X
تبلیغات
رایتل
فانوس دریایی
حقیقت همیشه آنگونه نیست که می بینیم و همیشه آنگونه دشوار نیست که نتوان آن را به سادگی درک نمود...
آرشیو
دوشنبه 26 آذر 1386
دلم پاییزیه

 

امروز که داشتم قدم می زدم متوجه برگ های زردی شدم که زیر پام ناله می کردند. شاید هم داشتند شادی می کردند، شادی تمام شدن زندگی و  خلاص شدن از نسیم و باد که هر روز با وزش خودشون برگها رو اذیت می کردند.

هیچ کدوم برام مهم نبود، برام عجیب و مهم این بود که بعد سه ماه تازه متوجه اومدن پاییز شده بودم!

محسور زیبایی پاییز بودم. خورد شدن برگهای زیر پام و صدایی که ایجاد می کردن حس خوبی بهم داده بود. خوب من هم مثل همه آدمها عاشق فصل پاییزم.

امروز برای اولین بار تو این سه ماه از پاییز درونم اومدم بیرون و پاییز بیرون رو دیدم و از این همه زیبایی که داره خوشحال شدم! مثل بچه ها دنبال برگ های زرد و خشک می گشتم که برم روشون و زیر پام خش خش کنند. چه لذتی داشت!!

اما این همه شادی و خوشحالی یک ساعت بیشتر طول نکشید و دوباره به پاییز درونم برگشتم و مات و مبهوت به دور و برم نگاه کردم. انگار پاییز تموم شده بود و دیگه اون زیبایی خودش رو از دست داده بود. زشتی پاییز دلم زیبایی پاییز دنیا رو حذف کرد!

خیلی عجیبه اما واقعا اینطوری شد. در یک لحظه پاییز زیبا از جلوی چشمام محو شد!!!

با این همه باز شعر قشنگۀ اخوان رو می ذارم که بد بودن مطلب من رو در خودش هضم کنه!


باغ من

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر، با آن پوستینِ سردِ نمناکش.
باغ بی برگی،
روز و شب تنهاست،
با سکوت پاک غمناکش.
سازِ او باران، سرودش باد.
جامه‌اش شولای عریانی‌ست.
ور جز اینش جامه‌ای باید،
بافته بس شعله‌ی زر تارِ پودش باد.
گو بروید، یا نروید، هر چه در هر کجا که خواهد، یا نمی‌خواهد؛
باغبان و رهگذاری نیست.
باغ نومیدان،
چشم در راه بهاری نیست.
گر ز چشمش پرتوِ گرمی نمی‌تابد،
ور به رویش برگِ لبخندی نمی‌روید؛
باغ بی‌برگی که می گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه‌هایِ سر به گردونسایِ اینک خفته در تابوتِ
پستِ خاک می‌گوید.
باغ بی‌برگی
خنده‌اش خونیست اشک‌آمیز.
جاودان بر اسبِ یال افشانِ زردش، می‌چمد در آن
پادشاه فصلها، پاییز

م‌.امّید - تهران، خرداد‌ ماه

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 117872


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها