X
تبلیغات
رایتل
فانوس دریایی
حقیقت همیشه آنگونه نیست که می بینیم و همیشه آنگونه دشوار نیست که نتوان آن را به سادگی درک نمود...
آرشیو
سه‌شنبه 18 دی 1386
عشق متعالی

 

در صندلی عقب تاکسی چنان غمزده و پژمرده در خود فرو رفته بود که انگار کشتی­هایش تماما غرق شده اند. با خود می اندیشید: «یا شانس ندارم یا آدمی غیر طبیعی­ام! آخه می شه از بین این همه همکلاسی و قوم خویش وهمکار حتی یکی هم مهرش به دلم نیفتد؟» به هر حال، مهر هیچکدام به دلش نیفتاده بود و نمی­توانست به رغم فراهم کردن تمام مقدمات، زوجه­ای اختیار کند. فکر می­کرد همسر آینده­اش را در نخستین نگاه خواهد شناخت و انتخاب خواهد کرد، ولی چنین اتفاقی نمی­افتاد.

در بحر غمی که فرو رفته بود، فروتر رفت که ناگهان ار آن سوی خیابان صدای تصادف شدیدی برخاست. با بی میلی سرش را به سمت چپ برگرداند که به صحنه تصادف نظری اندازد و یک دفعه شوکه شد! کسی را که سال­ها در رویاهایش ساخته و پرداخته بود، در کنار خود در تاکسی دید؛ موقر و مهربان و زیبا، درست همانطور که می پنداشت در یک نگاه او را خواهد شناخت و برخواهد گزید.

پس از تسلط نسبی بر خویش، تلاش برای گفتگو با مورد رویایی­اش را آغاز کرد. ابتدا در کمال ادب و متانت پرسید: ساعت خدمت شماست؟ . دختر بدون توجه زیاد، ساعتش را نگاه کرد و با خونسردی پاسخ داد: ده دفیفه به ده. اما این مشکلی را حا نکرد و باعث نشد باز شدن باب گفتگو نشد. از بخت خوش دخترک، دخترک جزوه­ای را جلو خود گشوده و مطالعه می­کرد.

با برانداز کردن زیر چشمی متن جزوه، پی برد که متن درسی است و از قضا متن درسی رشته خودش هم بود. بنابراین باز هم به خود جرأتی داد و پرسید: شما در رشته ایکس درس می­خوانید؟

خوانندگان محترم لابد انتظار ندارند که من جزئیات روندی را که به گشایش باب گفتگو و رسیدن بر سر موضوع اصلی ختم، در این نیم ستون بگنجانم!

همینقدر بگویم که با مهارتی باور نکردنی ــ که مورد حیرت خودش هم شده بود ــ رسید به موضوع اصلی و رسید به اینجا که: برای من در زندگی چیزی مهمتر از وقار و اخلاق و مهربانی نیست. از نظر من زیبایی اهمیت ندارد و اگر هم داشته باشد، اولویت آخر است. من واقعا از افرادی که شکل گرا و ظاهرپرست هستند، بیزارم. زندگی برای این نوع آدم ها در واقع کاریکاتور است. به قول شاعر؛ صورت زیبای ظاهر شرط نیست، ای برادر سیرت زیبا بیار... .

در بی اهمیت نشان دادن ظاهر زیبا به فول حضرت مولانا، چنان دراز گفت که تا آن روز درباره موضوعی بدین فصاحت و بلاغت سخن نگفته بود. اما در تمام مدت سخنرانی­اش دخترک با ناباوری و تردید آشکار به سخنان او گوش می­داد و اظهار نظر هم نمی­کرد. سرانجام به مقصد رسیدند. خود را آماده کرد که کرایه طرف را هم حساب کند و زمینه قدم زدن تا کحل تحصیل دخترک را فراهم آورد.

در دلش به شانس خود می­بالید و با پنها ن کردن ذوق­زدگی­اش مرتب خطاب به خود می­گفت: خودشه بی هیچ تردیدی، بی کم و کاست! در حینی که چرخید تا پول را از کیفش درآورد، نیم رخ چپ دخترک برای نخستین بار به روی وی نمایان شد. ماه گرفتگی برآمده­ای گونه چپ دخترک را تا گردن او پوشانده بود و صورت او را به خلاف جاذبه و زیبایی خیره کننده نیم رخ راست، به کلی از از شکل انداخته بود. همین که این صحنه را دید، با چالاکی کرایه خود را حساب کرد و به شتاب در پشت شمشادهای بلند خیابان پنهان شد و ناگهان چنان به سرعت آغاز به دویدن کرد که گ.یی اجل معلق به قول «آرسنی تارکوفسکی»به دنبال رد پایش هست چون دیوانه­ای تیغ در دست!

این ماجرا دیگر نیاز به نتیجه­گیری ندارد، اما اگر از من می شنوید، هر گاه کسی به زیبارویی توجه نشان داد با این استدلال که سایر محاسنش او را به خود جلب کرده است، به اندازه سر سوزنی باور نکنید!

احمد زیدآبادی_ شهروند امروز


عشق هایی کز پی رنگی بود

عشق نبود عاقبت ننگی بود


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 117872


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها