X
تبلیغات
رایتل
فانوس دریایی
حقیقت همیشه آنگونه نیست که می بینیم و همیشه آنگونه دشوار نیست که نتوان آن را به سادگی درک نمود...
آرشیو
دوشنبه 16 اردیبهشت 1387
آرزوی آب

عجب حکایتیه!!!

امروز با بی میلی تمام رفتم نمایشگاه کتاب!

نمی دونم چرا هیچ علاقه ای ندارم که به نمایشگاه کتاب برم!

خلاصه رفتیم!(من و رامین)

رفتیم و مثل توریست ها فقط کتاب ها رو نگاه کردم. توی ذهنم نشون می کردم که بعدا برگردم بخرم! اما بعدا اومدم خونه و نرفتم که بخرم! فقط یه کتاب شعر از نرودا خریدم! که قیمتش ۱۵۰۰ تومن بود اما فروشنده لطف کرده و دوبار پول کم کرده بود! هیچی دیگه ۳۰۰۰ تومن دادیم و کتاب ۱۵۰۰ تومنی خریدیم!

البته اگردروغ نگم یه دونه دلستر هم خریدم!!

این بود همه استفاده من از نمایشگاه!

ترجیح می دم که برم کتابفروشی یا خود انتشارات و با فراغ بال دنبال کتاب بگردم نه اینجوری!!

این هم یه شعر از سعدی!

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی

چه خیال‌ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی

به چه دیر ماندی ای صبح که جان من برآمد

بزه کردی و نکردند مؤذنان ثوابی

نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند

همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی

نفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم

که به روی دوست ماند که برافکند نقابی

سرم از خدای خواهد که به پایش اندر افتد

که در آب مرده بهتر که در آرزوی آبی

دل من نه مرد آنست که با غمش برآید

مگسی کجا تواند که بیفکند عقابی

نه چنان گناهکارم که به دشمنم سپاری

تو به دست خویش فرمای اگرم کنی عذابی

دل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی

عجبست اگر نگردد که بگردد آسیابی

برو ای گدای مسکین و دری دگر طلب کن

که هزار بار گفتی و نیامدت جوابی

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 117914


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها