X
تبلیغات
رایتل
فانوس دریایی
حقیقت همیشه آنگونه نیست که می بینیم و همیشه آنگونه دشوار نیست که نتوان آن را به سادگی درک نمود...
آرشیو
سه‌شنبه 17 اردیبهشت 1387
تفریح سالم

دنیای عجیب و ای بسا غریبیه!

من آدمی هستم که معمولا توی اتوبوس و ماشین و خیابون سرم به کار خودمه و با کسی هم کاری ندارم و معمولا توی اینجور جاها با کسی هم صحبت نمی شم. اما بعضی وقت ها که کسی من رو مورد خطاب قرار بده و حرف بزنه، گوش می دم اما طوری که از حرف زدنش پشیمون بشه!!!

امروز منتظر ماشین بودم که یه موتوری گفت که کجا میری؟ بیا ببرمت، کرایه ماشین رو می گیرم! خلاصه رفتیم و سوار شدیم.

تا موتور راه افتاد شروع کرد به حرف زدن و از مزایای موتور نسبت به تاکسی سخن ها گفت! و بعد هم از مهارت موتور سواریش گفت:

من سی سال که پشت موتور هستم، اون قدیم ها با بچه ها شرط می بستیم و از چهارراه گمرک تا میدون منیریه تک چرخ می زدیم! هر کس زود تر روی دو چرخ می رفت می بایست ناهار اون روز و سور و سات۱ رو گردن می گرفت. سور و ساتمون هم مرغ بود وعرق و تل!

بعد از این خطبه غرا، نمی دونم چه جوری شد که رفت سراغ جوونهای امروز۲:

جوونهای الان هم یه جورایی حق دارن، البته من حق رو بهشون نمی دم! نباید برن سراغ مواد! این همه تفریح سالم؛ چرا مواد مصرف!؟ به جاش برو دختر بازی یا کارهای دیگه!!!!!!!!!۳

من خودم عمل داشتم اما گذاشتم کنار! الان هم توی این انجمن ترک مواد فعالیت می کنم!

۱. املای سور و سات درسته؟

۲. معمولا هیچ وقت متوجه نمی شی که چه جوری موضوع بحث عوض میشه!!

۳. معنی تفریح سالم رو هم فهمیدیم!! حالا منظورش از کارهای دیگه چی بوده، من نمی دونم!! حتما روش نشده که بگه دقیقا چه کاری!!

البته ناگفته نماند که نزدیک بود با یک عدد ژیکان شاخ به شاخ بشیم!! جدا خدا رحم کرد


این از خاطره ظهر و اما خاطره شب و برگشت به خانه:

توی ایستگاه نشسته و منتظر اتوبوس بودیم تا به منزل عزیمت کنیم! از قضای حاجت روزگار یک عدد نفر هم کنارم نشسته بود! این بابا رو معمولا توی ایستگاه زیاد می بینم! سرم درد می کرد و تو حال خودم بودم که رو کرد به من و گفت:

کار خدا رو نگاه کن!

اشاره کرد به پای دختره که مونده بود بیرون! یه لبخندی تحویلش دادم و برگشتم تا به سر دردم برسم!

دوباره صدام کرد و گفت نگاه کن چقدر تمیز و سفیده! حالا پای من رو نگاه کن؛ و پاچه شلوار رو تا زد! اون سفید و تمیز، اما پای من سیاه و پشمالو!!!

باز هم یه لبخندی تحویلش دادم و برگشتم البته فرم لبخند طوری بود که دیگه هیچ حرفی نزد!!

خدایا، مردم چقدر خوشحالن!!!


حالا که این ها رو گفتم یه خاطره دیگه یادم افتاد!

زمستون بود و داشتم از بیمارستان میومدم. توی ایستگاه منتظر بودم  که یه فقره پسر اومد و شروع کرد به حرف زدن! تو  عمرم سوار اتوبوس نشدم! پولهام رو بالا کشیدن، اتوبوس سوار(به سکون س در اتوبوس) شدم! شهر زیبا چه جوری باید برم؟ اتوبوسش پولیه؟

تو دلم گفتم مثل اینکه دوستمون داره مقدمه می چینه که کرایه رو من حساب کنم!

یه اتوبوس اومد، البته اتوبوس ما نبود! اتوبس که راه افتاد یهو پسره گفت: مادرت رو ....؛ عجب چشمکی زد دختره! چه آماری داد! حیف اتوبوس رفت وگرنه می رفتم دنبالش!!

نفهمیدم این بابا چه جوری توی شب چسمک دختره رو که تو اتوبوس بود رو دیده!! جدا مردم توهم دارند!!

همه دنیا رو شیفته خودشون می دونند و معتقدند همه دنیا داره به اینها آمار می ده!!

خدا رو شاکرم که انقدر چهره زشت و اخلاق زشت تری دارم که هیچ وقت دچار این توهمات نشم!!!


گفتم بیمارستان یاد خواب دیشبم افتادم! دیشب خواب مامانم رو دیدم!

خیلی بده که آدم هر شب بیاد توی بلاگش و چرت و پرت بنویسه!! یعنی چی آخه!!؟؟ دفتر خاطرات شده انگار!!

بلاگم داره به شدت حروم میشه!!! همه اش دارم چرند می نویسم!

با صبوری کینه ای دیرینه دارم!!


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 117872


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها