X
تبلیغات
رایتل
فانوس دریایی
حقیقت همیشه آنگونه نیست که می بینیم و همیشه آنگونه دشوار نیست که نتوان آن را به سادگی درک نمود...
آرشیو
دوشنبه 9 اردیبهشت 1387
جاده لاریسا

پائیز جان! چه شوم، چه وحشتناک.

آنک بر آن چنار جوان، آنک

خالی فتاده لانه آن لک لک.

او رفت و رفت، غلغل غلیانش؛

پوشیده، پاک پیکر عریانش.

سر زی سپهر کردن غمگینش.

تن باوقار شستن شیرینش.

***

پائیز جان! چه شوم، چه وحشتناک.

رفتند مرغکان طلائی بال.

از سردی و سکوت سیه جستند.

وز بید و کاج و سرو نظر بستند.

رفتند سوی نخل، سوی گرمی.

و آن نغمه های پاک و بلورین رفت.

***

پائیز جان! چه شوم، چه وحشتناک.

اینک بر این کنارۀ دشت، اینک

این کوره راه ساکت بی رهرو

آنک؛ بر آن کمر کش کوه، آنک

آن کوچه باغ خلوت و خاموشت.

از یاد روزگار فراموشت.

***

پائیز جان! چه سرد، چه دردآلود.

چون من تو نیز تنها ماندستی.

ای فصل فصل های نگارینم!

سرد سکوت خود را بسرائیم.

پائیزم! ای قناری غمگینم!


چند وقت پیش توی روزنامه یه شعر خوندم از لئونارد کوهن خوندم!

شعر خیلی قشنگی بود.

شعر رو براتون می نویسم اما باید بگم که شعر رو ندارم و ذهنی می نویسم! امیدوارم کوهن من رو ببخشه!!!!

زمانی که مرا در جاده لاریسا دیدی

تصور کردی که من مرد سفر هستم و عاشقم شدی

اما هرگز ندانستی که من مرد سفر نبودم!

من فقط راه را گم کرده بودم!!!


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 117914


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها