فانوس دریایی
حقیقت همیشه آنگونه نیست که می بینیم و همیشه آنگونه دشوار نیست که نتوان آن را به سادگی درک نمود...
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
شنبه 31 فروردین 1387
un used desktop

بعضی ها تو زندگی توانایی خاص خودشون رو دارند! هستند کسانی که به راحتی می تونند دکمه delet رو فشار بدن!

باز هم هستند کسانی که به راحتی می تونند دکمه shift+delet رو فشار بدن!

 اما من حتی un used desktop هم ندارم!

نمی تونم از کسی طولانی مدت ناراحت باشم! بودند کسانی که در حقم نامردی کردند اما باز هم کاریشون نداشتم و چیزی نگفتم! می دونم که این نوع رفتار درست نیست اما هرکسی یه جوریه!(البته معمولا آدم هایی مثل ما کینه شون شتریه!!)

نمی دونم زیادی مهربون هستم یا ... ! شاید زیادی ساده هستم! یا به قول دوست قدیمیم ساده لوح هستم! البته تصمیم گرقتم که اینجوری نباشم! کم کم دارم رابطه هام رو کم می کنم! شاید دیر باشه اما برای تغییر کردن هیچ وقت دیر نیست!


خیلی وقت پیش نبود. تازه اومده بودم دانشکده. چرا این رو گفتم خودم هم نمی دونم چون حرفی که می خوام بزنم ربطی به دانشکده نداره!

داشتم با یکی از بچه های فامیل چت می کرد. آهان تازه یادم افتاد ربطش چی بود! تازه دانشکده اومده بودم یعنی در واقع این چت مربوط به اون موقع هستش!

خلاصه داشتیم در مورد شخصیت من صحبت می کردیم و نوع رفتارهایی که نشون می دم.

می گفت که آدم خوبی هستی اما سعی می کنی خودت رو بد نشون بدی. با هر کسی که دوست بشی اولش جذبش می کنی اما بعد اینکه جذبت شد شروع می کنی به پس زدنش، حالا به هر طریقی که شده!

می گفت که با نشون دادن این که آدم بدی هستی، آدم های اطرافت رو می ترسونی!

جوابی که دادم این بود: من خودم رو بهتر از بقیه می شناسم، پس بهتر می تونم درباره خودم قضاوت کنم! من شناختی که از خودم دارم اینه که آدم خوبی نیستم و سر به راه نیستم!

جوابش این بود که تو حق نداری به جای بقیه تصمیم بگیری! اونها با تو رابطه دارند پس اونها باید تصمیم بگیرند که تو چه جور آدمی هستی! تو حق نداری که دید اونها رو نسبت به خودت خراب کنی!

البته بماند که من همچنان نظرم همین بود و هست. گرچه در اثر همین رفتارم خیلی از رابطه هام رو از دست دادم. اما اعتقادم اینه که من ترجیح می دم همون روزهای اول همه چیز رو بگم تا اینکه بعدا خودش بفهمه و اتهام دروغ بهم زده بشه!

نمی دونم! مثل اینکه قرار اینه که من همه رو برونم و هیچکس هم قرار نیست که اون یکی چهره من رو ببینه!


چند روز پیش نشسته بودم که یاد سن و سالم افتادم!

23 سال!

قبلا هم می دونستم 23 سالمه اما این بار حس عجیبی بهم دست داد! یهو همه بدنم داغ شد مخم سوت کشید! 23 سال دارم دو سال دیگه فارغ التحصیل می شم و سربازی و ... .

متوجه شدم که چقدر از زندگی عقبم! و همش زندگی رو به بی خیالی و عشق و حال سپری می کنم. نه برنامه ای و نه هدفی!

زندگی رو به هیچ گرفتیم و زندگی هم ما رو به هیچ گرفته!

کاش هیچ استعدادی نداشتم تا مجبور بودم تلاش کنم!

حکایت غریبیه! از نعمت هایی که داریم استفاده نمی کنیم و از خدا هم گله داریم که چرا وضع زندگیمون این جوریه!

ترم قبل دنبال کار بودم! اما این ترم درسام سنگین بود و تصمیم نداشتم برم دنبال کار اما هفته پیش دوستم پیشنهاد یه کاری داد من هم برای اینکه از این رخوت بیام بیرون تصمیم گرفتم که برم! با اینکه تمایلی نداشتم! تصمیم گرفتم که زندگیم رو سر و سامون بدم!

نمی دونم تا حالا نامجو گوش کردید یا نه!

بعضی از آهنگهاش خیلی مزخرفه اما بعضی از آهنگهاش قشنگه! یا لااقل من اینجوری حس می کنم!

این شعرش رو من دوست دارم! براتون می ذارم تا شما هم حال کنید!

جبر جغرافیا

یک روز از خواب پا می‌شی

می‌بینی رفتی به باد

هیچ‌کس دور و برت نیست

همه‌ رو بردی ز یاد

چند تا موی دیگه‌ت سفید شد

ای مرد بی اساس

جشن تولد تو

باز مجلس عزاست

بریدی از اساس

قوز پشتت بیشتر شد

شونه‌هات افتاده‌تر

پیرامونت رو ببین با دقت

می‌سوزن خشک و تر

می‌سوزن خشک و تر

می‌سوزن خشک و تر

این که زاده‌ی آسیایی رو می‌گن جبر جغرافیایی

این که لنگ در هوایی صبحونه‌ت شده سیگار و چایی

این که زاده‌ی آسیایی رو می‌گن جبر جغرافیایی

این که لنگ در هوایی صبحونه‌ت شده سیگار و چایی

ای عرش کبریایی

چیه پس تو سرت؟

کی با ما راه می‌آیی

جون مادرت؟

یک روز از خواب پا می‌شی

می‌بینی رفتی به باد

هیچ‌کس دور و برت نیست

همه‌ رو بردی ز یاد

چند تا موی دیگه‌ت سفید شد

ای مرد بی اساس

جشن تولد تو

باز مجلس عزاست

بریدی از اساس

قوز پشتت بیشتر شد

شونه‌هات افتاده‌تر

پیرامونت رو ببین با دقت

می‌سوزن خشک و تر

می‌سوزن خشک و تر

می‌سوزن خشک و تر

این که دستاتو روی سر می‌ذارن

این که باهات هیچ کاری ندارن

این که تو بازی‌شون راهت نمی‌دن

این که سر به سرت می‌ذارن

این که زاده‌ی آسیایی رو می‌گن جبر جغرافیایی

این که لنگ در هوایی صبحونه‌ت شده سیگار و چایی

این که زاده‌ی آسیایی رو می‌گن جبر جغرافیایی

این که لنگ در هوایی صبحونه‌ت شده سیگار و چایی

این که زاده‌ی آسیایی رو می‌گن جبر جغرافیایی

این که لنگ در هوایی صبحونه‌ت شده سیگار و چایی

این که زاده‌ی آسیایی رو می‌گن جبر جغرافیایی

این که لنگ در هوایی صبحونه‌ت شده سیگار و چایی

این که زاده‌ی آسیایی رو می‌گن جبر جغرافیایی

این که لنگ در هوایی صبحونه‌ت شده سیگار و چایی

این که زاده‌ی آسیایی رو می‌گن جبر جغرافیایی

این که لنگ در هوایی صبحونه‌ت شده سیگار و چایی

این که لنگ در هوایی

صبحونه‌ت شده سیگار و چایی

این که لنگ در هوایی

صبحونه‌ت شده سیگار و چایی


جمعه 30 فروردین 1387
ریز مکالمات

امروز رفته بودم سیم کارتم رو تعویض کنم. باجه کناری من مربوط به گرفتن ریز مکالمات بود.

منتظر گرفتن سیم کارت بودم که دیدم مردی از مسئول باجه می خواد که ریز مکالمات و اس ام اس های همسرش رو بده.

مسئول باجه گفت که نمی تونه یه همچین کاری انجام بده.

اما مرد اصرار داشت و گفت که همسرش شهرستان هست؛ اگر شناسنامه و سند رو بیاره می تونه ریز مکالمات رو بگیره که باز جواب مسئول باجه منفی بود.

سیم کارتم رو گرفتم.

برگشتم سمت باجه بغلی، قسمتی از مکالمه شون رو از دست دادم. مرد گفت که اگر حکم دادگاه بیارم می تونم ریز مکالمات رو بگیرم؟

اومدم بیرون و آخرش نفهمیدم که چی شد. داشتم به این فکر می کردم چه دلیلی می تونه باعث بشه که کسی بیاد و بخواد که ریز مکالمات همسرش رو بگیره.

فقط یه دلیل می تونه وجود داشته باشه.۱

فکر کردن به اون دلیل خیلی آزارم می داد. بی خیال فکر کردن شدم۲ و رفتم.

رسیدم به دفتر دوستم و نشستم تا روزنامه ای رو که خریده بودم بخونم. من معمولا صفحه حوادث رو نمی خونم اما این بار خوندم. البته فقط یه خبر رو خوندم.

مردی به خاطر رسیدن به دوست دخترش، همسر و فرزند چهار ماهه خودش رو به قتل رسونده.(اعتماد ۲۹/۱/۸۷)

روزنامه رو گذاشتم کنار. باز رفتم تو فکر که آدم ها چقدر رذل شدند!!۳ واقعا هدفشون توی زندگی چیه؟ می خوان به کجا برسن؟

یه آدم از زندگی چی می خواد که دست به هر جنایتی می زنه؟

حتی خیوانات هم یه همچین وحشیگری انجام نمی دن.

به قول یکی از دوستان قدیم امان از این آدم که می تونه حتی از وحشی ترین و بی رحم ترین خیوانات هم وحشی تر بشه!

حیوانات برای بقای خودشون مجبورن شکار کنند اما انسان چی!!؟؟

خدا برای نشون دادن پستی بعضی از آدم ها مثال چهار پا رو میزنه و می فرماید که و شاید هم پست تر!

خدایا، آدم کجا و چهارپای مظلوم کجا!؟

خدایا به تو پناه می برم از شر انسان!


۱. چقدر وحشتناکه! یعنی آدم می تونه به همسرش شک کنه؟ یعنی آدم می تونه به همسرش خیانت کنه؟ خیلی شنیدم اما من همیشه می ترسم و دوست ندارم بهش فکر کنم! این امکان نداره!

۲. البته خیلی وقته که دیگه سعی می کنم فکر نکنم. هیچ علاقه ای به فکر کردن درباره مسائل جدی ندارم! بدون اطلاعات زندگی کردن هم لذت بخشه!

۳. البته خودم رو از آدم ها جدا نمی کنم! گویا گریزی از فکر کردن نیست!!

نمی دونم جدیدا حواسم به دور و برم زیاد شده یا اینکه از اول بوده اما جدیدا درباره اتفاقات اطرافم می نویسم!


این که زاده آسیایی، یعنی جبر جغرافیا!!!


پنجشنبه 29 فروردین 1387
خواب!؟

بر طبق عادت جدید، امروز هم یه شعر از سعدی گذاشتم.

جالبه!! چه دنیای غریبیه!

 

به خاک پای عزیزت، که عهد نشکستنم

ز من بریدی و با هیچ کس نپیوستم

کجا روم که بمیرم بر آستان امید

اگر به دامن وصلت نمی رسد دستم؟

شگفت مانده ام از بامداد روز وداع

که بر نخاست قیامت، چو بی تو بنشستم

نماز کردم و از بیخودی ندانستم

که در خیال تو عقد نماز چون بستم!

نماز مست، شریعت روا نمی دارد

نماز من که پذیرد که شب و روز مستم؟

چنین که دست خیالت گرفت دامن دل

چه بودی ار برسیدی به دامنت دستم؟

من از کجا و تمنای وصل تو ز کجا؟

اگر چه آب حیاتی، هلاک خود جستم

اگر خلاف تو بوده در دلم همه عمر

نه نیک رفت خطا کردم و ندانستم

بکش چنانکه توانی؛ که سعدی آنکس نیست

که با وجود تو دعوی کند که من هستم!!!

**

این هم چند رباعی از ابو سعید ابوالخیر:

 

دیشب که دلم ز تاب هجران می سوخت

اشکم همه در دیده گریان می سوخت

می سوختم آنچنان که غیر از دل تو

بر من دل کافر و مسلمان می سوخت

**

آن یار که عهد دوستداری بشکست

می رفت و منش گرفته دامن در دست

می گفت دگر باره به خوابم بینی

پنداشت که بعد از او مرا خوابی هست

**

گفتی که فلان ز یاد ما خاموشست

از باده عشق دیگری مدهوشست

شرمت بادا هنوز خاک در تو

از گرمی خون دل من در جوشست


چهارشنبه 28 فروردین 1387
دستان خونین

آدم ها معمولا مرتکب اشتباهاتی می شوند که به اشتباه بودن آن آگاه هستند. البته در زمان انجام اشتباه، این مسئله را فراموش می کنند. بارها در ذهن خود صحنه هایی را تصور می کنیم و از اینکه فردی در آن موقعیت کاری غیر از کار صحیح را انجام دهد متعجب می شویم.

تصور کنید که در حال تماشای یک فیلم جنایی هستید. مقتول بر روی زمین افتاده است و چاقوی خونی در کنار مقتول است. در همین لحظه قهرمان داستان که آدم مهربان و مظلومی است (برای حل اختلافی قدیمی با مقتول قرارداشته است.) وارد می شود و به سمت مقتول می رود. حیران و وحشت زده است.

_ شما در دل دعا می کنید که کاش به مقتول و چاقو دست نزند و سریع پلیس را خبر کند. اما می دانید که به مانند تمام فیلم های پلیسی هم به مقتول دست خواهد زد و هم به چاقو؛ و علاوه بر اینها لباس هایش هم خونی خواهد شد. _

تصور شما به واقعیت تبدیل می شود و در حالی که در دل به بلاهت او فحش می دهید دلتان هم برایش می سوزد.

قهرمان داستان ما که به اشتباهش پی برده است سعی می کند که جبران کند و با دستمالی شروع به تمیز کردن خود و چاقو می کند که ناگهان شخص سوم وارد می شود و قهرمان داستان ما، هم قاتل می شود و هم قربانی.

اما مسئله جالب این است، شمایی که در دل به قهرمان داستان فحش و ناسزا می گفتید، اگر در موقعیت این چنینی قرار بگیرید همین کار را انجام خواهید داد _ باز هم عده ای دیگر به شما به خاطر اشتباهی که انجام دادید خرده خواهند گرفت. اما باز هم این عده در موقعیت این چنینی همین کار را انجام خواهند داد و گروهی دیگر به آنها خرده خواهند گرفت اما خود این گروه هم در موقعیتی ... !_

حال اگر سربازرس جب یا هر کس دیگری به پرونده رسیدگی کند شما متهم خواهید شد مگر اینکه جناب هرکول پوآرو یا شرلوک هلمز و یا سرکار خانم مارپل به داد شما برسد که شانس موفقیت خانم مارپل بیشتر از بقیه هست!!


یکی از عادات پسندیده من اینه که یه مطلب رو انقدر پیچ و تاب می دم و کش می دم که آخرش معلوم نمیشه هدف چی بوده!

یکی دیگر از عادات پسندیده من اینه که برای مطلب گنگ و نامفهوم خودم توضیح می نویسم!!

توضیح:

۱. می دونم دستهای من خونیه و بالای سر مقتول هستم؛ اما به خدا من قاتل نیستم!

۲. وقتی که یه مدرکی علیه آدم هست و تلاش می کنی که خودت رو تبرئه کنی، یهو در موقعیت هایی قرار می گیری که بیشتر متهم میشی!

۳. من بی دفاع هستم! من هیچ کاری نکردم!

۴. گذر زمان اثبات می کنه که من صادق بودم!

۵. به ظاهر قضایا نگاه نکنید. اونجور نیست که فکر می کنید  و می بینید!

۶. آش نخورده و دهن سوخته!

۷. پارسال یه سری از ورودی های ۸۴ گفته بودند که به خاطر اینکه من توی کانون هستم حاضر نیستن به کانون بیان!!


چهارشنبه 28 فروردین 1387
تحول در یک چشم بر هم زدن

من امروز متوجه شدم که تکنولوژی چقدر پیشرفت کرده. کارها با سرعت خیلی زیادی در حال پیشروی هست و تغییر و تحول در تمام عرصه ها بدون فوت وقت ایجاد می شود!

ترم قبل یه روز صبح اومدیم دانشکده، خواستیم بریم قضای حاجت که دیدیم بالای در دستشویی برادران نوشته دستشویی خواهران! با نا امیدی برگشتیم. اول فکر کردیم چون تعداد دخترها خیلی بیشتر از پسرهاست، دستشویی ما رو دادن به اونها و ما بدون دستشویی شدیم. اما با گذشت زمان متوجه شدیم که جای دستشویی ها عوض شده!!! اونهم بدون اطلاع قبلی! به قول دوستم حتی فرصت اسباب کشی هم به ما ندادند!۱

دیروز هم که ما اومدیم و دیدیم اتاقمون رو گرفتند!! با وصفی که در پست های قبلی داده شد!

امروز رفتم و دیدم که قفل اون یکی اتاقمون هم عوض شده و برای وارد شدن باید کلی مراحل اداری طی کنیم!

عصر هم که از اتوبوس پیاده شدم و پیاده به سمت منزل راه افتادیم. نزدیک خونمون یه پلی بود یعنی تا دیروز که بود! اومدم از روی پل رد بشم که دیدم خبری از پل نیست. طوری که انگار از قدیم هم پلی وجود نداشته!

فردا قراره چه اتفاقی بیفته من نمی دونم!! فقط امیدوارم خونمون سر جاش باشه به همراه رختخواب و البته ایران!!!!

-------------------------------------

۱. البته داستانهایی که بین پسرها بوجود اومد هم در نوع خودش جالب بود! یه سری از داستان ها رو می گم:

اول اینکه روز اول رفقای ما دستشویی نرفتن!! از جمله خود من!! چندشمون می شد!!

دوم اینکه یه سری از رفقامون تا چند روز دستشویی نرفتند!! خیلی چندششون می شد!!

سوم اینکه یه سری از پسرها اولین جایی که سرک کشیدن سطل آشغال دستشویی بود و از دیدن لوازم! بهداشتی بسیار خرسند و کیفور شده بودند!!!(انقد تحول سریع بوده که فرصت نکرده بودند سطل زباله رو خالی کنند)

چهارم اینکه ما پسرها هنوز هم امیدواریم روزی به دستشویی خودمون برگردیم!! آخه خیلی دنج و راحت بود!


توی ایستگاه بودیم که برگردیم خونه. اتوبوس اومد و چون تعداد زن ها خیلی بیشتر بود آقای راننده اونها رو جلو سوار کرد و مردها(خودم رو می گم) رو عقب سوار کرد!

آخرهای مسیر بود و اتوبوس تقریبا خالی بود. یه پسری سوار شد البته از جلو. دید که زنها هستند و راننده بهش گفت که برو عقب! پسره که مثل اینکه تا حالا ندیده بود زنها جلو باشند با تعجبی متعجبانه! اومد عقب البته در حالی که داشت به احمدی نژاد فحش می داد که همش کار احمدی نژاد هست!!!!!!!!!!

جدا مردم خوشحالی داریم!!!!!!!!!!!

سه شنبه 27 فروردین 1387
Yakamoz

چند وقتی بود که تصمیم داشتم بعضی از ترانه های ترک رو ترجمه کنم و توی وبلاگ بذارم اما به سه دلیل انجام نمی دادم. بنا به دلیل اول، دلیل دوم و دلیل سوم!

دلیل اول این بود که من ترکی استانبولی بلد نیستم. یعنی هستم اما اگر بگم نیستم سنگین ترم!

دلیل دوم هم این بود که هر فرهنگی ویژگی های زبانی خاص خودش رو داره و زمانی که ترجمه می شه زیبایی خودش رو از دست میده. یعنی یه سری از کلمات هستد که توی زبان اصلی کلمات پر معنایی هستند اما به وقت ترجمه به زبان مقصد، وقار خودشون رو از دست می دهند و جلف به نظر می آیند.

دلیل سوم که از همه مهمتر بود، این بود که وقت و حوصله نداشتم!!!!

این شعرهایی که امروز گذاشتم جزء شعرهای محبوب من هستند که معمولا برای همه کسانی که دوستم بودند ترجمه کردم. البته از گذاشتن این شعرها منظور خاصی ندارم و فقط زیباییشون مد نظرم بوده. شعر دوم  و سوم ازSezen Aksu  و شعر اول از Ahmet Kaya هست. ( برای نوآوری و شکوفایی اول شعر دوم و سوم رو گفتم و بعد اولی رو گفتم).

خلاصه اگر از شعرها خوشتون نیومد به حساب ترجمه بد من و تفاوت واژگان فاخر در زبان ها بگذارید( یعنی چی؟) و به سلیقه من هم شک نکنید! هم اشعار زیبا هستند و هم آهنگ و هم صدای خواننده ها!

Ahmet Kaya: yakamoz

آه، باران می بارد و تو خیس می شوی

وای، خورشید طلوع می کند و تو ناپدید می شوی

با نور مهتاب برابری می کنی

تو فانوس دریایی من هستی

آه، تو مانند گریه بی صدا هستی

افسوس که خورشید طلوع کرد و تو باید بروی

بگذار که امشب ماه برود، امشب تو بمان و بتاب

ای همه امید من

 

Sezen Aksu: geri don

در حسرتت می سوزم، تصور کردم که در فراقت غمگین نخواهم شد

ترک کردن تو سخت است و ...

از گفتن اینکه برگرد خجالت می کشم و می ترسم

غرور اجاره نداد که به دنبالش بروم

برگرد؛ به گذشته ها برگرد، التماست می کنم

زمانی که دستانم در دستت محبوس بود

خجالت می کشم بگویم که برگرد؛ برگرد، خواهش می کنم

روزی خواهد رسید که تو هم حسرت خواهی خورد

روزی خواهد رسید که دلت خواهد خواست که با چشمانم هم آغوش شوی

زمانی که دستانم در دستت محبوس بود

خجالت می کشم بگویم که برگرد؛ برگرد، التماس می کنم

زمانی که می خواهم تو را فراموش کنم همه چیز تو را به یادم می آورند

شرمسارم و همراه با این شعرهای غمگین اشک می ریزم

گاهی آمدن دوستی و گاهی دیدن گلی تو را به یادم می آورد

همه چیز تو را به خاطرم می آورد؛ التماس می کنم برگرد!

 

 Sezen Aksu: seni kimlar aldi

حسرت تو را بر روی غم هایم تلنبار می کنم

دنیا برای غمهای من تنگ است

این ظلمت تنهایی، شبهایم را طولانی تر کرده است

شادی های دلم به پایان رسیده

تو را چه کسی گرفت و چه کسی تو را می بوسد

بر روی لبانت جای بوسه هایش مانده است

خاطره نگاه مستت به دهنم هجوم می آورد

خنده هایت، بوسه هایت و ناز کردنت به یادم می آید


تقدیم به ۲۷۲

ی رو آخرش گذاشتم که ماه کامل بشه!


سه شنبه 27 فروردین 1387
آخرین نطق دکتر اعلمی

اکبر اعلمی باز هم نطق کرد و گفت هر آنچه را که می بایست بگه! انقدر زیبا و کامل سخن گبته و انقدر به جا مثال هایی از قلعه حیوانات و وقایع دیگر انقلاب گفته که آدم از خوندن این مطلب لذت می بره و به این نماینده مردم و نه نماینده دولت افتخار می کنه!

چون متن زیاد بود گذاشتم توی ادامه مطلب!

این مطلب از سایت شخصی دکتر اعلمی برداشته شده و کامل تر هست. متنی که در سایت نواندیش منتشر شده ناقص هست.

حتما بخونید

ادامه مطلب ...

سه شنبه 27 فروردین 1387
کی بود کی بود؟ من نبودم

تصمیمات یک شبه و ییهویی در وجود ما نهادینه شده!!!

کی به کیه!؟ تاریکیه!

حالا داستان چیه؟!

داستان اینه که ما توی دانشکده اتاقی داریم به اسم اتاق نشریات!

دیروز هم مثل هر روز به عنوان آخرین نفر دانشگاه رو ترک کردیم و کرکره دانشگاه رو کشیدیم پایین.

اما امروز صبح اومدیم و دیدیم که توی اتاق ما یه کامپیوتر گذاشتند و اسم نشریات سابق رو کندند و اسم دو تا نشریه جدید رو زدند که زیر نظر نهاد فعالیت می خواهند بکنند!!!!

ما همه شاخ در آوردیم که اینها چه ساعتی دست به یه همچین اقدامی زدند!؟

البته بچه ها حدس زدند که این اتفاق دیشب ساعت 2 اتفاق افتاده! آخه جدیدا تو ایران کسانی هستند که فقط کار می کنند و نمی خوابند!!!!

مسئله دوم هم این که ما هر جا رفتیم همه انکار کردند و گفتند ما خبر نداریم!!

فکر کن...

جالبه که می گفتند که بدون هماهنگی نیست اما هیچکس هم قبول نمی کرد که مسئول این کار کیه!!خلاصه ما الان بی خانمان شدیم! و این به قدری به ما فشار آورد که در عرض 1دقیقه مدیر مسئول انتخاب کردیم!!! فکر کن...

قبلا من قرار بود مدیر مسئول بشم اما انصراف دادم و جالب اینه که هیچ کس حاضر نبود این پست رو قبول کنه و 1ماه بود که دنبال مدیر مسئول می گشتیم! برای نشریه تخصصی و نه سیاسی - اجتماعی!

حالا شما هی بگید که ایرانی ها قدرت طلب هستند!


دوشنبه 26 فروردین 1387
استفاده از سمبل

جند وقتیه که روی در و دیوار دانشکده پوستر هایی زدند که حاکی از برگزاری سلسله سخنرانیهایی درباره روابط دختر و پسر هست. این برنامه رو بسیج دانشجویی برگزار می کند.

البته نکته جالب که به احتمال زیاد خیلی از بچه ها متوجه نشدند طرح پوستر هست.

مطمئنا فقط آدمهایی متوجه موضوع شدند که شخصیتی شبیه من داشتند؛ یعنی آدمهایی که بعضی وقتها از در دروازه رد نمی شن و برخی موارد از هر سوراخی می تونند رد بشن، منظورم سوراخ سوزنه!

بعضی وقتها انقد حواسم پرت هست که به در و دیوار می خورم وپوستر میشم و بعضی وقتها مو رو از ماست بیرون می کشم!

دیگه تعریف از خود بسه! بریم سراغ عکس و توضیحات برای کسانی که الان عکس رو نگاه می کنند و متوجه نمی شن که چیه!!

اول نگاه کنید بعد اگر متوجه نشدید، توضیح می دم.

 

کلید و قفل

متوجه نشدید؟

ای بابا! چقدر شما چشم پاکید و ذهنتون هم سالمه!

دختر     پسر

و عکسی که می بینیم عکس یک عدد قفل و یک عدد کلید!!

اگر باز متوجه نشدید که من شرمنده هستم! چون من زیادی آدم مودبی هستم بیشتر نمی تونم توضیح بدم!

من فقط می خوام بدونم هدف این گرافیست چی بوده؟

آیا هیچ منظوری نداشته؟

من آدمی هستم که زیاد حاشیه می رم! اما جدیدا حس می کنم این ویژگی خیلی زیاد شده. برای گفتن یه کلید و فقل کلی صغری کبری چیدم! هنوز هم بی خیال نشدم و همچنان دارم می نویسم!

بس کن دیگه!


شرمنده عکس رو با هزار جور دزد و پلیس بازی گرفتم برای هیمن کیفیتش پایینه!

 


یکشنبه 25 فروردین 1387
پری و بنی آدم

این مطلبی که می نویسم مربوط به خیلی وقت پیش هست که الان وقت شد تا بنویسم.

تارکان خواننده ترک رو احتمالا می شناسید. همون پسر خوشگله که خیلی از دخترها طرفدار سینه چاکش ( فقط سینه چاک و نه چیز دیگه) هستند. بعضی از ترانه های تارکان هم آهنگ جالبی داره و هم شعرهای جالبی داره و بر خلاف قیافه سوسول گرایی که داره خیلی هم اصول گرا هست.

تارکان یه شعری داره که می گه: (شرمنده من فونت ترکیش ندارم)

بیر آز پارام واردی بیتدی

دون بیر ایشیم بو گونوم یوک

بیر سئوگیلیم واردی چیکدی گئددی

بیزده شانس نه گزر

معنیش میشه این:

یه مقدار پول داشتم که تموم شد

دیروز یه کاری داشتم که از دست دادم

یه معشوقه(دوست دختر یا هر اسمی که دوست دارید بذارید) داشتم که اون هم رفت

ما رو چه به شانس

اتفاقا تو همون دوران که این شعر رو تازه شنیده بودم و خیلی هم خوشم اومده بود و همزاد پنداری می کردم یه فیلی دستم رسید به اسم luky number slevin یا چیزی شبیه به این. فیلم خیلی قشنگ بود( توصیه می کنم حتما ببینید). نکته جالب این بود که اول فیلم به این صورت شروع می شه که پسره به دختره تعریف می کنه که: از کار اخراج شدم؛ خیلی ناراحت بودم. وقتی برگشتم خونه دیدم که دوست دخترم تو خونه با یه پسر دیگه ریختن رو هم. من هم قاطی کردم و اومدم مسافرت پیش دوستم. از فرودگاه که داشتم میومدم بیرون چند نفر جلوم رو گرفتن و کیفم رو ازم گرفتن.

البته این مسائل تقریبا مربوط به یه سال پیش میشه. شاید هم بیشتر.

حالا اینکه این مطالب چه ربطی داره و من برای چی توی بلاگم گذاشتم، خودم هم نمی دونم.مگه مهمه که چرا گذاشتم؟

بلاگ خودمه دوست دارم بذارم!

راستش من این ترانه و فیلم رو خیلی دوست دارم!

امروز هم می خواستم یه مطلب درباره انحراف دینها و تبدیل شدن اونها از ضد طاغوت به طاغوت بنویسم که متاسفانه نشد و البته نباید انکار کرد که نمی تونم بنویسم و این موضوع انقدر برام جذاب هست که بخوام روش زیاد وقت بذارم!

هرچند آخر سر یه مطلب بدون ویرایش که بداهه تایپ شده رو می ذارم(مثل همیشه)


در راستای دزدیه هنری از شاعران این شعر رو هم داشته باشید:

 تو را نا دیدن ما غم نباشد

که در خیلت به از ما کم نباشد

 

من از دست تو در عالم نهم روی

و لیکن چون تو در عالم نباشد

 

عجب گر در چمن بر پای خیزی

که سرو راست، پیشت خم نباشد

 

مبادا در جهان دلتنگ رویی