فانوس دریایی
حقیقت همیشه آنگونه نیست که می بینیم و همیشه آنگونه دشوار نیست که نتوان آن را به سادگی درک نمود...
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
سه شنبه 31 اردیبهشت 1387
ساده مثل دوست داشتن

امشب ماه کامل هست. خیلی قشنگه! ارزش داره که تا صبح بشینی و نگاهش کنی! خیلی قشنگه!

امروز داشتم عروسک می خریدم؛ البته برای یخچال و نه خودم! پریروز هم کتاب لاتاری رو خریدم!

متوجه یک مسئله جالب شدم، اینکه چیزهایی رو که خیلی دوست دارم برای خودم نمی خرم؛ برای کسی که دوست دارم می خرم!

شنیده بودم و اعتقاد داشتم که آدم ها برای کسی دیگه از خودشون می گذرند اما همیشه حس می کردم که فقط برای کارهای بزرگ می شه یه همچین تعبیری رو به کار برد!

زندگی خیلی ساده تر از اونی هست که بخواهیم با نگاهی پیچیده درکش کنیم! برای اثبات دوست داشتن کسی لازم نیست که از مرگ نجاتش بدی. این جمله منظورم رو نمی رسونه!!

یعنی اینکه برای اثباتش لازم نیست کارهای خارق العاده انجام بدیم، که برای انجام دادنش کلی نقشه کشیده باشیم!

وقتی که چیزی رو دیدی و حس کردی که دوستش داری و همون لحظه به یاد کسی افتادی که دوستش داری و تصمیم بگیری که براش بخری؛ یعنی اینکه خیلی دوستش داری!

البته منظورم فقط برای جنس مخالف نیست!

برای مادر یا پدر یا هر کسی که دوستش داری!

مثل نگاه کردن به ماه و احساس شادی کردن!

امروز متوجه شدم برخلاف تصورم که فکر می کردم آدمهای کمی هستند که دوستشون دارم، آدم های زیادی رو دوست دارم! چون از این نوع کارها زیاد انجام دادم!

یادم رفت بگم که عروسک و کتاب رو برای خودم خریدم!!


امروز بابام اومد. خیلی خوشحالم!

امروز جای خالی مامانم رو خیلی حس کردم!

امروز دلم برای بابام خیلی تنگ شد!

امروز حس کردم چقدر از بابام دور هستم!


آدم ها چقدر راحت می تونند خیانت کنند!

محل کارم یه پسری هست که دو سال از من بزرگتره! نزدیک هفت ماه هست که نامزد کرده. دائما پای تلفن هست و با انواع اقسام دخترها صحبت می کنه! امروز یکی از دختر ها زنگ زد و من رو با اون اشتباه گرفت. تلفن رو دادم به پسره و این بهونه ای شد تا بعد تلفن ازش بپرسم: عزیزجان ما آخرش نفهمیدیم تو زن داری؟ دوست دختر داری؟ دوست دخترها داری؟ زن داری و دوست دختر داری؟ و یا زن داری و دوست دخترها داری؟

خیلی ساده گفت نه! اینها دوست هام هستند که زنگ می زنند!!!!

چیزی نمی تونم بگم جز اینکه سال خوبی داشته باشی عزیزجان!!!

دوز جا نماز آب کشیدنم خیلی رفته بالا!! خودم می دونم!!


دوشنبه 30 اردیبهشت 1387
یئنه اول ماه منیم آلدی قراریم بو گئجه

دو تا شعری که گذاشتم از ترجمه های زن متولد ماکو هستش

امیدوارم خوشتون بیاد!

بلگم چقدر خز شده! فط شعر می نویسم!


نصرت کسمنلی

بیر سؤزومله اوره یینه توخوندوم
یالواردیغیم سؤزلریمه باغیشلا
ایسته ییرسن گل دیلیمدن آس آنجاق
سنی سئون گؤزلریمه باغیشلا

هارا گئتسه ، سیزه طرف یول آلان
یالنیز سنین آتشینه قالانان
ائوینیزه پروانه تک دولانان
ناخیش – ناخیش ایزلریمه باغیشلا
اؤزون یازدین اوره ییمه آدینی
سن گؤستردین محبتین دادینی
اینجیک لیین آتشی نی اودونو
کوله دؤنموش گؤزلریمه باغیشلا

***

با سخنی دلت را آزردم
به التماس‌هایم ببخش
اگر می خواهی مرا از زبانم بیاویز
به چشمانم که دوستت دارند ببخش
هر جا که رفته به سویت برگشته
تنها به آتش تو سوخته
دور خانه ات مثل پروانه گشته
به نقش و رد پایم ببخش
خودت اسمت را بر دلم نوشتی
لذت محبت را خودت نشانم دادی
آتش و شعله آزردگی را
به خاکستر چشمانم ببخش



ملا محمد فضولی

یئنه اول ماه منیم آلدی قراریم بو گئجه
چیخاجاق دیر فلکه ناله زاریم بو گئجه
شمع وش محرم بزم ائیله دی او ماه منی
یاناجاق دیر یئنه هجر اودونا ، واریم بوگئجه

هم وصالی اود اولور جانیما ، هم هجرانی
بیر عجب شمع له دوشدو ، سر و کاریم بو گئجه
نه توتون دور کی چیخار چرخه ، دل زاره مگر ؟
هجر داغینی اورار لاله عذاریم بو گئجه
پاره – پاره جگیریم ، ایت لرینه نذر اولسون
اول سر کویا اگر دوشسه گذاریم بو گئجه
صبحه سالدی بو گئجه شمع کیمی قتلیمی هجر
اولا کیم صبح گلینجه ، گله یاریم بو گئجه
واریدی صبح وصالینه فضولی امید
چیخماسا حسرت ، ایله جان فگاریم بو گئجه

***
باز آن ماه قرارم را ربود ، امشب
ناله زارم به فلک خواهد رسید ، امشب
آن ماه مرا چون شمع محفل بزم کرد
باز در آتش هجر می سوزد دار و ندارم ، امشب
هم وصالش می زند آتش به جانم ، هم هجرش
با عجب شمعی سرو کارم افتاد ، امشب
چه دودیست که به افلاک می رسد؟
داغ هجریست که از دل زارم برمی خیزد ، امشب
جگر پاره پاره ام نذر سگهایش
اگر بار دیگر به سر کویش گذرم افتد ، امشب
هجر قتل مرا به مانند شب تا سحرگاهان به تاخیر انداخت
شاید تا دمیدن صبح یارم امشب برسد
فضولی امیدوار وصالش است
اگر امشب جانم از بدن نرود


یکشنبه 29 اردیبهشت 1387
عارف در پیاده رو

امروز عصری از دانشکده می اومدم که متوجه صدایی شدم که داشت سلطان قلب عارف رو می خوند. خیلی قشنگ می خوند؛ دنبال صدا می گشتم که ببینم کیه داره به این قشنگی می خونه که دیدم یه پسر بچه و یه دختر بچه نشستند وسط پیاده رو و دارند می خونند.

حس عجیبی پیدا کردم. استعدادی رو می دیدم که وسط پیاده رو نشسته و داره استعدادش رو به هدر می ده.

خیلی دلم گرفت از اینکه استعدادی داره از بین می ره چون پول نداره. شاید دیده باشید و یا شنیده باشید که فلانی کلی به فلان کارگردان داده تا توی فیلمش بازی کنه! و کسی که کوه استعداد هست چون پول و پارتی نداره داره هرز می ره!

تف به تو زندگی!

تو این فکر بودم که چند قدم جلو تز پیرزنی رو دیدم که نشسته و داره گدایی می کنه!

چند قدم دیگه که رفتم پیرمردی رو دیدم که اون هم داشت می خوند. سنتی می خوند، چه صدای قشنگ و گسترده ای داشت! یاد اون پسر بچه افتادم! پیرمرد هم استعدادش هرز رفته بود!!!۱

چقدر باید آدم پررو باشه که در مورد فقر صحبت کنه، اونهم با شکم پر!! دارم می ترکم از بس که خوردم!!! استعدادم داره هرز می ره!!!!!

بعضی وقت ها حس می کنم که دزدترین آدم دنیا هستم! ناشکر ترین و بی خیال ترین آدم دنیا هستم! چه فرقی داره بین منی که مقدمات رسیدن به هدف رو دارم اما به خاطر تنبلی و بی خیالی ازش استفاده نمی کنم!!

فکر کنم جای یکی دیگه رو گرفتم که استعداد داره اما پول نداره(نه اینکه من پول دارم!!)! من حق اون رو دزدیدم! شاید هیچ وقت نشه از زیر بار این گناه در رفت! چون نمی دونم که حق کیه و نمی تونم ازش حلالیت بگیرم! گرمای آتش جهنم رو حس می کنم! نه گرم نیست، داغه! چهره مغضوب خدا رو هم می بینم! نمی تونم نگاهش کنم! شرمم می شه!

استعدادم به هرز رفته!

۱. شاید باورش سخت باشه اما همه این اتفاق ها افتاده بود! من سعی می کنم دروغ نگم!! دلیلی نداره!! داره؟


امروز یه ترانه از داوود گول اوغلو ترجمه کردم! آهنگ و کلیپش خیلی قشنگه!

ابرهای سیاه آسمان را در بر گرفته است

مانند انسان بی گناهی در چشمانم خیره شده است

آه

این درد و غم هایی که در وجودم جریان دارد

تو را در بگیرند و با خود ببرند

این عشق بی سرانجام است

اگر اکنون به پایان برسد بهتر است

آه

آیا دروغ است؟

آیا دروغ است؟

آه

دروغ است

دروغ است

آه

آه


شنبه 28 اردیبهشت 1387
جفادان یار اوسانمازمی؟

این شعر رو از بلاگ زن متولد ماکو دزدیدم! البته ترجمه فارسی رو  یه کمی دست کاری کردم.
شعر از ملا محمد فضولی هست که به زبان های ترکی فارسی و عربی شعرهای بی بدیلی داره!

منی جاندان اوساندیردی ، جفادان یار اوسانمازمی؟
فلک لر یاندی آهیم دان ، مرادیم شمعی یانماز می ؟
هامی بیمارینا جانان ، دوای درد ائده ر احسان
نئچون قیلماز منه درمان ، منی بیمار سانمازمی ؟
شب هجران یانار جانیم ، تؤکر قان چشم گریانیم
اویادیر خلقی افغانیم ، قرا بختیم اویانمازمی ؟
گل رخسارینه قارشی ، گؤزومدن قانلی آخار سو
حبیبیم فصل گول دور بو آخارسولار بولانمازمی ؟
غمیم پئنهان توتاردیم من ، دئدیلر یاره قیل روشن
دئسم او بی وفا بیلمم اینانارمی ، اینانمازمی ؟
دئییلدیم من سنه مایل ، سن ائتدین عقلیمی زایل
منه طعن ائیله ین غافیل ، سنی گؤرجه ک اوتانمازمی؟
فضولی رند و شیدادیر ، همیشه خلقه رسوادی
سوروشون کی نه سودادیر ، بو سودادان یورولمازمی ؟
.............
یار مرا از جانم خسته کرد ، آیا او از جفا خسته نمی شود ؟
فلک از آه سوزانم سوخت ، آیا شمع مرادم نمی سوزد ؟
دلدار من همه بیمارانش را درمان می کند
چرا درمانم نمی کند ، مگر مرا بیمار عشقش نمی داند؟
شب هجران دلم می سوزد ، چشمانم خون می گریند
فغانم مردم را بیدار می کند ، آیا بخت تیره ام بیدار نمی شود ؟
در مقابل گل رخسارش ، از چشمانم اشک خونین جاری می شود
عشق من فصل گل است ، آیا این آب زلال کدر نمی شود ؟
غمم را پنهان کردم و گفتن به دلدارت بگو
اگر بگویم نمی دانم آن بی وفا باور می کند یا نه ؟
من علاقمندت نبودم ، تو عقلم را ربودی
آن غافلی که مرا سرزنش می کند ، با دیدن تو از طعنه اش شرمسار نمی شود ؟
فضولی رند و شیداست ، پیش خلق رسواست

بپرسید که این چه سودائیست ، آیا از این سودا خسته نمی شود ؟


حیاط دانشکده رو منطقه جنگی کردند! خیلی با حاله!! محیط کاملا استطار شده(املای استطار درسته؟)

جدا ما خیلی با حالیم و ایضا خوشحال!

 

 


شنبه 28 اردیبهشت 1387
دوربین

امروز روز جالب و خوبی بود!

با دوستان رفته بودیم و بیرون و بسیار لذت ها که بهره مند شدیم؛ البته از نوع مشروع!

اولش با فوتبال شروع شد و با شام هم به پایان رسید! البته در این میان انگشت نازنینم هم نابود شد!

البته هیچکدام از موارد بالا دلیل مطلب نویسی امشب من نیستش! چون بیرون بودن من برای شما هیچ اهمیتی نداره! اصلا به شما ربطی نداره!

دلیلش یکی از دوستانم هست که باعث شده تا بنویسم!

اول از فیلم تقاطع می گم:

توی یه صحنه از فیلم، پدر به کارگر می گه که چرا اون ور حیاط دیوار نکشیده! کارگر هم می گه که ساختمون های اطراف از اون ور به خونه دید ندارن. فاصله شون زیاده! پدر می گه که نه دیوار بکشید! الان یه سری دوربین اومده که از صد متری می شه ما فی خالدون طرف رو دید!

این دیالوگ ها به نظر خیلی مسخره میاد! اما واقع مطلب هم اینه!

این دوست ما که امروز اومده بود، یک عدد دروبین خریده بود و خونه های همسایه ها رو دید می زد!!!!

دوربینش خیلی قوی بود!!!

نمی دونم چی بگم!!

امشب خوش گذشت اما یه سری از صحنه ها واقعا آزار دهنده بود! دیدن قلیون کشیدن زن ها خیلی حس بدی به آدم می ده!

به کجا می ریم؟

چند وقت پیش با رفیقم بیرون بودم که گفت بریم سفره خونه! قلیون می کشی؟ گفتم نه! گفت سیگار هم نمی کشی؟ گفتم نه! گفت یه مدت که فعالیت دانشجویی بکنی جفتش رو می کشی!!

فعالیت کردم اما نکشیدم! الان هم فکر نمی کنم دیگه بکشم! چون هیچ فعالیتی نمی کنم!!


امشب که بیرون بودیم، یکی اومد که فال بفروشه و من که دیگه فال نمی خریدم باز حس توع دوستیم گل کرد و یه فالی خریدم!

فال این بود:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

من از حسن روز افزونی که یوسف داشت دانستم

که عشق از پردۀ عصمت برون آرد زلیخا را

سعی کنید از چیزهایی که در اختیار داری بهره مند شوی، زیرا دنیا ارزش این همه جوش و خروش و ناراحتی را ندارد. هدف خوبی داری. پیگیری آن به سود شماست، به شرط آنکه درایت و مدیریت خود را از دست ندهی. خیلی مهربان و زودرنج هستی. پندی به شما می دهم، میانه روی از نشانه های پرهیزکاران است!

فال جالبی بود!

 


پنجشنبه 26 اردیبهشت 1387
آمدم

من دوباره به وبلاگ نویسی برگشتم!

برگشت من دلایل زیادی داشت؛ دلیل اول، دلیل دوم، دلیل سوم و ...

دلیل اول این بود که من معمولا نمی تونم زیاد دور از اینترنت بمونم و برای همین خیلی سخت بود که دیگه نت نیام! لذا تصمیم گرفتم بیام اما کم! مثلا روزی چهار ساعت بیشتر نیام!

دلیل دوم این بود که می خواستم باز بنویسم

دلیل سوم این بود که دلم تنگ شده بود

دلیل چهارم هم فقط او بود!!!

چند وقت پیش با صاحبکارم داشتیم می اومدیم خونه که بحث از زندگی شد و روابط در خانواده!!

حرف جالبی زد، البته حرف از اون نبود و معمولا خیلی ها این حرف رو می زنند( اما کو عمل؟)

می گفت توی زندگی نباید کسی یک من باشه! باید همیشه نیم من بود تا به مشکل نخورد! اگر تو نیم من باشی و طرفت یک من باشه، به مرور زمان اون هم می فهمه که باید نیم من باشه!

اگر هر کسی بخواد تو زندگی منم منم بکنه، سنگ روی سنگ بند نمی شه! بعضی مواقع باید کوتاه اومد!

حرفش حرفیه تکراری اما جالبه بنا بر دو دلیل: دلیل اول و دلیل دوم؛ دلیل اول اینکه نیم من و یک من کلمات و ترکیب جالبی هست! دلیل دوم هم تکراری بودنش هست! با اینکه تکراریه اما کسی بهش عمل نمی کنه و در ضمن تکرار خیلی خوبه! نوعی تذکر هستش! پیامبرها هم برای تذکر و یادآوری پیش ما اومدند!

نتیجه گیری اینکه صاحبکار من پیامبر هستش و نتیجه دوم هم اینکه من خیلی آدم مذهبی هستم!!!!!

برای بسط نتیجه گیری دوم باید بگم که جدیدا ریش گذاشتم و موهای سرم رو هم کوتاهِ کوتاه کردم! قیافه شدیدا خفن شده و تابلو!

اینکه چرا این کار رو کردم هم برای خودش داستانیه! اول اینکه من معمولا توی یک فرم خاص چهره نمی تونم بمونم! هیچ فرمی نمی تونه ارضام کنه! دلیل دوم هم اینکه حس می کنم خیلی لذت بخشه که وقتی یکی بهت نگاه می کنه سرش رو برگردونه و بگه اه چه قیافه ای برا خودش ساخته! چندش آوره!!

می دونم که دلایل برای خیلی ها مسخره هست!

راستی از وقتی که به بلاگ سر نمی زدم، ذهنم کمی قابل کنترل تر شده بود و دیگه خیلی جلوتر از خودم حرکت نمی کرد!


چند وقتیه که افتادم تو نخ سیاوش گوش کردن! این ترانه هم در نوع خودش جالبه!

 

آخه من هیچی ندارم که نثار تو کنم

که فدای چشمای مثل بهار تو کنم

می درخشی مثل یک تیکه جواهر توی جمع

من می ترسم عاقبت یه روز قمارت بکنم

من مثل شبهای بی ستاره ، سرد و خالی ام

خوب می ترسم جای عشق، غصه رو یار تو کنم

تو مثل قصه پر از خاطره هستی

نمی خوام ، منه بی نشون تو رو نشونه دارت بکنم

تو که بی قراره دیدن شب و ستاره ای

واسه دیدن ستاره بیقرارت بکنم

مثل دریا بیقراری، نمی تونی بمونی

من چرا مثل یه برکه موندگارت بکنم

من مثل شبهای بی ستاره سرد و خالی ام

خوب می ترسم جای عشق غصه رو یارت بکنم

تو مثل قصه پر از خاطره هستی

نمی خوام، منه بی نشون تو رو نشونه دارت بکنم

تو بگو، خودت بگو با تو بمونم یا که برم

آخه من هیچ نمی خوام که غصه دارت بکنم

تو بگو، خودت بگو با تو بمونم یا که برم

آخه من هیچ نمی خوام که غصه دارت بکنم


پنجشنبه 19 اردیبهشت 1387
تا حالا فکرشو کردید؟

امروز چون روز آخره همه مطالبم رو یه جا می ذارم!!!


این پست آخرم هست که توی بلاگ می ذارم! بعد دیگه می رم بشینم درس بخونم و خودسازی کنم. اگر حالم بهتر شد دوباره برمیگردم اگر هم خوب نشد، و اگر توانستم جلوی خودم رو بگیرم، دیگه سراغ بلاگم نخواهم آمد. یا شاید بهتر باشه که بگم دیگه سراغ اینترنت نخواهم آمد!

این موضوع آخری هست که می ذارم! البته موضوعات دیگه ای هم توی ذهنم هست که در رجعت بعدی من به بلاگ نوشته خواهد شد البته اگر خدا صلاح بداند و حالم بهتر شده باشه!

تا حالا فکر کردید که مردها چقدر رذل و پست هستند؟ چقدر تنوع طلب و هوس باز هستند! چقدر دروغگو هستند! از زن فقط دنبال جنسیتش هستند! به قول یه بابایی: می دونید مردها به گوشت و استخوان و پوست اطراف واژن چی می گن؟ می گن زن!!!

تا حالا فکرش رو کرده بودید؟

تا حالا فکر کرده بودید که زن ها چقدر رذل و پست هستند؟ چقدر به دنبال دلبری هستند؟ چقدر بی شرمانه از جاذبه جنسیشون برای جذب مردها استفاده می کنند! چقدر دروغگو هستند! برای به دست آوردن یه مرد چقدر پلیدانه عمل می کنند!!

تا حالا فکرش رو کرده بودید؟

نمی گم تا حالا دیدید، چون می دونم که دیدید! مردهایی رو که زن دارند اما دوست دختر هم دارند! دوست دختر مرد هم می دونه که دوست پسرش زن داره! و اینکه مرد چقدر رذل و کثیف هست که با وجود داشتن زن دنبال دوست دختر می ره! و اینکه زن چقدر رذل و کثیف هست که با دونستن این که طرف زن داره هنوز هم باهاش رابطه داره و به همجنسش رحم نمی کنه و زندگی اون زن رو ویران می کنه! گرچه به نظر من ویرانی این زندگی بهتر از آبادیش هست!

پسرهایی که چند تا دوست دختردارند! دخترهایی که چند تا دوست پسر دارند! و خیلی هم افتخار می کنند که طرفشون هنوز نفهمیده!

دیدید کسانی رو که با اینکه می دونند طرف زن داره و یا شوهر داره اما میاد سراغش و با هزار ترفند رابطه برقرار می کنه!

البته همه اینها از هوس بازی و تنوع طلبی نیست! گاهی هم طرف فکر می کنه که طرفش رو دوست داره و سعی می کنه که به دستش بیاره! به قیمت ویرون کردن زندگی یکی دیگه! و جالب اینکه زندگی زن یا شوهر طرف مقابلش رو نابود می کنه اما به هدف خودش که رسیدن بوده، نمی رسه!!!

مطمئن هستم که هر کسی این متن رو بخونه حرف من رو درباره رذل بودن اینها تأیید می کنه اما خودش شاید همین کار ها رو بکنه و برای کار خودش دلیل تراشی کنه!

خوشحال می شم که نظر بدید و نظرتون رو بگید!

نظرها رو خواهم خواند و بعد با اینترنت خداحافظی خواهم کرد!


الان ترانه های حاجی بابا رو گوش می کنم! می گه: اگر عاشق بشی و نتونی بهش برسی، کمرت از وسط بشکنه خیلی بهتره!

پنجشنبه 19 اردیبهشت 1387
آپاردی سئللر سارایی

یکی از افسانه های قدیمی ترکان آذربایجان که فکر کنم مربوط به دوره دو تکه شدن آذربایجان هست؛ افسانه سارای هست!

داستان درباره دختری هست که با پسرعموی خود ازدواج می کند! اما چون پسرعمویش خان چوپان ایل بود مجبور می شود تا گله ایل را برای چرا به منطق دوردست ببرد!

در هنگامی که پسر در کنار ایل نبود، خان منطقه گذرش به ایل می افتد و سارای رو می بینه و می گه باید با اون ازددواج کنم! حالا هر چی می گن که بابا این شوهر داره، قبول نمی کنه! بالاخره خان بوده و شعورش در حد یک خان و نه بیشتر!

خلاصه، خان سارای رو با هزار دبدبه و کبکبه سوار اسب می کنه که با خودش ببره و عروسی بگیره!

توی راه سارای داستان ما می پره تو رودخونه تا دست خان بهش نخوره! این شعر هم در خطاب به خان چوپان هست که می گه:

بروید و به خان چوپان بگویید

امسال به مغان نیاید

اگر بیاید به خون بی گناه آلوده خواهد شد(خونش به ناحق ریخته خواهد شد)

سیل سارای را با خود برد!

سیل سرو قامتی را با خود برد

این رود زیاد عمیق نیست

زیاد هم سرد نیست

عروسی به مانند سارا یافت نمی شود

سیل سارای را با خود برد؛

بلند بالایی را با خود برد!

 ***

گدین دئین خان چوبانا

گلمه سین بو ایل موغانا

گلسه باتار ناحق قانا

آپاردی سئللر سارایی

بیر اوجا بویلی بالانی

آرپا چایی ده­رین اولماز

آخار سولار سه­رین اولماز

سارا کیمین گلین اولماز

آپاردی سئللر سارایی

بیر اوجا بویل بالانی

پنجشنبه 19 اردیبهشت 1387
بیرون آب

امروز سوار اتوبوس بودم و داشتم می رفتم سر کار. یه مغازۀ خیلی بزرگ رو دیدم که ویترین جلوش یک آکواریوم خیلی بزرگ بود که توش پر انواع ماهی بود. عکس درخت افتاده بود توی آکواریوم و به نظر میومد که درخت هم داخل آکواریوم هست( این آکواریوم هم کلمه سختیه!!!)

باز این ذهن ما رفت به مسافرت. رفت توی آکواریوم و کنار ماهی ها. خودش رو یه ماهی فرض کرد! داشت از توی اون محیط به بیرون نگاه می کرد.

به بیرون آکواریوم فکر می کرد و به زندگی بیرون از آب.

از آکواریوم اومد بیرون! چون نتونسته بود خوب ماهی بشه و داشت خفه می شد! اومد و توی اتوبوس نشست و از اونجا به کارش ادامه داد، به هر حال خطرش کمتره! داشتیم فکر می کردیم( من و فکرم) که آیا این ماهی ها از دنیای بیرون آب اطلاعی دارند؟ آیا اعتقادی به وجود چنین دنیایی دارند؟ آیا اصلا تا حالا به این موضوع فکر کردند که دنیا کجاست؟

یاد داستان ماهی کوچولوی سیاه دانا افتادم و شاهکار صمد بهرنگی. خیلی فکرم رو مشغول کرد اما به هیچ نتیجه ای نرسیدم!­ جدا فکر می کنید که ماهی ها به دنیای خارج از آب اعتقاد دارند؟ اونهایی که برای لحظه ای از آب بیرون می افتند و دوباره به آب برمی گردند، این تجربه رو چه جوری برای دوستاشون تعریف می کنند؟ افتادم تو هوا، داشتم خفه می شدم! یه لحظه توی جایی بودم که نورش یه جوری بود، داشتم خقه می شدم نور عجیبی داشت!(شکست نور توی آب)

نمی دونم اونها چه حسی دارند و چه فکری می کنند و مطمئنا هیچ وقت نخواهم دانست!

راستی آیا ما هم مثل اون ماهی ها هستیم؟ شما از دنیاهای دیگه خبر دارید؟ اصلا وجود داره؟ دنیایی به جز این زمین و آسمون و کهکشان ها!

(منظورم دیار باقی نیست)

پنجشنبه 19 اردیبهشت 1387
تعصب کور

تلویزیون ما سامسونگه! خیلی خوبه! کیفیت تصویرش عالیه! تلویوزیون شما چیه؟ چرا تصویرش اینجوریه؟

تلویزون ما ال جی هستش!(خدایی تلویزیون از آکواریوم سخت تره) خیلی کیفیت بالایی داره! این تکنولوژِی رو فقط ال جی داره! الان آنتن تنظیم نیست وگرنه کیفیتش حرف نداره!

نه بابا! سامسونگ خیلی بهتره! من کلی تو بازار گشتم تا سامسونگ انتخاب کردم! اصلا از روی قیمت هم مقایسه کنی مشخصه که سامسونگ بهتر از ال جیه!

به قیمت نیست که! کارایی مهمه! این چشم الکترونیکی داره!

تلویوزیون ما جی وی سی هستش! خیلی از سامسونگ و ال جی بهتره!

برو بابا! این رو باش! سامسونگ کجا جی وی سی کجا!

اصلا تو یکی حرف نزن! ما داریم درباره سامسونگ و ال جی حرف می زنیم تو میایی می گی جی وی سی!؟

خیلی وقته که توی هیچ بحثی شرکت نمی کنم! چه سیاسی، چه اقتصادی، چه غیره( این غیره موضوع خیلی مهمی هستش)

دوست ندارم وارد این بازی های روشنفکر مآبانه بشم! بازی­ای که هر کسی میاد تا خودش رو ثابت کنه! هیچ کس به حرف اون یکی گوش نمی ده! موقعی که حریف داره حرف می زنه، تو فکر این هست که چه جوابی بده تا کم نیاره!

من موندم مردمی که روی کالاهایی که مصرف می کنند تعصب دارند، چه جوری می تونند درباره موضوعات مهم روز نظر بدن و صحبت کنند!؟

خیلی وقته که یاد گرفتم بگم که من بلد نیستم! نمی دونم!

خدا رو شکر دیگه خیلی وقته که وارد این بازی ها نمی شم! وقتی هم مورد خطاب قرار بگیرم یا فقط تأیید می کنم یا مسخره بازی در میارم!

خدایا ما را از وارد بازی های اینگونه شدن برحذر دار!

خدایا به ما بفهمان که قبول کنیم که درباره بعضی موضوعات اطلاعاتی نداریم!

1 2 3 4 >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 18282


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
شیخ گرگان
دور افتاده از دوستان
و چراغی به دست در جستجو
نه در جستجوی آدمیان
که خود محصور است بین آدمیان و بل هم اضل!
گرگ تنهایی که در جستجوی ماه است!
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم

شناسنامه کامل من...