X
تبلیغات
رایتل
فانوس دریایی
حقیقت همیشه آنگونه نیست که می بینیم و همیشه آنگونه دشوار نیست که نتوان آن را به سادگی درک نمود...
آرشیو
جمعه 23 آذر 1386
محاکمه

 

خیلی وقته که قلبم زخم برداشته. یه زخم بزرگ که به نظر التیام ناپذیره. التیام ناپذیر بودنش بیشتر از خود زخم آزارم می ده. این زخم درست جایی خورده که به خدا ایمان داشتم یا شاید بهتره بگم عادت داشتم. جای خدا تو قلبم هر روز تنگ تر از روز قبل میشه و داره کم کم از تو دلم هجرت می کنه و جای ایمان به خدا یا عادت به خدا، تیرگی و نفرت از خدا می گیره!

هزار سؤال از خدا دارم که حاضر نیست خودش رو به من نشون بده. انگار هر دومون لج کردیم، هرچی من بیشتر شک می کنم اون هم بیشتر دور میشه. حاضر نیستیم هیچ کدوم کوتاه بیایم. البته نباید از انصاف گذشت که خدا در قبال کارهای من واکنش نشون نداده، که خوب خود این موضوع هم آزارم میده!

مثل اینکه همون طور که می گی اگر یک قدم به سوی من بردارید و من صد قدم بر می دارم، با هر قدمی که ازت دور می شم تو هم صد قدم دورتر می شی! شاید هم من خیلی قدم هام بزرگ شده که اینجوری ازت دور می شم!

چرا خودت رو نشون نمی دی؟ برات خیلی سخته که یه نفر اینجوری باهات حرف بزنه؟ خوب با نشون دادن خودت همه چیز تموم می شه. پس نشون بده. نشون نمی دی؟ پس بچرخ تا بچرخیم، اگه واقعا تحمل کفرگویی بنده ات رو داری و می تونی ببینی که جلو چشمات داره تو باتلاق فرو می ره؛ باید گفت خیلی قوی هستی! خیلی رحمان و رحیمی که اینجوری می تونی گمراه شدن بنده ات رو ببینی! باشه یه نفر هم به دوزخ بزرگت اضاقه شد می تونی یه خط دیگه رو دیوار بکشی. نمی دونم شاید هم جلو اسمم ضربدر می زنی تو همون کتابی که پیش خودت محفوظه! یا تو قسمت بدهای دنیا می نویسی. بنویس و جلوش ضربدر قرمز بزن، هر چقدر که دوست داری! واقعا لذت داره دوزخی شدن مخولقت.

مگه نمی گی از زیادی گناه بندگانت خجالت می کشی؟ کو؟ پس چرا من نمی بینم؟ چرا خودت رو بهم نشون نمی دی؟ به بنده های گناه کارت خودت رو نشون نمی دی؟ خوب آخه خدای من بنده های خوبت که احتیاجی به دیدنت ندارن، من بهت احتیاج دارم! یعنی واقعا چون ناپاکم خودت رو نشون نمی دی؟

باشه. زورمون که نمی رسه، خوش باشی!

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 117872


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها