X
تبلیغات
رایتل
فانوس دریایی
حقیقت همیشه آنگونه نیست که می بینیم و همیشه آنگونه دشوار نیست که نتوان آن را به سادگی درک نمود...
آرشیو
سه‌شنبه 25 دی 1386
آدم خوشحال

 

من برا خودم یه شعر توصیفی دارم که میگه: "هستم اگر گیر میدم// گر ندهم نیستم"

چند وقتیه که حال و حوصله ندارم! نه می تونم به کسی گیر بدم نه ایراد بگیرم و نه اصلا می تونم چیزی بنویسم.

البته گیر می دم اما نه مثل سابق.۱

انگار همه دنیا برام بی معنی شده؛ دیگه چیزی سر ذوقم نمیاره. از اومدن مهمون بدم میاد، از مهمونی رفتن بدم میاد!

هر روز تو اینترنت هستم اما هیچ لذتی برام نداره!

کلی مطلب رو باز می کنم و بعدا می خونم اما لذتی برام نداره! مثل غذای بی مره می مونه که از روی عادت می خوری اما هیچی ازش نمی فهمی!

چیزی شبیه آب ته گرفته یا نمک شیرین یا چیزی شبیه هیچی!

همه برام تکراری شدن دیگه برام تازگی ندارن. شاید باهاشون بهم خوش بگذره، اما دست آخر فقط یه جمله باقی می مونه: هیچی! جمله یادم نمیاد!

نمی دونم چرا یهو ورق برگشت! داشتم می بردم اما بازی انگاری اصلا شروع نشده بود! متوجه شدم که حاکم کوتی شدم و در حال باختن هستم!

امیدم رو از دست نمی دم همه لذته زندگی به اینه که باهات سر جنگ داشته باشه و تو رامش کنی!

و من رامش می کنم! این زندگی من هست و خدا خواسته. اگر تلاش کنم و بخوام که عنان روزگار رو به دست بگیرم، موفق می شم. من هم برا خودم خدایی هستم! مگر نه اینکه خدا از روحش در من دمیده!؟ مگر نه اینکه خودش شخصا برای ساختن من دست به کار شده!؟ پس من هم از قدرت خالقم بهره ای بردم؛ هر چند در مقیاس کوچکتر!

خدا کائنات رو برای این ساخته که به من کمک کنند تا موفق بشم، اما کمی سرکش هستند و باید در اختیار بگیرمشون.

یاد اون کارتون ژاپنی دوران کودکی به خیر که می گفت خواستن توانستن است.


۱. حتی به احمدی نژاد هم نمی تونم گیر بدم!! فکر کن!!


 

وقتی متن رو شروع کردم حالم خوب نبود اما وسط متن که رسیدم احساس خوبی داشتم!

عجب حکایتیه! موجودی غریب تر از خودم تا حالا ندیدم!!

وبلاگم دیگه کم کم داره از اون ایده الم دور میشه! این وبلاگ بیشتر حالت اجتماعی داشت و قرار بود به گیر دادن به مردم بپردازه. اما چه می شه کرد که گه گداری آدم تو یه حال و هوای دیگه به سر می بره!

من این ترم به وضع بسیار شدید و دردناکی در حال مشروط شدن هستم. دو تا صفر در حال ورود به کارنامه درخشان اینجانب هست! اما مهم اینه که تجربه جالبی بود! یه کم ضعف نشون دادن کافیه تا روزگار آدم رو ضربه فنی کنه! به خودم تلقین کردم که مشکل دارم و نمی تونم درس بخونم و همین دید منفی کار خودش رو کرد! البته دوست داشتم مشروطی رو تجربه کنم!

اما نتیجه اخلاقی مشروطی اینه که حتی اگر همه مشکلات دنیا به سرت بریزه نباید سر خم کنی! اگر جلوی مشکلات سر خم کنی، بیشتر هجوم میارن! پس یا باید حلشون کنی و توم شه بره یا اینکه بهشون توجه نکنی تا دست از سرت بردارند!


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 117914


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها