X
تبلیغات
رایتل
فانوس دریایی
حقیقت همیشه آنگونه نیست که می بینیم و همیشه آنگونه دشوار نیست که نتوان آن را به سادگی درک نمود...
آرشیو
یکشنبه 7 بهمن 1386
کی به کیه!؟تاریکیه!

 

رد صلاحیت نامزدها اعلام شد!۱

عزیز نسین نویسنده ای اهل ترکیه بود که طنز می نوشت؛ طنزی  تلخ بود و واقع بینانه. و همین باعث شهرت جهانی او شد.

 یکی از داستانهای معروف او را نقل می کنم اما به زبان خود چون خیلی طولانیه و زیاد یادم نمانده است:

روزی روزگاری، مردی بود که دلش می خواست به مردم کمک کند. اما نه مال و مکنتی داشت و نه قدرتی.

همیشه از ظلم حاکمان شکوه می کرد و از خدا می خواست که قدرتی داشته باشد تا به مردم کمک کند.

اما خدا قدرت که نداد هیچ؛ چیز هم بهش نداد.(همون پول) مرد داستان ما(من و عزیز نسین) هم به حالت قهر از سرزمین خود هجرت می کند.

در سفر به سرزمینی می رسد. می بیند که مردم در میدان شهر جمع شده اند و سر به سوی آسمان دارند. در بالای سر آنها کلاغانی پرواز می کنند. و مردم التماس کلاغها را می کنند تا بر سرشان فضله بیندازد.

مرد با تعجب از پیرمردی که در گوشه ای نشسته بود علت را می پرسد. پیرمرد می گوید که در این شهر سالی یک بار مردم در مرکز شهر جمع می شوند تا کلاغ ها سلطان شهر را انتخاب کنند. کلاغها بر سر هر کسی که فضله بیندازند، او تا یک سال سلطان می شود.

مرد جوان با خود گفت:  چه روش عجیبی، برای سلطان شدن؛ باید فضله ای شد! مگر انتخابات چه ایرادی دارد؟ دموکراسی پس برای چیه؟

در همین فکر بود که کلاغی بر سرش فضله ای می اندازد و مرد جوان سلطان می شود!

مرد جوان به آرزویش رسید اما کمک به مردم را فراموش نکرد.

رفاه و آسایش به مردم داد و از آرامشی که مردم داشتند خوشحال بود اما یک سال به سرعت در حال تمام شدن بود. برای همین تصمیم می گیرد تا به کلاغ ها هم لطفی کند که او را به حکومت انتخاب کرده بودند. برای همین هر روز کمی به کلاغها غذا می داد.

در موقع انتخابات هم باز مردم در مرکز شهر جمع شدند اما مرد جوان بار سفر را بست تا از شهر برود. چون گمان می کرد وظیفه ملی خود را انجام داده است اما باز هم کلاغها آمدند و بر سرش ری... .

مرد جوان باز حاکم شد و بیش از پیش از کلاغها تشکر کرد.  غذای کلاغ ها را زیاد کرد و به همین میزان از رفاه مردم کم کرد.

سال بعد باز هم حکایت تکرار شد و او حاکم شد و همین باعث شد که غذای کلاغ ها را باز هم زیاد کند.

سال بعد هم...

و سال بعد هم...

یک سال بعد هم...

دو سه سال بعد هم...۲

کلاغها هر روز چاق تر می شدند و احساس می کردند که مرد از فضله آنها خوشش می آید و همین فضله ریختن بر سر مرد باعث می شود غذایشان زیاد شود. تا یک سال که مردم باز در مرکز شهر جمع شده بودند(تعداد سال یادم نیست) همه کلاغها به سمت آن مرد جوان آمدند و همگی بر سرش فضله ریختند. و چون هم کلاغها بزرگتر شده بودند و هم تعدادشان زیاد شده بود، برای همین به حدی بر سر مرد فضله ریختند که مرد در زیر فضله ها خفه شد و مرد!3

نتیجه اخلاقی:

۱. به کلاغ ها غذا ندهید!

۲. سلطان نشوید!

۳. آرزوی فضله نکنید!

۴. از پیرمرد جماعت سوال نپرسید، آخر و عاقبت نداره!

۵. رژیم غذایی رو رعایت کنید تا چاق نشید!


۱. وقتی که صلاحیت باید احراز شود پس صلاحیت ها اعلام نمی شود بلکه رد صلاحیت ها اعلام می شود!

۲. البته هوگو چاوز نبود ها!!!

۳. کسانی که تجربه فضله کلاغ را دارند می دانند که این خفه شدن و مردن اغراق نیست. ( بی ادبیه اما کلاغ جماعت خیلی پر حجم و زیاد چیز می کنند همون فضله)

مگه اصلا رد صلاحیت مهمه؟

خوب تویی که می دونی صلاحیت ندار برای چی ثبت نام می کنی!!؟؟ آزار داری؟ در حالی که مسئولین مملکتی روزی بیست ساعت کار می کنند تو میایی ثبت نام می کنی و کار درست می کنی براشون! من خودم خبر دارم که در مدتی که عدم صلاحیت افراد رو بررسی می کردند ۲ساعت کمتر می خوابیدند و داشتن مملکت رو ...

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 117914


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها