X
تبلیغات
رایتل
فانوس دریایی
حقیقت همیشه آنگونه نیست که می بینیم و همیشه آنگونه دشوار نیست که نتوان آن را به سادگی درک نمود...
آرشیو
سه‌شنبه 25 دی 1386
سیاهی برف

 

هرگز کسی نداد بدین سان نشان برف

گویی که لقمه ای است زمین در دهان برف  

مانند پنبه دانه که در پنبه تعبیه است

اجرام کوههاست نهان در میان برف

از روی خاک سر به عنان سما کشید

آن خنگ باد پای گسسته عنان برف    

در بند کرده روی زمین را چو زال زر

 بهمن به دست لشکر گیتی ستان برف

سیلاب ظلم او در و دیوار می کند

 خود رسم عدل نیست مگر در جهان برف؟

از بس که سر به خانه هر کس فرو برد

 سرد و گران و بی مزه شد میهمان برف

گر چه سپید کرد همه خان و مان ما

یارب سیاه باد همه خان و مان برف

وقتی چنین نشاط کسی را مسلم است

کاسباب عیش دارد اندر زمان برف

هم نان و گوشت دارد و هم هیزم و شراب

هم مطربی که برزندش داستان برف

چشمش به روی یار بود گوش سوی چنگ

 در طبع او شکوفه نماید گمان برف

از   شادیش   نظر نبود   سوی   همگنان

وز مستیش خبر نبود از عیان برف

آن را که پوشش و می و خرگاه و آتش است

وقت صبوح مژده دهد بر نشان برف

نه همچو من که هر نفسش باد زمهریر

پیغامهای سرد دهد بر زبان برف

دست تهی به زیر زنخدان ستون کند

 وندر هوا همی شمرد پود و تان برف

دلتنگ و بینوا چو بطان بر کنار آب

خلقی نشسته ایم کران تا کران برف

گر قوتم بدی ز پی قرص آفتاب

بر بام چرخ رفتمی از نردبان برف

ای آفتاب فضل! چنین روز یاد کن

زآن بینوا که هست کنون میزبان برف

باران جودت ار نکند دست یاریی

بیرون که آردم ز کف امتحان برف؟

خورشید جودت ار نکند پشتگرمیی

سرما کند شمار من از کشتگان برف

چون برف درجهان ید بیضا نمودمی

بیم ملالت ار نبدی در بیان برف            

کوته کنم که بس سبب پوستین بود

دم سردیی بدین صفت اندر زمان برف

کمال الدین اصفهانی


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 117914


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها