X
تبلیغات
رایتل
فانوس دریایی
حقیقت همیشه آنگونه نیست که می بینیم و همیشه آنگونه دشوار نیست که نتوان آن را به سادگی درک نمود...
آرشیو
سه‌شنبه 27 فروردین 1387
Yakamoz

چند وقتی بود که تصمیم داشتم بعضی از ترانه های ترک رو ترجمه کنم و توی وبلاگ بذارم اما به سه دلیل انجام نمی دادم. بنا به دلیل اول، دلیل دوم و دلیل سوم!

دلیل اول این بود که من ترکی استانبولی بلد نیستم. یعنی هستم اما اگر بگم نیستم سنگین ترم!

دلیل دوم هم این بود که هر فرهنگی ویژگی های زبانی خاص خودش رو داره و زمانی که ترجمه می شه زیبایی خودش رو از دست میده. یعنی یه سری از کلمات هستد که توی زبان اصلی کلمات پر معنایی هستند اما به وقت ترجمه به زبان مقصد، وقار خودشون رو از دست می دهند و جلف به نظر می آیند.

دلیل سوم که از همه مهمتر بود، این بود که وقت و حوصله نداشتم!!!!

این شعرهایی که امروز گذاشتم جزء شعرهای محبوب من هستند که معمولا برای همه کسانی که دوستم بودند ترجمه کردم. البته از گذاشتن این شعرها منظور خاصی ندارم و فقط زیباییشون مد نظرم بوده. شعر دوم  و سوم ازSezen Aksu  و شعر اول از Ahmet Kaya هست. ( برای نوآوری و شکوفایی اول شعر دوم و سوم رو گفتم و بعد اولی رو گفتم).

خلاصه اگر از شعرها خوشتون نیومد به حساب ترجمه بد من و تفاوت واژگان فاخر در زبان ها بگذارید( یعنی چی؟) و به سلیقه من هم شک نکنید! هم اشعار زیبا هستند و هم آهنگ و هم صدای خواننده ها!

Ahmet Kaya: yakamoz

آه، باران می بارد و تو خیس می شوی

وای، خورشید طلوع می کند و تو ناپدید می شوی

با نور مهتاب برابری می کنی

تو فانوس دریایی من هستی

آه، تو مانند گریه بی صدا هستی

افسوس که خورشید طلوع کرد و تو باید بروی

بگذار که امشب ماه برود، امشب تو بمان و بتاب

ای همه امید من

 

Sezen Aksu: geri don

در حسرتت می سوزم، تصور کردم که در فراقت غمگین نخواهم شد

ترک کردن تو سخت است و ...

از گفتن اینکه برگرد خجالت می کشم و می ترسم

غرور اجاره نداد که به دنبالش بروم

برگرد؛ به گذشته ها برگرد، التماست می کنم

زمانی که دستانم در دستت محبوس بود

خجالت می کشم بگویم که برگرد؛ برگرد، خواهش می کنم

روزی خواهد رسید که تو هم حسرت خواهی خورد

روزی خواهد رسید که دلت خواهد خواست که با چشمانم هم آغوش شوی

زمانی که دستانم در دستت محبوس بود

خجالت می کشم بگویم که برگرد؛ برگرد، التماس می کنم

زمانی که می خواهم تو را فراموش کنم همه چیز تو را به یادم می آورند

شرمسارم و همراه با این شعرهای غمگین اشک می ریزم

گاهی آمدن دوستی و گاهی دیدن گلی تو را به یادم می آورد

همه چیز تو را به خاطرم می آورد؛ التماس می کنم برگرد!

 

 Sezen Aksu: seni kimlar aldi

حسرت تو را بر روی غم هایم تلنبار می کنم

دنیا برای غمهای من تنگ است

این ظلمت تنهایی، شبهایم را طولانی تر کرده است

شادی های دلم به پایان رسیده

تو را چه کسی گرفت و چه کسی تو را می بوسد

بر روی لبانت جای بوسه هایش مانده است

خاطره نگاه مستت به دهنم هجوم می آورد

خنده هایت، بوسه هایت و ناز کردنت به یادم می آید


تقدیم به ۲۷۲

ی رو آخرش گذاشتم که ماه کامل بشه!


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 117872


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها