هرگز کسی نداد بدین سان نشان برف
گویی که لقمه ای است زمین در دهان برف
مانند پنبه دانه که در پنبه تعبیه است
اجرام کوههاست نهان در میان برف
از روی خاک سر به عنان سما کشید
آن خنگ باد پای گسسته عنان برف
در بند کرده روی زمین را چو زال زر
بهمن به دست لشکر گیتی ستان برف
سیلاب ظلم او در و دیوار می کند
خود رسم عدل نیست مگر در جهان برف؟
از بس که سر به خانه هر کس فرو برد
سرد و گران و بی مزه شد میهمان برف
گر چه سپید کرد همه خان و مان ما
یارب سیاه باد همه خان و مان برف
وقتی چنین نشاط کسی را مسلم است
کاسباب عیش دارد اندر زمان برف
هم نان و گوشت دارد و هم هیزم و شراب
هم مطربی که برزندش داستان برف
چشمش به روی یار بود گوش سوی چنگ
در طبع او شکوفه نماید گمان برف
از شادیش نظر نبود سوی همگنان
وز مستیش خبر نبود از عیان برف
آن را که پوشش و می و خرگاه و آتش است
وقت صبوح مژده دهد بر نشان برف
نه همچو من که هر نفسش باد زمهریر
پیغامهای سرد دهد بر زبان برف
دست تهی به زیر زنخدان ستون کند
وندر هوا همی شمرد پود و تان برف
دلتنگ و بینوا چو بطان بر کنار آب
خلقی نشسته ایم کران تا کران برف
گر قوتم بدی ز پی قرص آفتاب
بر بام چرخ رفتمی از نردبان برف
ای آفتاب فضل! چنین روز یاد کن
زآن بینوا که هست کنون میزبان برف
باران جودت ار نکند دست یاریی
بیرون که آردم ز کف امتحان برف؟
خورشید جودت ار نکند پشتگرمیی
سرما کند شمار من از کشتگان برف
چون برف درجهان ید بیضا نمودمی
بیم ملالت ار نبدی در بیان برف
کوته کنم که بس سبب پوستین بود
دم سردیی بدین صفت اندر زمان برف
کمال الدین اصفهانی |