X
تبلیغات
رایتل
فانوس دریایی
حقیقت همیشه آنگونه نیست که می بینیم و همیشه آنگونه دشوار نیست که نتوان آن را به سادگی درک نمود...
آرشیو
یکشنبه 25 فروردین 1387
پری و بنی آدم

این مطلبی که می نویسم مربوط به خیلی وقت پیش هست که الان وقت شد تا بنویسم.

تارکان خواننده ترک رو احتمالا می شناسید. همون پسر خوشگله که خیلی از دخترها طرفدار سینه چاکش ( فقط سینه چاک و نه چیز دیگه) هستند. بعضی از ترانه های تارکان هم آهنگ جالبی داره و هم شعرهای جالبی داره و بر خلاف قیافه سوسول گرایی که داره خیلی هم اصول گرا هست.

تارکان یه شعری داره که می گه: (شرمنده من فونت ترکیش ندارم)

بیر آز پارام واردی بیتدی

دون بیر ایشیم بو گونوم یوک

بیر سئوگیلیم واردی چیکدی گئددی

بیزده شانس نه گزر

معنیش میشه این:

یه مقدار پول داشتم که تموم شد

دیروز یه کاری داشتم که از دست دادم

یه معشوقه(دوست دختر یا هر اسمی که دوست دارید بذارید) داشتم که اون هم رفت

ما رو چه به شانس

اتفاقا تو همون دوران که این شعر رو تازه شنیده بودم و خیلی هم خوشم اومده بود و همزاد پنداری می کردم یه فیلی دستم رسید به اسم luky number slevin یا چیزی شبیه به این. فیلم خیلی قشنگ بود( توصیه می کنم حتما ببینید). نکته جالب این بود که اول فیلم به این صورت شروع می شه که پسره به دختره تعریف می کنه که: از کار اخراج شدم؛ خیلی ناراحت بودم. وقتی برگشتم خونه دیدم که دوست دخترم تو خونه با یه پسر دیگه ریختن رو هم. من هم قاطی کردم و اومدم مسافرت پیش دوستم. از فرودگاه که داشتم میومدم بیرون چند نفر جلوم رو گرفتن و کیفم رو ازم گرفتن.

البته این مسائل تقریبا مربوط به یه سال پیش میشه. شاید هم بیشتر.

حالا اینکه این مطالب چه ربطی داره و من برای چی توی بلاگم گذاشتم، خودم هم نمی دونم.مگه مهمه که چرا گذاشتم؟

بلاگ خودمه دوست دارم بذارم!

راستش من این ترانه و فیلم رو خیلی دوست دارم!

امروز هم می خواستم یه مطلب درباره انحراف دینها و تبدیل شدن اونها از ضد طاغوت به طاغوت بنویسم که متاسفانه نشد و البته نباید انکار کرد که نمی تونم بنویسم و این موضوع انقدر برام جذاب هست که بخوام روش زیاد وقت بذارم!

هرچند آخر سر یه مطلب بدون ویرایش که بداهه تایپ شده رو می ذارم(مثل همیشه)


در راستای دزدیه هنری از شاعران این شعر رو هم داشته باشید:

 تو را نا دیدن ما غم نباشد

که در خیلت به از ما کم نباشد

 

من از دست تو در عالم نهم روی

و لیکن چون تو در عالم نباشد

 

عجب گر در چمن بر پای خیزی

که سرو راست، پیشت خم نباشد

 

مبادا در جهان دلتنگ رویی

که رویت بیندو خرم نباشد

 

من اول روز دانستم که این عهد

که با من می کنی محکم نباشد

 

که دانستم که هرگز سازگاری

پری را با بنی آدم نباشد

 

مکن یارا، دلم مجروح مگذار

که هیچم در جهان مرهم نباشد

 

بیا تا جان شیرین در تو ریزم

که بخل و دوستی با هم نباشد

 

نخواهم بی تو یک دم زندگانی

که طیب عشق بی همدم نباشد

 

نظر گویند سعدی با که داری؟

که غم با یار گفتن غم نباشد

 

حدیث دوست با دشمن نگویم

که هرگز مدعی محرم نباشد

این شعر هم از بنده خدا سعدی هست. امیدوارم غلط املایی نداشته باشه چون حوصله چک کردن ندارم!

این شعر رو سراج به صورت تصنیف خونده که خیلی قشنگه و شجریان هم به آواز خونده که اونهم خیلی قشنگه!!


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 117958


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها