X
تبلیغات
رایتل
فانوس دریایی
حقیقت همیشه آنگونه نیست که می بینیم و همیشه آنگونه دشوار نیست که نتوان آن را به سادگی درک نمود...
آرشیو
پنج‌شنبه 27 دی 1386
سوز معشوق

 

نمی دونم از چی بنویسم. کلمه مناسبی برای فاعل و مفعول جملاتم پیدا نمی کنم.

در روزگاران قدیم که اهل پینگ پنگ بازی کردن بودم، به کلوپی می رفتم که روی دیوارهای آن کاغذهایی نصب شده بود تا با جملات ارشادی نظم آنجا را حفظ کنند!

نقطه مشترک همه این کاغدها در باره شوخی بود.

لطفا در این مکان شوخی نفرمایید!

و حدیثی از امام علی با این مضمون که شوخی، دشمن دوستی است!

جملات، ساده هشتند اما وقتی که دچار مشکلاتی بشوید که از شوخی و صمیمیت بیش از حد بوجود می آید، قطعا به معنای این جملات پی خواهید برد!

اصلا توان ندارم که بنویسم اما...

 

سال ها پیش داستانی از یونان قدیم شنیدم که خیلی جالب بود. البته باید ببخشید اگر عین داستان اصلی نیست و متفاوت از داستان واقعی.

داستان رو روایت می کنم.

البته به سبک خودم

یه نفری بود که ما برای راحتی بهش می گیم رامینیوس کلانوریوس تا تو قصه گمش نکنیم!

این آقا رامینیوس دوست داشت که به خورشید برسه. همیشه تو رویاهاش به این فکر می کرد که می خواد کنار خورشید باشه!

خلاصه بالاخره یه روز تصمیم خودش رو می گیره و دو تا بال مومی می سازه و پرواز می کنه که برسه یه خورشیدش!

هی بالاتر میره و به خورشید نزدیک تر می شه.

اما اون هیچ وقت نتونست به خورشیدش برسه!

چون هرچه به خورشید نزدیک تر می شد گرمای خورشید هم بیشتر میشد!

عاقبت این رامینیوس جوون که دیگه به خورشید نزدیک شده بود و داشت بهش می رسید ییهو اتفاق بدی براش افتاد!

خورشید که نمی تونست نزدیک شدن یه موجود رمینی رو تحمل کنه بال های مومی رامینیوس رو آب می کنه و این جوون با ملاج میاد زمین!

حالا شما فاصله خورشید تا زمین رو حساب کنید و با توجه به گرانش زمین و وزن شصت کیلویی رامینیوس، پی به شدت ضربه ببرید!

سیمین غانم هم یه شعری داره که شبیه به همینه:

توی یک جنگل تندیس کبود

یه پرنده آشیونه ساخته بود

خون داغ عشق خورشید تو پرش

جنگل بزرگ خورشید رو سرش

تو هوای آفتابی تو درختا می پرید

تنشو به جنگل روشن خورشید می کشید

تا یه روز ابرای سنگین اومدند

دنیای قشنگشو به هم زدن

دیگه فردا آسمون آبی نشد

ابرا موندن هوا آفتابی نشد

بس که خورشیدشو تو زندون سرد ابرا دید

یه دفعه دیوونه شد از توی جنگل پر کشید

زندگیشو توی جنگل جا گذاشت

رفت و رفت ابرا رو زیر پا گذاشت

رفت و عاقبت به خورشیدش رسید

اما خورشید به تنش آتیش کشید

اگه خورشیدی که تو آسمونه

مرغ عاشق رو زمین فراوونه

 

می ره با اینکه میدونه می سوزه

من همون پرنده بودم که یه روز خورشیدو دید

اسم من یه قصه شد اون قصه رو دنیا شنید!


جالبه این متن ماله زمانهای خیلی دوره! حدود 2هفته پیش.

انقد مطلب بی سر و ته شده بود که گذاشتم تا بعدا درستش کنم!

اما الان که همون بعدا هست، باز نتونستم دست کاریش کنم!

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 117872


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها