فانوس دریایی
حقیقت همیشه آنگونه نیست که می بینیم و همیشه آنگونه دشوار نیست که نتوان آن را به سادگی درک نمود...
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
شنبه 27 بهمن 1386
خیال

این شعر مال استاد شهریار هست که خیلی خیلی زیباست!!

مادر

آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
اما گرفته دور و برش هاله ئی سیاه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگی ما همه جا وول میخورد
هر کنج خانه صحنه ئی از داستان اوست
در ختم خویش هم بسر کار خویش بود
بیچاره مادرم
هر روز میگذشت از این زیر پله ها
آهسته تا بهم نزند خواب ناز من
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از این بغل کوچه میرود
چادر نماز فلفلی انداخته بسر
کفش چروک خورده و جوراب وصله دار
او فکر بچه هاست
هرجا شده هویج هم امروز میخرد
بیچاره پیرزن ، همه برف است کوچه ها
او از میان کلفت و نوکر ز شهر خویش
آمد بجستجوی من و سرنوشت من
آمد چهار طفل دگر هم بزرگ کرد
آمد که پیت نفت گرفته بزیر بال
هر شب در آید از در یک خانه فقیر
روشن کند چراغ یکی عشق نیمه جان
او را گذشته ایست ، سزاوار احترام :
تبریز ما ! بدور نمای قدیم شهر
در ( باغ بیشه ) خانه مردی است باخدا
هر صحن و هر سراچه یکی دادگستری است
اینجا بداد ناله مظلوم میرسند
اینجا کفیل خرج موکل بود وکیل
مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق
در ، باز و سفره ، پهن
بر سفره اش چه گرسنه ها سیر میشوند
یک زن مدیر گردش این چرخ و دستگاه
او مادر من است
انصاف میدهم که پدر رادمرد بود
با آنهمه درآمد سرشارش از حلال
روزی که مرد ، روزی یکسال خود نداشت
اما قطارهای پر از زاد آخرت
وز پی هنوز قافله های دعای خیر
این مادر از چنان پدری یادگار بود
تنها نه مادر من و درماندگان خیل
او یک چراغ روشن ایل و قبیله بود
خاموش شد دریغ
نه ، او نمرده ، میشنوم من صدای او
با بچه ها هنوز سر و کله میزند
ناهید ، لال شو
بیژن ، برو کنار
کفگیر بی صدا
دارد برای ناخوش خود آش میپزد
او مرد و در کنار پدر زیر خاک رفت
اقوامش آمدند پی سر سلامتی
یک ختم هم گرفته شد و پر بدک نبود
بسیار تسلیت که بما عرضه داشتند
لطف شما زیاد
اما ندای قلب بگوشم همیشه گفت :
این حرفها برای تو مادر نمیشود .
پس این که بود ؟
دیشب لحاف رد شده بر روی من کشید
لیوان آب از بغل من کنار زد ،
در نصفه های شب .
یک خواب سهمناک و پریدم بحال تب
نزدیکهای صبح
او زیر پای من اینجا نشسته بود
آهسته با خدا ،‌
راز و نیاز داشت
نه ، او نمرده است .
نه او نمرده است که من زنده ام هنوز
او زنده است در غم و شعر و خیال من
میراث شاعرانه من هرچه هست از اوست
کانون مهر و ماه مگر میشود خموش
آن شیرزن بمیرد ؟ او شهریار زاد
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد بعشق
او با ترانه های محلی که میسرود
با قصه های دلکش و زیبا که یاد داشت
از عهد گاهواره که بندش کشید و بست
اعصاب من بساز و نوا کوک کرده بود
او شعر و نغمه در دل و جانم بخنده کاشت
وانگه باشکهای خود آن کشته آب داد
لرزید و برق زد بمن آن اهتزاز روح
وز اهتزاز روح گرفتم هوای ناز
تا ساختم برای خود از عشق عالمی
او پنجسال کرد پرستاری مریض
در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسر چه کرد برای تو ؟ هیچ ، هیچ
تنها مریضخانه ، بامید دیگران
یکروز هم خبر : که بیا او تمام کرد .
در راه قم بهرچه گذشتم عبوس بود
پیچید کوه و فحش بمن داد و دور شد
صحرا همه خطوط کج و کوله و سیاه
طوماز سرنوشت و خبرهای سهمگین
دریاچه هم بحال من از دور میگریست
تنها طواف دور ضریح و یکی نماز
یک اشک هم بسوره یاسین چکید
مادر بخاک رفت .
آنشب پدر بخواب من آمد ، صداش کرد
او هم جواب داد
یک دود هم گرفت بدور چراغ ماه
معلوم شد که مادره از دست رفتنی است
اما پدر بغرفه باغی نشسته بود
شاید که جان او بجهان بلند برد
آنجا که زندگی ،‌ ستم و درد و رنج نیست
این هم پسر ، که بدرقه اش میکند بگور
یک قطره اشک ، مزد همه زجرهای او
اما خلاص میشود از سرنوشت من
مادر بخواب ، خوش
منزل مبارکت .
آینده بود و قصه بیمادری من
ناگاه ضجه ئی که بهم زد سکوت مرگ
من میدویدم از وسط قبرها برون
او بود و سر بناله برآورده از مغاک
خود را بضعف از پی من باز میکشید
دیوانه و رمیده ، دویدم بایستگاه
خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع
ترسان ز پشت شیشه در آخرین نگاه
باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش
چشمان نیمه باز :
از من جدا مشو
میآمدیم و کله من گیج و منگ بود
انگار جیوه در دل من آب میکنند
پیچیده صحنه های زمین و زمان بهم
خاموش و خوفناک همه میگریختند
میگشت آسمان که بکوبد بمغز من
دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه
وز هر شکاف و رخنه ماشین غریو باد
یک ناله ضعیف هم از پی دوان دوان
میآمد و بمغز من آهسته میخلید :
تنها شدی پسر .
باز آمدم بخانه چه حالی ! نگفتنی
دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض
پیراهن پلید مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولی دلشکسته بود :
بردی مرا بخاک کردی و آمدی ؟
تنها نمیگذارمت ای بینوا پسر
میخواستم بخنده درآیم ز اشتباه
اما خیال بود
ای وای مادرم


شنبه 27 بهمن 1386
دوسِت دارم

 

از در میایی تو

سرت رو بر می گردونی به سمتش که بهش سلام بدی

اما می بینی جاش خالیه

خالی ای که هیچ وقت هیچکس نمی تونه پرش کنه!

از اون بالا هوامو داری؛ می دونم

خوب بخوابی!!

چشماتو از ترس نبند
گریه نکن جونم بخند
داداش کنارت میمونه
برات لالائی میخونه
قصه بخوای میگم برات
بخواب پیش عروسکات
شبا درازن عمر کوتاه
همدم همیم ما دو تا
خواهر ناز کوچولو
دیگه نترسی از لولو
گریه نکن ابرا سیاس
برات میگن مامان کجاست
مامان تو خونه خداس
دست ما از اونجا کوتاس
سر نخ بادکنکت
واسه مامان نامه میدیم
میگیم اذیت نداریم
مامان بیا که خوب شدیم
خواهر ناز کوچولو
دیگه نترسی از لولو
بیا دو تا بال قشنگ
از کاغذای رنگارنگ
برای هم درست کنیم
با همدیگه پر بزنیم
بپرسیم از پرنده ها
مرغ سپید زاغ سیاه
خدا کجا خونه داره
مامانو بینیم دوباره
خواهر ناز کوچولو
دیگه نترسی از لولو


این شعر ایرج مهدیان رو خیلی دوست دارم این هم لینک دانلود:http://www.4shared.com/file/27035263/6ad11336/Khahar_Naz_Kocholo.html


سه شنبه 16 بهمن 1386
گیوتین

 

حکایت امروز درباره گیوتین هست! شاید براتون عجیب باشه اگه بدونید که این گیوتین یه وسیله کاملا انسانی هست و در راه کمک به انسان!

در زمانهای نه چندان دور و البته نه چندان نزدیک یعنی به طور دقیق در زمان  انقلاب فرانسه اعدام مردم به صورت غیر علمی بود و از روش های سنتی استفاده می شد یعنی از شمشیر و تبر برای گردن زدن استفاده می کردند!

که خوب چون این روش غیر علمی بود و با خطای انسانی همراه بود معدومین( جمع اعدام شده ها) زجر می کشیدند! در یکی از همین اعدام ها که اون موقع ها انجام می شده، جلاد که سرما خورده بود و نمی تونست خوب نشونه گیری کنه می زنه سر یارو اعدامی رو می ترکونه! دو سه بار این حرکت تکرار می شه و از بس صحنه وحشتناک بود که یارو جلاد تبر یا شمشیر رو از دستش میندازه و به اولیای اعدامی می گه که به خاطر این اشتباه مجازاتش کنند و البته اونها هم نامردی نمی کنند و می زنند و سرش رو می ترکونند!

خلاصه همه مونده بودند که چی کار کنند که اعدامی ها زیاد زجر نکشند تا اینکه یه روز آقای گیوتین که از قضا نماینده مجلس هم بود دستگاه گیوتین رو اختراع می کنه و از عذاب اعدامی ها می کاهه!!

خدا عمرش بده!

به این می گن باقیات صالحات!

در ضمن من از موافقین اعدام هستم!


پنجشنبه 11 بهمن 1386
آن روی حقیقت

 

چند وقتی هست که هی بحث از فضله و این جور مسائله!

امروز یه حکایتی رو می گم که مطمئنا همه شنیدن اما تکرار هیچ ایرادی نداره؛ داره؟

یه شبی از شبها که زمستون بوده جوجه گنجشک۱ توی لونه تنها نشسته بود و منتظر بود که مامان و باباش بیان خونه! حالا اینکه مامان و باباش کجا بودن به ما دخلی نداره ما که بی ادب نیستیم. اگر خیلی مشتاق هستید فرض می کنیم که رفته بودن خرید! دیگه گیر ندید که شب، موقع خرید رفتن نیست اون هم توی زمستون که سگ رو بزنی از خونه بیرون نمیاد چه برسه به گنجشک!

خلاصه این مامان بابای بی فکر خر خیلی دیر می کنند! جوجۀ ما هم که از دیدن برنامه های علمی و آموزشی ماهواره(کانال دیسکاوری) خسته می شه، میاد بیرون که ببینه مامی و پاپا برگشتند یا نه؛ که یهو جلوی درشون سر می خوره و از اون بالا تلب می افته پایین!

تو سرما داشته سگ لرز می زده که یهو گاوی که از اونجا رد می شده صحنه رو می بینه(منظورم صحنه سگ لرز زدنه) برای همین میره نزدیک و بی ادبی(پی پی و دستشویی 2 هم میگن) می کنه رو سرش!

گنجشکه هم که بچه بود توی سرگین(سرگین مال اسبه؟ یا به چیز گاو هم میشه گفت سرگین؟) دست و پا می زنه اما نمی تونه بیاد بیرون.

شروع می کنه به فحش دادن به گاو که چه قدر خر بود که این کار رو کرده و چند تا فحش هم به برادر و پدر گاو می ده!

در همین حین که روباهی از دور صحنه رو می بینه میاد جلو و گنجشک رو از توی کثافت ها بر می داره و تمیزش می کنه.

گنجشکه هم خوشحال می شه که یکی پیدا شده که اون رو از توی پهن درآورده!

خلاصه روباه خوب تمیزش می کنه و جوجۀ ما رو می خوره!!

داستن تموم شد!!

نتیجه اخلاقی:

۱. توی کار مامان و بابا نباید دخالت کرد!

۲. باید جلوی خونه رو تمیز کرد که برف یخ نزنه!

۳. باید بازار هم علاوه بر مدارس و اداره جات تعطیل می شد که مامان بابا خرید نروند!

۴. اگر کسی هیکلتون رو به گند کشید فکر نکنید که قصد آزارتون رو داره!! شاید می خواد با این کار کمکتون کنه!!

۵. اگر کسی از تو کثافت کشیده تون بیرون مطمئن نباشید که می خواد کمکتون کنه شاید می خواد سود استفاده کنه!!

۶. نکته 4 و 5 دزدیه!


۱. گویا برنامه های تنظیم خانواده رو درست اجرا نکردند برای همین به جای بهار توی زمستون جوجه دار شده بودند!

 


دوشنبه 8 بهمن 1386
بچه های چیز

 

یکی از مسئولین وزارت آموزش پرورش فرمودند که باید کتاب های دختر ها و پسرها از هم تفکیک شوند!

من حمایت قاطع خودم رو از این مسئله اعلام می کنم و متعجب هستم از کسانی که از این مسئله انتقاد می کنند. به نظر من بسیار آدم های کوته نظری هستند و جلوتر از نوک چیزشون رو نمی تونند ببینند که انتقاد می کنند چی بهش می گن، دماغ!

کتاب های درسی ما به طرز فجیعی گمراه کننده و تحریک کننده هست!

مثلا همین تصمیم کبری، چه لزومی داره که پسرها درباره تصمیمات یه دختر فکر کنند اون هم تصمیمات مهم! همه اینها به کنار، عکس کبری رو هم توی کتاب انداختند! درسته حجاب داره اما به هر حال ممکنه پسرها کتاب رو برعکس کنند یا بخوان از زیر به عکس نگاه کنند. اونوقت چه کسی مسئول به گناه افتادن یه پسر ۸ ساله هست؟

و اینها به جز تبرج کبری و لمس عکس کبری به وسیله پسرها هست!!

یا مثلا دخترها چرا باید در مورد یه پسر مو بور اجنبی مطلب بخونند؟ کی می تونه خسارات وارده بر دخترها در اثر عشق پنهانشون به پترس رو جبران کنه؟ حالا سد سوراخ شده که شده، حتما باید انگشتش رو تو سوراخ بکنه؟ آدم سالم یه همچین کاری میکنه؟ معلومه که عقده های فرو خورده داره! اصلا چرا به ۱۱۰ خبر نداده؟ یا به آتش نشانی؟ معلومه که این پترس مشکل اخلاقی داره و ازا ین کار قصد شومی داشته. اصلا پدر این پترس کی بوده؟ چرا هچ اثری ازش نیست! معلومه که پدرش معلوم نیست کیه!

این خیلی بده برای جامعه اسلامی که الگوهاش اینجوری باشند!

حالا اگر به درس آقای هاشمی نگاه کنیم قضیه رو بهتر متوجه خواهید شد.

داستان درباره زن و شوهری هست که دو تا بچه دارند!!(یه بچه کوچیک بغلی هم مثل اینکه داشتند من دقیقا یادم نیست اگر داشتند که خیلی بدتر میشه قضیه) خوب فکر بچه ها با همین درس منحرف میشه! این آقای هاشمی و همسر که با دعا و قرآن خوندن بچه دار نشدن!! خوب اگه پسرها و دخترها این درس رو بخونند ممکنه به این معادله عجیب فکر کنند و چشم و گوششون باز بشه چه کسی جوابگو خواهد بود؟هان؟

این درس که کلا باید حذف شه! چون دختر و پسر نداره و تأثیر یکسان بر روحیه اونها می ذاره!!

در ضمن شکل کتابها هم باید عوض بشه تا امکان سوءاستفاده از بین بره و طی بخشنامه ای به خانواده ها اعلام بشه که حق ندارن کتاب بچه ها رو جلد بگیرن!! کاغذ حالا ایراد نداره اما مشمع(همون مشمبای خودمون) نه! چون ممکنه باعث انحراف بچه ها بشه و خدای ناکرده...

آقا برو که خوب داری مملکت رو اداره می کنید!! ایول واقعا مرحبا داره!

 


یکشنبه 7 بهمن 1386
کی به کیه!؟تاریکیه!

 

رد صلاحیت نامزدها اعلام شد!۱

عزیز نسین نویسنده ای اهل ترکیه بود که طنز می نوشت؛ طنزی  تلخ بود و واقع بینانه. و همین باعث شهرت جهانی او شد.

 یکی از داستانهای معروف او را نقل می کنم اما به زبان خود چون خیلی طولانیه و زیاد یادم نمانده است:

روزی روزگاری، مردی بود که دلش می خواست به مردم کمک کند. اما نه مال و مکنتی داشت و نه قدرتی.

همیشه از ظلم حاکمان شکوه می کرد و از خدا می خواست که قدرتی داشته باشد تا به مردم کمک کند.

اما خدا قدرت که نداد هیچ؛ چیز هم بهش نداد.(همون پول) مرد داستان ما(من و عزیز نسین) هم به حالت قهر از سرزمین خود هجرت می کند.

در سفر به سرزمینی می رسد. می بیند که مردم در میدان شهر جمع شده اند و سر به سوی آسمان دارند. در بالای سر آنها کلاغانی پرواز می کنند. و مردم التماس کلاغها را می کنند تا بر سرشان فضله بیندازد.

مرد با تعجب از پیرمردی که در گوشه ای نشسته بود علت را می پرسد. پیرمرد می گوید که در این شهر سالی یک بار مردم در مرکز شهر جمع می شوند تا کلاغ ها سلطان شهر را انتخاب کنند. کلاغها بر سر هر کسی که فضله بیندازند، او تا یک سال سلطان می شود.

مرد جوان با خود گفت:  چه روش عجیبی، برای سلطان شدن؛ باید فضله ای شد! مگر انتخابات چه ایرادی دارد؟ دموکراسی پس برای چیه؟

در همین فکر بود که کلاغی بر سرش فضله ای می اندازد و مرد جوان سلطان می شود!

مرد جوان به آرزویش رسید اما کمک به مردم را فراموش نکرد.

رفاه و آسایش به مردم داد و از آرامشی که مردم داشتند خوشحال بود اما یک سال به سرعت در حال تمام شدن بود. برای همین تصمیم می گیرد تا به کلاغ ها هم لطفی کند که او را به حکومت انتخاب کرده بودند. برای همین هر روز کمی به کلاغها غذا می داد.

در موقع انتخابات هم باز مردم در مرکز شهر جمع شدند اما مرد جوان بار سفر را بست تا از شهر برود. چون گمان می کرد وظیفه ملی خود را انجام داده است اما باز هم کلاغها آمدند و بر سرش ری... .

مرد جوان باز حاکم شد و بیش از پیش از کلاغها تشکر کرد.  غذای کلاغ ها را زیاد کرد و به همین میزان از رفاه مردم کم کرد.

سال بعد باز هم حکایت تکرار شد و او حاکم شد و همین باعث شد که غذای کلاغ ها را باز هم زیاد کند.

سال بعد هم...

و سال بعد هم...

یک سال بعد هم...

دو سه سال بعد هم...۲

کلاغها هر روز چاق تر می شدند و احساس می کردند که مرد از فضله آنها خوشش می آید و همین فضله ریختن بر سر مرد باعث می شود غذایشان زیاد شود. تا یک سال که مردم باز در مرکز شهر جمع شده بودند(تعداد سال یادم نیست) همه کلاغها به سمت آن مرد جوان آمدند و همگی بر سرش فضله ریختند. و چون هم کلاغها بزرگتر شده بودند و هم تعدادشان زیاد شده بود، برای همین به حدی بر سر مرد فضله ریختند که مرد در زیر فضله ها خفه شد و مرد!3

نتیجه اخلاقی:

۱. به کلاغ ها غذا ندهید!

۲. سلطان نشوید!

۳. آرزوی فضله نکنید!

۴. از پیرمرد جماعت سوال نپرسید، آخر و عاقبت نداره!

۵. رژیم غذایی رو رعایت کنید تا چاق نشید!


۱. وقتی که صلاحیت باید احراز شود پس صلاحیت ها اعلام نمی شود بلکه رد صلاحیت ها اعلام می شود!

۲. البته هوگو چاوز نبود ها!!!

۳. کسانی که تجربه فضله کلاغ را دارند می دانند که این خفه شدن و مردن اغراق نیست. ( بی ادبیه اما کلاغ جماعت خیلی پر حجم و زیاد چیز می کنند همون فضله)

مگه اصلا رد صلاحیت مهمه؟

خوب تویی که می دونی صلاحیت ندار برای چی ثبت نام می کنی!!؟؟ آزار داری؟ در حالی که مسئولین مملکتی روزی بیست ساعت کار می کنند تو میایی ثبت نام می کنی و کار درست می کنی براشون! من خودم خبر دارم که در مدتی که عدم صلاحیت افراد رو بررسی می کردند ۲ساعت کمتر می خوابیدند و داشتن مملکت رو ...

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 18287


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
شیخ گرگان
دور افتاده از دوستان
و چراغی به دست در جستجو
نه در جستجوی آدمیان
که خود محصور است بین آدمیان و بل هم اضل!
گرگ تنهایی که در جستجوی ماه است!
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم

شناسنامه کامل من...