فانوس دریایی
حقیقت همیشه آنگونه نیست که می بینیم و همیشه آنگونه دشوار نیست که نتوان آن را به سادگی درک نمود...
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
شنبه 29 دی 1386
گریه بس است!

 

خواهران، برادران

اکنون شهیدان رفته اند، و ما مرده های زنده هستیم، شهیدان سخنشان را گفتند، و ما کرها مخاطبشان هستیم. آنها که گستاخی آن را داشتند که وقتی نمی توانند زنده بمانند، مرگ را انتخاب کنند؛ رفتند و ما بی­ شرمان ماندیم. صدها سال است که مانده ایم. و جا دارد که دنیا بر ما بخندد که ما مضاهر ذلت و زبونی بر حسین و زینب، مظاهر حیات و عزت می گرییم، و این یک ستم دیگر تاریخ است که ما زبونان، عزادار و سوگوار آن عزیز باشیم.

خدایا این باز چه مظلومیتی بر خاندان حسین!؟

اکنون شهیدان کارشان را به پایان رسانده اند، و ما شب شام غریبان می گیریم، و پایانش را اعلام می کنیم. و می بینی چگونه در جامه گریستن بر حسین و عشق به حسین، با یزید همدست و همداستانیم!؟ او که می خواست این این داستان به پایان برسد. چه هوشیارانه دگرگون کرده اند پیام حسین را و یاران بزرگ و عزیز و جاویدش را، پیامی که خطاب به همه انسان هاست.

دکتر علی شریعتی


دو تا مجموعه شعر هم گذاشتم برای دانلود. امیدوارم لذت ببرید!(البته جفتش دزدیه اما یکیش کمتر)

http://ramin-nouri.persiangig.ir/document/bakarevaneneyze-ghazveh-1122.ir.pdf

http://ramin-nouri.persiangig.ir/document/gonjeshk&jebraeel.pdf


پنجشنبه 27 دی 1386
سوز معشوق

 

نمی دونم از چی بنویسم. کلمه مناسبی برای فاعل و مفعول جملاتم پیدا نمی کنم.

در روزگاران قدیم که اهل پینگ پنگ بازی کردن بودم، به کلوپی می رفتم که روی دیوارهای آن کاغذهایی نصب شده بود تا با جملات ارشادی نظم آنجا را حفظ کنند!

نقطه مشترک همه این کاغدها در باره شوخی بود.

لطفا در این مکان شوخی نفرمایید!

و حدیثی از امام علی با این مضمون که شوخی، دشمن دوستی است!

جملات، ساده هشتند اما وقتی که دچار مشکلاتی بشوید که از شوخی و صمیمیت بیش از حد بوجود می آید، قطعا به معنای این جملات پی خواهید برد!

اصلا توان ندارم که بنویسم اما...

 

سال ها پیش داستانی از یونان قدیم شنیدم که خیلی جالب بود. البته باید ببخشید اگر عین داستان اصلی نیست و متفاوت از داستان واقعی.

داستان رو روایت می کنم.

البته به سبک خودم

یه نفری بود که ما برای راحتی بهش می گیم رامینیوس کلانوریوس تا تو قصه گمش نکنیم!

این آقا رامینیوس دوست داشت که به خورشید برسه. همیشه تو رویاهاش به این فکر می کرد که می خواد کنار خورشید باشه!

خلاصه بالاخره یه روز تصمیم خودش رو می گیره و دو تا بال مومی می سازه و پرواز می کنه که برسه یه خورشیدش!

هی بالاتر میره و به خورشید نزدیک تر می شه.

اما اون هیچ وقت نتونست به خورشیدش برسه!

چون هرچه به خورشید نزدیک تر می شد گرمای خورشید هم بیشتر میشد!

عاقبت این رامینیوس جوون که دیگه به خورشید نزدیک شده بود و داشت بهش می رسید ییهو اتفاق بدی براش افتاد!

خورشید که نمی تونست نزدیک شدن یه موجود رمینی رو تحمل کنه بال های مومی رامینیوس رو آب می کنه و این جوون با ملاج میاد زمین!

حالا شما فاصله خورشید تا زمین رو حساب کنید و با توجه به گرانش زمین و وزن شصت کیلویی رامینیوس، پی به شدت ضربه ببرید!

سیمین غانم هم یه شعری داره که شبیه به همینه:

توی یک جنگل تندیس کبود

یه پرنده آشیونه ساخته بود

خون داغ عشق خورشید تو پرش

جنگل بزرگ خورشید رو سرش

تو هوای آفتابی تو درختا می پرید

تنشو به جنگل روشن خورشید می کشید

تا یه روز ابرای سنگین اومدند

دنیای قشنگشو به هم زدن

دیگه فردا آسمون آبی نشد

ابرا موندن هوا آفتابی نشد

بس که خورشیدشو تو زندون سرد ابرا دید

یه دفعه دیوونه شد از توی جنگل پر کشید

زندگیشو توی جنگل جا گذاشت

رفت و رفت ابرا رو زیر پا گذاشت

رفت و عاقبت به خورشیدش رسید

اما خورشید به تنش آتیش کشید

اگه خورشیدی که تو آسمونه

مرغ عاشق رو زمین فراوونه

 

می ره با اینکه میدونه می سوزه

من همون پرنده بودم که یه روز خورشیدو دید

اسم من یه قصه شد اون قصه رو دنیا شنید!


جالبه این متن ماله زمانهای خیلی دوره! حدود 2هفته پیش.

انقد مطلب بی سر و ته شده بود که گذاشتم تا بعدا درستش کنم!

اما الان که همون بعدا هست، باز نتونستم دست کاریش کنم!

 


سه شنبه 25 دی 1386
آدم خوشحال

 

من برا خودم یه شعر توصیفی دارم که میگه: "هستم اگر گیر میدم// گر ندهم نیستم"

چند وقتیه که حال و حوصله ندارم! نه می تونم به کسی گیر بدم نه ایراد بگیرم و نه اصلا می تونم چیزی بنویسم.

البته گیر می دم اما نه مثل سابق.۱

انگار همه دنیا برام بی معنی شده؛ دیگه چیزی سر ذوقم نمیاره. از اومدن مهمون بدم میاد، از مهمونی رفتن بدم میاد!

هر روز تو اینترنت هستم اما هیچ لذتی برام نداره!

کلی مطلب رو باز می کنم و بعدا می خونم اما لذتی برام نداره! مثل غذای بی مره می مونه که از روی عادت می خوری اما هیچی ازش نمی فهمی!

چیزی شبیه آب ته گرفته یا نمک شیرین یا چیزی شبیه هیچی!

همه برام تکراری شدن دیگه برام تازگی ندارن. شاید باهاشون بهم خوش بگذره، اما دست آخر فقط یه جمله باقی می مونه: هیچی! جمله یادم نمیاد!

نمی دونم چرا یهو ورق برگشت! داشتم می بردم اما بازی انگاری اصلا شروع نشده بود! متوجه شدم که حاکم کوتی شدم و در حال باختن هستم!

امیدم رو از دست نمی دم همه لذته زندگی به اینه که باهات سر جنگ داشته باشه و تو رامش کنی!

و من رامش می کنم! این زندگی من هست و خدا خواسته. اگر تلاش کنم و بخوام که عنان روزگار رو به دست بگیرم، موفق می شم. من هم برا خودم خدایی هستم! مگر نه اینکه خدا از روحش در من دمیده!؟ مگر نه اینکه خودش شخصا برای ساختن من دست به کار شده!؟ پس من هم از قدرت خالقم بهره ای بردم؛ هر چند در مقیاس کوچکتر!

خدا کائنات رو برای این ساخته که به من کمک کنند تا موفق بشم، اما کمی سرکش هستند و باید در اختیار بگیرمشون.

یاد اون کارتون ژاپنی دوران کودکی به خیر که می گفت خواستن توانستن است.


۱. حتی به احمدی نژاد هم نمی تونم گیر بدم!! فکر کن!!


 

وقتی متن رو شروع کردم حالم خوب نبود اما وسط متن که رسیدم احساس خوبی داشتم!

عجب حکایتیه! موجودی غریب تر از خودم تا حالا ندیدم!!

وبلاگم دیگه کم کم داره از اون ایده الم دور میشه! این وبلاگ بیشتر حالت اجتماعی داشت و قرار بود به گیر دادن به مردم بپردازه. اما چه می شه کرد که گه گداری آدم تو یه حال و هوای دیگه به سر می بره!

من این ترم به وضع بسیار شدید و دردناکی در حال مشروط شدن هستم. دو تا صفر در حال ورود به کارنامه درخشان اینجانب هست! اما مهم اینه که تجربه جالبی بود! یه کم ضعف نشون دادن کافیه تا روزگار آدم رو ضربه فنی کنه! به خودم تلقین کردم که مشکل دارم و نمی تونم درس بخونم و همین دید منفی کار خودش رو کرد! البته دوست داشتم مشروطی رو تجربه کنم!

اما نتیجه اخلاقی مشروطی اینه که حتی اگر همه مشکلات دنیا به سرت بریزه نباید سر خم کنی! اگر جلوی مشکلات سر خم کنی، بیشتر هجوم میارن! پس یا باید حلشون کنی و توم شه بره یا اینکه بهشون توجه نکنی تا دست از سرت بردارند!


سه شنبه 25 دی 1386
سیاهی برف

 

هرگز کسی نداد بدین سان نشان برف

گویی که لقمه ای است زمین در دهان برف  

مانند پنبه دانه که در پنبه تعبیه است

اجرام کوههاست نهان در میان برف

از روی خاک سر به عنان سما کشید

آن خنگ باد پای گسسته عنان برف    

در بند کرده روی زمین را چو زال زر

 بهمن به دست لشکر گیتی ستان برف

سیلاب ظلم او در و دیوار می کند

 خود رسم عدل نیست مگر در جهان برف؟

از بس که سر به خانه هر کس فرو برد

 سرد و گران و بی مزه شد میهمان برف

گر چه سپید کرد همه خان و مان ما

یارب سیاه باد همه خان و مان برف

وقتی چنین نشاط کسی را مسلم است

کاسباب عیش دارد اندر زمان برف

هم نان و گوشت دارد و هم هیزم و شراب

هم مطربی که برزندش داستان برف

چشمش به روی یار بود گوش سوی چنگ

 در طبع او شکوفه نماید گمان برف

از   شادیش   نظر نبود   سوی   همگنان

وز مستیش خبر نبود از عیان برف

آن را که پوشش و می و خرگاه و آتش است

وقت صبوح مژده دهد بر نشان برف

نه همچو من که هر نفسش باد زمهریر

پیغامهای سرد دهد بر زبان برف

دست تهی به زیر زنخدان ستون کند

 وندر هوا همی شمرد پود و تان برف

دلتنگ و بینوا چو بطان بر کنار آب

خلقی نشسته ایم کران تا کران برف

گر قوتم بدی ز پی قرص آفتاب

بر بام چرخ رفتمی از نردبان برف

ای آفتاب فضل! چنین روز یاد کن

زآن بینوا که هست کنون میزبان برف

باران جودت ار نکند دست یاریی

بیرون که آردم ز کف امتحان برف؟

خورشید جودت ار نکند پشتگرمیی

سرما کند شمار من از کشتگان برف

چون برف درجهان ید بیضا نمودمی

بیم ملالت ار نبدی در بیان برف            

کوته کنم که بس سبب پوستین بود

دم سردیی بدین صفت اندر زمان برف

کمال الدین اصفهانی


جمعه 21 دی 1386
من و تنهای من

 

مدت زیادی بود که با خدا قهر کرده بودم و از دستش شاکی بودم. یه روزی یه دوستی بهم گفت من هم تجربه داشتم؛ یه روزی یه جایی که اصلا انتظارش رو نداری خدا دستت رو می گیره و می کشتت بالا و از نزدیک می بینیش!

اما من لج کرده بودم نمی خواستم حتی درباره­ش فکر کنم. دیگه هم باهاش ارتباطی نداشتم. سابق بعضی وقت ها می­­رفتم سراغش اما دیگه این کار رو هم نمی­کردم.

اما خسته شدم. تو زندگیم به خلأ رو احساس می کردم. می خواستم که برم باز با خدا صحبت کنم. اما نمی تونستم. دنبال این بودم که یکی هلم بده تا اینکه یکی از بهترین دوستام من رو هل داد و گفت اگه با خدا حرف نزنی دیگه... .

همین کافی بود تا دوباره برم باهاش حرف بزنم! چه معنی داره که انتظار داشته باشم خدا خودش رو به من نشون بده، اونهم با حل کردن فلان مشکل! مگر ما وقتی عاشق یکی میشم برای دوست داشتن و باور داشتن اون عشقمون چیزی می خواییم؟ یا برادر یا فرزدنی یا هر چیز دیگری که دوست داریم؟ اون وقت برای باور خدا دنبال این می گردیم که به ما یه چیزی بده تا بگیم آره خدا هست چون من ازش فلان چیز رو خواستم و اون هم داد!

خدا انقدر به ما نزدیکه که فقط باید چشما مون رو باز کنیم تا آنچه نادیدنیست آن بینیم!

می­تونید توی اشکهای یه بچه خدا رو ببینید یا توی شکوه­های یه بنده خدا ببینید که داره از خدا به خود خدا شکایت می کنه؛ توی ناله های یه مریض که به خدا گله می­کنه از مریضیش! و هزارها جای دیگه!

همون موقع خدا بالای سرمونه و داره نگاهمون می کنه، شاید نزدیکتر، شاید کنارمون ایستاده؛ شاید هم خیلی خیلی نزدیکتر، حتی از رگ گردن هم نزدیکتر! شاید هم ما قسمتی از دریا هستیم و قراره یه روز که از آلودگی ها پاک شدیم به دریا ملحق بشیم! اما باز هم قسمتی از دریا هستیم، همه خواص و ویژگیهای دریا رو در خود درایم اما در مقیاس کوچک!

چه چیزی از این مهمتر که یه قدرت بی­نهایت رو که ازت حمایت می کنه رو احساس کنی و باور داشته باشی!؟

شاید اگر روزی تونستیم خدا رو بدون شرط قبول کنیم و دوستش داشته باشیم اون موقع خدا هم ما رو به دریا وصل کنه و قدرتی بده که خدا رو بدون پرده و حجاب ببینیم! شاید روزی بر ما هم تجلی کنه!


جمعه 21 دی 1386
تنهای من

 

خدا!؟

هر آدمی در زندگی توی موقعیتی قرار می گیرد که نسبت به وجود خدا و عدالت خدا دچار شک و تردید می گردد و این از زیبایی های زندگی زمینی هست؛ که شک و تردید کنی، رد کنی، پشیمانی و هزاران مسئله دیگر!

ما آدمیان معمولا در روزهای خوشی کاری با عدل خدا نداریم، چون غرق در نعمت و خوشی هستیم. اما به محض اینکه مشکلی به سراغ ما می­آید به یاد بدبختی دیگران هم می­افتیم و عدل خدا را زیر سؤال می­بریم. چرا که چرخ زمانه بر وفق مراد ما نچرخیده و مصیبتی بر ما عارض گشته است. آن زمان است که تمام کائنات را زیر سؤال می­بریم و ... .

خدا می­فرماید: ما انسان را در سختی آفریدیم! خوب چرا آفریدی؟ سؤال سختی است که هر کس قدرت پاسخ گویی آن را ندارد. زمانی که چنین سؤال­ هایی به سراغ من می­آید تنها می توانم با تکرار سخن بزرگان خود را از این مخمصه نجات دهم!

«زمانی که ما در عدم بودیم از خدا تمنای وجود کردیم و او ما را از عدم تبدیل به "وجود" و "بودن" کرد. بودن به خواست ما و با قدرت حق بوده.»

اما سختی­ها و بی عدالتی­های خدا البته از دید ما که نفس آن شاید سختی باشد اما مسلما مصیبت نیست!

« هر که در این بزم مقرب تر است                           جام بلا بیشترش می دهند »

بزرگترین حسن و ایراد ما آدمیان عقل است و دلیل! برای هر کاری به دنبال دلیل می گردیم غافل از آنکه با عقل و منطف بسیار دیرتر به منزل می رسیم.

۱. آیا خدا هست؟

۲. چرا برخی ثروتمند و برخی فقیر؟

۳. چرا عبادت خدا؟

۴. خدا چگونه موجودی است؟

و چراهایی بی شمار که همگان به دنبال پاسخ منطقی برای آن هستند، غافل از اینکه: «پای استدلالیان چوبین بود// پای چوبین بس بی تمکین بود»

۱. ما خود بخشی از خداییم. مگر می توان منکر خود شد!؟

۲. اگر با من نبودش هیچ میلی                               چرا جام مرا بشکست لیلی

۳. خدا نه برای زمین و نه برای آسمان، تنها برای گلهایی که برایمان می فرستد منتظر پاسخ است!

۴. کار ما نیست شناسایی « راز» گل سرخ ، کار ما شاید این است که در « افسون » گل سرخ شناور باشیم.

 


سه شنبه 18 دی 1386
عشق متعالی

 

در صندلی عقب تاکسی چنان غمزده و پژمرده در خود فرو رفته بود که انگار کشتی­هایش تماما غرق شده اند. با خود می اندیشید: «یا شانس ندارم یا آدمی غیر طبیعی­ام! آخه می شه از بین این همه همکلاسی و قوم خویش وهمکار حتی یکی هم مهرش به دلم نیفتد؟» به هر حال، مهر هیچکدام به دلش نیفتاده بود و نمی­توانست به رغم فراهم کردن تمام مقدمات، زوجه­ای اختیار کند. فکر می­کرد همسر آینده­اش را در نخستین نگاه خواهد شناخت و انتخاب خواهد کرد، ولی چنین اتفاقی نمی­افتاد.

در بحر غمی که فرو رفته بود، فروتر رفت که ناگهان ار آن سوی خیابان صدای تصادف شدیدی برخاست. با بی میلی سرش را به سمت چپ برگرداند که به صحنه تصادف نظری اندازد و یک دفعه شوکه شد! کسی را که سال­ها در رویاهایش ساخته و پرداخته بود، در کنار خود در تاکسی دید؛ موقر و مهربان و زیبا، درست همانطور که می پنداشت در یک نگاه او را خواهد شناخت و برخواهد گزید.

پس از تسلط نسبی بر خویش، تلاش برای گفتگو با مورد رویایی­اش را آغاز کرد. ابتدا در کمال ادب و متانت پرسید: ساعت خدمت شماست؟ . دختر بدون توجه زیاد، ساعتش را نگاه کرد و با خونسردی پاسخ داد: ده دفیفه به ده. اما این مشکلی را حا نکرد و باعث نشد باز شدن باب گفتگو نشد. از بخت خوش دخترک، دخترک جزوه­ای را جلو خود گشوده و مطالعه می­کرد.

با برانداز کردن زیر چشمی متن جزوه، پی برد که متن درسی است و از قضا متن درسی رشته خودش هم بود. بنابراین باز هم به خود جرأتی داد و پرسید: شما در رشته ایکس درس می­خوانید؟

خوانندگان محترم لابد انتظار ندارند که من جزئیات روندی را که به گشایش باب گفتگو و رسیدن بر سر موضوع اصلی ختم، در این نیم ستون بگنجانم!

همینقدر بگویم که با مهارتی باور نکردنی ــ که مورد حیرت خودش هم شده بود ــ رسید به موضوع اصلی و رسید به اینجا که: برای من در زندگی چیزی مهمتر از وقار و اخلاق و مهربانی نیست. از نظر من زیبایی اهمیت ندارد و اگر هم داشته باشد، اولویت آخر است. من واقعا از افرادی که شکل گرا و ظاهرپرست هستند، بیزارم. زندگی برای این نوع آدم ها در واقع کاریکاتور است. به قول شاعر؛ صورت زیبای ظاهر شرط نیست، ای برادر سیرت زیبا بیار... .

در بی اهمیت نشان دادن ظاهر زیبا به فول حضرت مولانا، چنان دراز گفت که تا آن روز درباره موضوعی بدین فصاحت و بلاغت سخن نگفته بود. اما در تمام مدت سخنرانی­اش دخترک با ناباوری و تردید آشکار به سخنان او گوش می­داد و اظهار نظر هم نمی­کرد. سرانجام به مقصد رسیدند. خود را آماده کرد که کرایه طرف را هم حساب کند و زمینه قدم زدن تا کحل تحصیل دخترک را فراهم آورد.

در دلش به شانس خود می­بالید و با پنها ن کردن ذوق­زدگی­اش مرتب خطاب به خود می­گفت: خودشه بی هیچ تردیدی، بی کم و کاست! در حینی که چرخید تا پول را از کیفش درآورد، نیم رخ چپ دخترک برای نخستین بار به روی وی نمایان شد. ماه گرفتگی برآمده­ای گونه چپ دخترک را تا گردن او پوشانده بود و صورت او را به خلاف جاذبه و زیبایی خیره کننده نیم رخ راست، به کلی از از شکل انداخته بود. همین که این صحنه را دید، با چالاکی کرایه خود را حساب کرد و به شتاب در پشت شمشادهای بلند خیابان پنهان شد و ناگهان چنان به سرعت آغاز به دویدن کرد که گ.یی اجل معلق به قول «آرسنی تارکوفسکی»به دنبال رد پایش هست چون دیوانه­ای تیغ در دست!

این ماجرا دیگر نیاز به نتیجه­گیری ندارد، اما اگر از من می شنوید، هر گاه کسی به زیبارویی توجه نشان داد با این استدلال که سایر محاسنش او را به خود جلب کرده است، به اندازه سر سوزنی باور نکنید!

احمد زیدآبادی_ شهروند امروز


عشق هایی کز پی رنگی بود

عشق نبود عاقبت ننگی بود


جمعه 7 دی 1386
عذر بدتر از گناه

 

یه روزی از روزها که نه من تو این دنیا بودم و نه تو( آخه تو یه دنیای دیگه کنار هم بودیم و هنوز پا به این دنیای کثیف نذاشته بودیم. یادمه اونجا من رو خیلی دوست داشتی)؛ یه پادشاهی بود که مثل همه پادشاه ها ظالم بود و خر! این پادشاه ظالم و نادان یه وزیری داشت که مثل همه وزیرها آدم خوبی بود و به فکر مردم! البته بحث ما ربطی به عدالتخواهی و شایسته سالاری نداره!

داستان از این قراره که یه روز این پادشاه رو می کنه( توجه کنید رو و نه چیز دیگر) به وزیرش و می گه وزیر اعظم( اعظم خواهر پادشاه  بود که می خواسته ببنده به ریش وزیر) "عذر بدتر از گناه" یعنی چه؟

وزیر هم می گه: قبله عالم به سلامت بادا! معنیش شفاهی نیست باید عملی نشونت بدم(خدا به دور، عمل چیه من هم نمی دونم) اگر قبله عالم اجازه فرمایند بعدا می گم.(این تیکه از زمان های قدیم رایج بوده و ربطی به نوروز 72 نداره)

خلاصه کلام روزها از پی روزها و شب ها از پی شب ها می گذره تا اینکه یه شبی از شب ها، نه، بلکه نصب شبی از نصف شب ها سلطان داشته از این حرمسرا به اون حرمسرا می رفته که ییهو می بینه یکی از پشت بغلش کرده و هی بین دو تا دستاش فشار می ده!

به هزار زور و زحمت بالاخره خودش رو نجات می ده و بر می گرده می بینه که وزیر اعظمه!

سلطان رو به وزیر می کنه و می گه که مرد حسابی چی کار می کردی؟ مگه من دلآرام هستم؟هان؟ من تا حالا فکر می کردم که اهل جنوب کشوری! چرا نگفته بودی اهل همین نزدیک تهرانی؟ تو هم گی هستی؟ راستش رو بگو هدفت از این عمل استکباری و لیبرالی چی بود؟

وزیر اعظم می گه قبله عالم به سلامت بادا!(این جمله گویا مشکل گشا بوده). من فکر کردم که شما سلطان بانو هستید. ببخشید اشتباه گرفتم!

پادشاه ییهو قاطی می کنه و می گه م... ...  می دم ... ...! یعنی چی فکر کردم سلطان بانو بودی؟

وزیر هم می گه قبله عالم ناراحت نشو این همون عذر بدتر از گناه هست که می خواستید معنیش رو بدونید!

البته بماند که این وزیر پدرسوخته کاسه ای زیر نیم کاسه ش بوده و واقعا اشتباه گرفته بود. فقط می خواست با این حرف رد گم کنه! شاه خر بود نفهمید ولی ما فهمیدیم!

***

من خودم استعداد زیادی تو آوردن عذر بدتر از گناه دارم!!! نه اینکه سلطان بانو رو بغل کنم! نه!! در معنای واقعی گفتم.


گفتم صنما لاله رخا دلدارا

در خواب نمای چهره باری یارا

گفتا که روی به خواب بی ما، وانگه

خواهی که دگر به خواب بینی ما را

***

ای دلبر ما مباش بی دل بر ما

یک دلبر ما به که دو صد دل بر ما

نه دل بر ما نه دلبر اندر بر ما

یا دل بر ما فرست یا دلبر ما

 

خیلی قشنگ هستند!!!!! دوتا دوبیتی از دوبیتی های ابو سعید ابولخیر!! لذت بردیم


چهارشنبه 5 دی 1386
معصومیت از دست رفته

 

امروز می خوام یکی از دیالوگ های محبوبم رو بنویسم. من معمولا دیالوگ رو کامل نمی تونم به خاطر بسپارم اما این دیالوگ یه چیز دیگه است!!

دیالوگ مال شوذب در سریال معصومیت از دست رفته هست:

سال ها پیش زمانی که جوان بودم دلم را به بند تمبانم گره زدم تا گم نشود. اما به وقت قضای حاجت گره از بند تمبان گشودم و دلم در چاه افتاد. اکنون سال هاست که سر در چاه مستراح فرو برده ام و به دنبال دلم می گردم!!

خیلی تلخ و زیباست!


حرفی نیست!!


شنبه 1 دی 1386
شبی غمبار

 

می خواستم مطلبی درباره شب یلدا بنویسم. شبی که همه مردم جشن می گیرند و دور هم جمع می شوند.

شبی که برای بعضی ها جز غم و غصه چیز دیگری ندارد.

امشب یعضی از خانواده ها سعی کردند که طولانی ترین شب سال را کوتاه کنند.

امشب بودند پدرهایی که از خجالت همسر و فرزند که تنوانسته بودند خرید شب یلدا کنند؛ در کنار خانواده لب به سخن باز نکردند. حتی به خود جرأت ندادن که با گفتن سخنی خنده دار لبخندی بر چهره خانواده شان بنشانند. چه کند بیچاره!؟ برای هر شب که نمی توان لطیفه ای ساخت؛ آن هم برای شبی چنین غمبار!

متأسفانه حوصله نوشتن ندارم. آخه منی که تا خرخره خوردم چه طور می تونم از حال اون بنده خدا بنویسم؟

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حایل

کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها

 

فقط به این دو تا عکس نگاه کنید و بعد هم کمی فکر!

اولی عکس میدان پارلمان سوئیس هست در شهر برن! چراغانی کردن میدان پارلمان در شهر برن در مبارزه با گرسنگی و کودکان فقیر!

 

 

دومی هم که حمام کردن کودکان افریقایی در ...!

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 18278


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
شیخ گرگان
دور افتاده از دوستان
و چراغی به دست در جستجو
نه در جستجوی آدمیان
که خود محصور است بین آدمیان و بل هم اضل!
گرگ تنهایی که در جستجوی ماه است!
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم

شناسنامه کامل من...