دانشکده! یک ربع ساعت دیر می رسی! اما روحیه رو نمی بازی! با عجله نمی ری سر جلسه! آداب و سنن امتحان باید رعایت بشه! گوسفند رو که می خوان بسمل کنند یه آبی اولش می دن! برای همین می ری دستشویی تا بتونی دنیا رو به یه رنگ دیگه ببینی!

بعد از ...(زمانش رو نمی گم چون خصوصیه) میایی بیرون و می ری شماره صندلیت رو نگاه کنی! گیج خوابی! یه بار می ری پیدا نمی کنی و دوباره میایی نگاه می کنی! و بالاخره یافتن می نمایی( به ضم ن).

می ری سر جلسه! سوالات دارن به شدت بهت دهن کجی می کنند! تو هم کم نمیاری و بهشون دهن کجی می کنی و در یک اقدام متهورانه بعد از دهن کجی های بسیار آبستراکسیون! می کنی و از سر جلسه میایی بیرون و دیگه هم نمی ری!!!!!

میایی بیرون با دوستان بگو و بخند! انگار نه انگار که امتحان رو ر...ی! خوشحال و خندون ول می چرخی! انقدر رلکس که خودت هم تعجب می کنی! بابا یه آدم(بلانسبت) چقدر می تونه بی خیال باشه! دیگه شور Relax & Enjoy رو هم درآوردی بابا!!

می ری انلاب و برای امتحان میانه کتاب می خری!!!!

بعد می ری بالا شهر تا بری سر کار! تا ساعت نه شب سر کاری! واقعا سر کاری! بد جور سر کاری!

ساعت یازده می رسی خونه و شام و این جور مسائل!

میایی پای کامپیوتر و شروع می کنی به نوشتن گلواژه تا توی بلاگ در پیتت بذاری!

فردا ساعت نه صبح هم امتحان داری. درواقع امروز و نه فردا! هنوز دست به کتابش نزدی! خوابت میاد و موندی بر سر دو راهی که بخوابی یا بخوابی!

این بود زندگی من در روز قبل امتحان صنعتی(20خرداد) و روز امتحان صنعتی و روز قبل امتحان حقوق(21خرداد)!

اولین امتحان رو به سلامتی افتادیم!!!


شنبه 18 خرداد 1387
moment of truth

چند وقت پیش یه بلوتوث رسید دستمون که به نظر من وحشتناک بود. اسمش بود moment of truth.

یه مسابقه ای بود توی کانال فاکس آمریکا که شرکت کننده باید در جواب سوال هایی که می شد راست می گفت. راست و دروغ جواب ها از طریق دستگاه دروغ سنج بررسی می شد.

شرکت کننده یه زن بود. مسابقه برای ما از اینجا شروع می شه که دوست پسر سابق دختر وارد مسابقه میشه. زن مورد نظر ما کاملا شوکه می شه. مجری پسر رو معرفی می کنه و ازش می خواد که سوالاتش رو بپرسه!

سوال اول رو می پرسه:

اگر من برگردم حاضری شوهرت رو رها کنی و بیایی سراغ من؟

زن با خودش کلنجار می ره. لبهاش رو گاز می گیره. نمی دونه چه جوابی بده! کلی مکث...

اما شانس باهاش یار بود که یکی از آشناهاش سوال رو باطل می کنه و از جواب دادن راحت می شه!

مجری از پسر می خواد که سوال بعدیش رو بپرسه:

قبول داری کسی که باید باهاش ازدواج می کردی، من بودم و نه شوهرت؟

سوال سختی بود البته نه به سختیه سوال اول!

زن باز با خودش کلنجار می ره و بعد از مکثی و تفکری و تأملی می گه:

خوب؛بله فکر می کنم همین طوره!!

دستگاه هم اعلام می کنه که جواب صحیح بوده!

تو این لحظه شوهرش رو نشون می ده که دو دستش رو گذاشته روی صورتش! شاید دوست داشت که دستگاه بگه جواب اشتباه بوده.

تا اینجای مسابقه مبلغی پول رو برنده شدند. مبلغی هنگفت.

مجری می گه که آیا حاضرید باز هم مسابقه رو ادامه بدید؟

هم زن و هم شوهر، اعلام می کنند که می خوان ادامه بدن!

مجری می گه فقط سه تا سوال باقی مونده اگر جواب درست بدید دویست هزار دلار برنده می شید و اگر اشتباه جواب بدید، کل پول رو از دست می دید.

قبول می کنند.

دوست پسر سابق رفته و مجری سوال می پرسه:

آیا بعد از ازدواج با همسرت با کسی رابطه جنسی داشتی؟

زن رو نشون می ده که قرمز شده و داره فکر می کنه که چه جوابی بده!

شوهر رو نشون می ده که ... نمی دونم به چی فکر می کرده!

زن یه کم فکر می کنه و می گه:

بله

و باز هم دستگاه صحیح بودن پاسخ رو تأیید می کنه!

تصور اینکه مرد چه حسی پیدا کرده سخته! شاید باز دوست داشته دستگاه بگه جواب اشتباه بود!

مجری سوال یکی به آخر رو می پرسه:

آیا فکر می کنی که آدم خوبی هستی؟

زن هم یه کم فکر می کنه و با اعتماد به نفس بالایی می گه:

فکر می کنم که همین طوره و آدم خوبی هستم!

دستگاه اعلام می کنه که جواب اشتباه بوده!

زن از سن میاد پایین و همسرش به استقبالش می ره و بغلش می کنه و تسلی می ده!۱

اول که داشتم این متن رو تایپ می کردم هدفم این بود که بگم چه قدر توی زندگی مون با خودمون صادق هستیم؟ و اینکه چقدر وحشتناک بود که دستگاه دروغ سنج توی دسترس همه قرار داشت! و همه مجبور می شدند که راست بگن! مثل فیلم دنیای وارونه!

مثل چشم بصیرت می مونه! اگر همه این توانایی رو داشتند چقدر امور دنیا به هم می ریخت!

پرده ها کنار می رفتند و حقایق آشکار می شد! چه خیانت ها و دشمنی ها که رو نمی شد. چه دورویی ها که آشکار نمی شد!

خدا به دور!

این چیزهایی بود که موقع شروع تایپ می خواستم بگم! اما به آخر که رسیدم نظرم عوض شد! می خواستم بگم که واقعا فکر می کنید آدم خوبی هستید؟ می دونم که بیشترتون جواب می دید که نه ما بنده ناسپاس خدا هستیم و گناهکار!

چرا تعارف الکی می کنید؟ جدی پرسیدم! قرار نیست که به من جواب بدید که از این حرفها می زنید و جو گیر می شید و با گفتن این حرف سعی در نشون دادن ذات خاکی و عرفانی تون هستید تا با فروتنی بیش از حد تکبر بورزید و نشون بدید که آدم خوبی هستید!

دوست هم ندارم که بگید که نه بدیم و نه خوب! مثل بقیه آدم ها! چیزهای خوب هم داریم و چیزهای بد هم داریم! یا اینکه بد هستیم ولی از یه سری ها خیلی بهتریم!۲

پیش خودتون فکر کنید بینی و بین الله! امیدوارم نتیجه خوبی براتون داشته باشه!


۱. این مسابقه بعد از این قضیه دیگر اجازه برگزاری بهش داده نشد! و زن و شوهر شرکت کننده هم از هم طلاق گرفتند! و زن در عین پررویی گفته بود که من زندگیم رو به خاطر طمع در پول مسابقه از دست دادم! من یه اصلی تو زندگیم دارم که می گه: همون موقع که تو داری به زنت خیانت می کنی، زنت هم داره به تو خیانت می کنه!

۲. مخاطب بودن جملات به علت نوع نوشته هستش! مخاطب این نوشته همه رو شامل می شه. هم من و هم تو! من بعد امتحانات به این موضوع فکر خواهم کرد که بد هستم یا نه! اگر هستم چرا هستم و چه چیزهای بدی دارم! الان وقت فکر کردن ندارم!


خدا به موسی می گه بدترین موجودی رو که می شناسی بردار و بیا! موسی یه سگ پیر در به داغون رو می بره اما وسط راه پشیمون می شه و سگ رو رها می کنه و خودش رو پیش خدا می بره! گفته شده که خدا به یکی از بزرگان بنی اسرائیل هم چنین دستوری داد و طرف دست یه آدم عیاش رو گرفت که ببره اما اون هم مثل موسی متوجه اشتباهش شد و خودش رو پیش خدا برد!


پنجشنبه 16 خرداد 1387
ساده مثل دو رویی

امروز داشتم در مورد داستان لاتاری می خوندم. متوجه چند تا مسئله شدم: مسئله اول، مسئله دوم و مسئله سوم.


مسئله اول اینکه معنا و مفهوم داستان رو خوب متوجه شده بودم!


دوم اینکه فقط این من نبودم که بعد از خوندن این داستان گیج شدم. کل آدمهایی که این داستان رو خوندن تا چند وقت گیج بودند!


سوم اینکه مرحوم فروغ خوب گفته: «این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی است که همچنانکه تو را می بوسند در ذهن خود طناب دار تو را می بافند!»


مسئله خیلی ساده است. بابام همیشه یه داستانی تعریف می کنه که می گه: توی جنگل سیل میاد. حیوانات به یه تپه ای پناه می برند اما باز هم از سیل نمی تونند در امان بمونند! میمون که همراه بچه ش بوده بچه رو میذاره روی سرش که آب به بچه ش نرسه اما یه کم که آب بالاتر میاد و خود میمون کم کم داشته می رفته زیر آب، بچه ش رو میذاره زیر پاش و خودش رو می بره بالا!!


البته این داستان بیشتر از اینکه در مورد حیوانات بی زبون صادق باشه در مورد آدم ها صدق می کنه!


هر کسی به فراخور حالش یه چیزی رو میذاره زیر پاش و خودش رو بالا می کشه!


یکی وجدانش رو


یکی عشقش رو


یکی انسانیت رو


و یکی هم خدا رو!


و اونی که خدا رو زیر پاش بذاره ...


بگذریم از زیرپایی!


حتما داستان لاتاری رو بخونید! هر چه که بیشتر می گذره به این داستان علاقه مندتر می شم. داستان خیلی ساده هست طوری که اصلا تصور نمی کنی که داری داستان می خونی. خیلی ساده هست! نویسنده داستان شرلی جکسن هست.


چهارشنبه 15 خرداد 1387
شب در زیر پا

تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم

آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم

با آسمان مفاخره کردیم تا سحر

او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم

او با شهاب بر شب تب‌کرده خط کشید

من برق چشم ملتهبت را رقم زدم

تا کورسوی اخترکان بشکند همه

از نام تو به بام افق‌ها، علم زدم

با وامی از نگاه تو خورشیدهای شب

نظم قدیم شام و سحر را به هم زدم

هر نامه را به نام و به عنوان هر که بود

تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم

تا عشق چون نسیم به خاکسترم وزد

شک از تو وام کردم و در باورم زدم

از شادی ام مپرس که من نیز در ازل

همراه خواجه قرعٔه قسمت به غم زدم

 حسین منزوی


باید مجموعه شعرش رو بگیرم!

خیلی قشنگه!

 


سه شنبه 14 خرداد 1387
در رو ببند هوا سرده!

چند شب پیش که بنا بر دلایلی حالم خوب نبود و توی یه دنیای دیگه داشتم سیر می کردم؛ سوار ماشین شدم تا بیام خونه!

بد جوری داغون بودم! پشت چراغ قرمز نگه داشت و من هم گفتم که پیاده می شم! پیاده شدم و چند قدم از تاکسی دور نشده بودم که یهو راننده داد زد: آقا در رو نمی بندی؟

برام خیلی جالب بود!!!

البته این دلیل نوشتن امروزم نبود بلکه خاطرات سفر حج یک بابایی باعث شد که بیام و بنویسم.

حاجی رفته بود بالای منبر و داشت می گفت: آقا اصلا نمی تونی تصور کنید که چه حسی به آدم دست می ده! خیلی حس زیبایی بود. هفت بار دور خانه خدا که می چرخی و بعد که به جلوی حجر الاسود می رسی و با خدا بیعت می کنی که دیگه گناه نکنی، هر چقدر بگم نمی فهمید که چه حس خوبیه!

اون موقع که ما رفته بودیم طالقانی هم بود(رییس فدراسیون کشتی) شب ها می رفتیم دور حرم جمع می شدیم و از خضرت علی و حضرت فاطمه می گفتیم و عزاداری می کردیم! اون دیوث ها نمی ذاشتن که از این کارها بکنیم! مخفیانه می رفتیم! یه بار فهمیدن نزدیک بود همه مون رو بگیرند.۱

حالا بحث سیگار پیش میاد:

نزدیک حرم قدغا بود من از خدمتکارهای هتل می گرفتم! سیگار مارلبورو رو ۲۵۰۰ تومن می خریدیم! آخرش یه سوپر مارکتی پیدا کردم که مارلبورو رو ۱۲۵۰ می داد! البته خواهر .... دفعه اول ۲۵۰۰ بهم داد!

یه روز هم که خیلی پی سیگار بودم از راننده اتوبوس که فیلیپینی بود سیگار خواستم. آقا یه سیگار داد، سه پک که زدم سرم گیج رفت! گفتم خواهرت رو ... این چی بود دادی به من؟

ای آقا هر چی بگم کم گفتم! اصلا دوست نداشتم برگردم! بعد از برگشتن هم تا بیست روز گیج بودم اصلا تو خودم بودم!

دلم می گرفت هی می گفتم خدایا چرا همونجا نموندم؟ چرا اونجا نمردم؟

زیارت قبول!!

۱. تو این لحظه یکی برگشت گفت که اِاِاِاِ واسه چی؟ برای چی نمی ذاشتن؟(سال خوبی داشته باشی)

 


سه شنبه 7 خرداد 1387
شیرینی نگرفتم

پارسال شیرینی گرفتم،

اما نخوردی!

امسال شیرینی نگرفتم؛

چون پارسال از شیرینی نخوردی!

پارسال ناراحت شدم که نخوردی!

امسال ناراحت بودم؛

شیرینی نگرفتم!

بقیه رو توی ۳۶۰ نوشتم!

 


دوشنبه 6 خرداد 1387
صفحه کهنه یادداشتای من

امروز یه روز کاملا عادی بود و ای بسا خیلی عادی!!

امروز کتاب رفیق اعلی رو تموم کردم. کتاب قشنگی بود اما حس می کنم که فیلم هایی که در باره فرانچسکو ساخته شده بودند خیلی بهتر منظور رو می رسوندند تا کتاب!

کتاب رفیق اعلی زندگی نامه فرانچسکو هست البته متفاوت از زندگی نامه های عادی. بیشتر یک متن ادبی هست تا زندگی نامه.

من نسبت به قدیس های مسیحی احترام زیادی قائل هستم، مخصوصا برای فرانچسکو اما با یه مسئله نمی تونم ارتباط برقرار کنم. نوع رابطه اونها با خدا و مسیح متفاوت از نگاه ما نسبت به اونهاست. در اینکه عیسی پسر خدا نیست هیچ شکی نیست اما اونها اعتقاد دارند و با همین اعتقاد هم هست که به اون درجات بالا می رسند! اینکه بر روی بدن فرانچسکو زخم هایی شبیه به زخم های عیسی مسیح به وجود اومده، غیر قابل درک هست؛ لااقل برای ما مسلمون ها!

بی خیال! اصلا نمی دونم از چی می گم.

در راستای بالا بردن ساعات مطالعه در ایران اقدامات زیادی انجام گرفته که من جمله می توان به شروع کردن کتاب دیگر از سوی من اشاره کرد.

امروز داستان لاتاری رو خوندم. خیلی جالب بود اما هیچ چیزی ازش متوجه نشدم. تعریف این داستان رو زیاد شنیده بودم. می گفتند که به سبک قلعه حیوانات نوشته شده اما من شباهتی پیدا نکردم!

از ظهر بهش فکر کردم که هدف داستان چی بوده، اما به نتیجه نرسیدم!


این شعر رو قبلا توی بلاگم گذاشته بودم. اما دوباهر می ذارم، چون که بی شباهت به حال و روزم نیست.

سخن کوتاه...

شنبه روز بدی بود روز بی حوصلگی

وقت خوبی که می شد غزلی تازه بگی

ظهر یکشنبه من جدول نیمه تموم

همه خونه هاش سیاه؛ روی خونه جغد شوم

صفحه کهنه یادداشتای من

گفت دوشنبه روز میلاد منه

اما شعر تو می گه که چشم من

تو نخ ابره که بارون بزنه                                             

آخ اگه بارون بزنه

آخ اگه بارون بزنه ...

غروب سه شنبه خاکستری بود                                      

همه انگار نوک کوه رفته بودن                        

به خودم هی زدم از اینجا برو

اما موش خورده شناسنامه من

عصر چهارشنبه من عصر خوشبختی ما

فصل گندیدن من فصل جون سختی ما

ظهر پنج شنبه اومد مثل سقاءک پیر

رو نوکش یه چیکه آب گفت به من بگیر بگیر

جمعه حرف تازه ای برام نداشت

هر چی بود پیشتر از اینها گفته بود...


یکشنبه 5 خرداد 1387
بوی کافور عطر یاس

من پیش پیش به خاطر مطلبم معذرت می خوام اما واقع نظر من اینه!

بیشترین انتقادی که بچه ها به غذاهای دانشکده دارند مربوط به حضور کافور در ساختار غذاها هست. این انتقادها علاوه بر صحبت های دوستانه هر روزه که بین بچه ها رد و بدل می شه، حضور داره در سایت دانشکده هم مطرح شده بود!!

من خیلی وقته که پول ندارم تا ژتونم رو تمدید کنم و از غذای دانشکده استفاده کنم و برای همین مجبورم ساندویچ بخورم! چند وقت پیش موقع ناهار توی سلف بودم که یکی از دوستان قدیم رو دیدم و شروع به خوش و بش کردیم. تا ازش پرسیدم که رو به راه هستی یا نه؟ جواب داد که نه بابا چه رو به راه بودنی! مگه کافور می ذاره! انقدر کافور توی غذا می ریزن که آدم رو از حس و حال و انرژی میندازه!

من هم برگشتم به شوخی گفتم که حاجی بذار بریزند! داریم زمین و زمان رو گاز می گیریم! این چند مثقال کافور رو هم نریزن که چیز روی چیز بند نمیشه!!(منظورم سنگه)

روزها از پی هم گذشتند اما من هنوز تو فکر حرفی بودم که به دوستم زده بودم!

تو ذهنم بود که به دولت پیشنهاد بدم که در سطح شهر جاهایی ایجاد کنند که بخار کافور رو در فضای شهر پخش کنند! مخصوصا در جاهای تفریحی و پر تراکم! مثل دربند، درکه، تجریش و آریاشهر و .... !

فکر کنید که مثلا توی هر هزار متر یه دود کشی بذارن که دود سفید بده بیرون! این دود سفید همون کافور هست!

البته ماشالله جوونهای الان رو نمی شه با کافور مهار کرد!

از شوخی که بگذریم می رسیم به جدی!

حرف هام به شوخی گفته شد اما اگر قرار باشه که بفهمید چی می خواستم بگم حتما متوجه می شید!

برای رسیدن به عطر مطبوع یاس حتما باید بوی کافور رو به جون بخری!۱

(گر چه بوی کافور رو هم می گن خوبه! اگر خوب نبود که به مرده نمی زدند)

نمی دونم تو کدوم کتاب می خوندم که: پدر به کسی که داره پسرش رو ختنه می کنه می گه یه کم زیادی ببر. من می دونم که وقتی پسرم بزرگ شد چه دردسرهایی سر این می کشه!

علت اینکه این ها رو نوشتم این بود که صفحه حوادث روزنامه ها پر شده از جنایت های جنسی؛ نمی تونی روزی بدون شنیدن ماجرای تجاوز به کسی و پخش اون توی موبایل ها به سر ببری!

راستی چی شد که ما آدم ها به جز جنسیت هم چیز دیگه ای رو نمی تونیم ببینیم!


۱. حدیثی از پیامبر هست که در اون زن ها رو تشبیه به گل(ریاحین) کرده و لزوم برخورد لطیف و مهربانانه رو با زن مورد تاکید قرار داده! به قول راشد یزدی: زن رو باید بو کرد باید نگاهش کرد باید نوازشش کرد نه اینه وحشیانه از شاخه بچینی و بخوری!

از جناب بهمن فرمان­آرا هم معذرت می خوام! خیلی خوشحالم که به بلاگ من سر نمی زنه!


چهارشنبه 1 خرداد 1387
ندامت؟

امروز داشتم توی بلاگ ها می چرخیدم که به بلاگ یکی از بچه ها رفتم. فال داشت.

شعر فال این بود:

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع

شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع

تعبیر:در راه مقصود آرام و قرار خود را از دست داده ای. کمی صبر و اراده ای قوی، مشکلات و سختی ها را بر طرف می کند. با کسی که تو را دوست دارد با غرور و تکبر رفتار نکن زیرا در صورت از دست دادن او دچار حسرت و ندامت خواهی شد.

هیچ حرفی ندارم!

فال عجیبی بود!

نمی دونم چی بود!


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 18290


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
شیخ گرگان
دور افتاده از دوستان
و چراغی به دست در جستجو
نه در جستجوی آدمیان
که خود محصور است بین آدمیان و بل هم اضل!
گرگ تنهایی که در جستجوی ماه است!
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم

شناسنامه کامل من...