X
تبلیغات
رایتل
فانوس دریایی
حقیقت همیشه آنگونه نیست که می بینیم و همیشه آنگونه دشوار نیست که نتوان آن را به سادگی درک نمود...
آرشیو
پنج‌شنبه 8 آذر 1386
راز دل

 

ازم نخواه با تو بمونم تو هیچی از من نمی دونی

اگه بگم راز دلم رو تو هم کنارم نمی مونی

 

خیلی وقت بود دنبال این ترانه عبداللهی می گشتم. این قسمت از شعر حس عجیبی به من می ده. حس می کنم حدیث نفس من هست که شاعر به خوبی بیان کرده. در دوبیت (ای بسا چهار بیت)۱ وصف کرده سیر روابط من رو با دوستانم که اگه می خواستم خودم بگم مثنوی هفتاد من کاغذ۲ می شد!

 

به من می گن که وقتی با یکی صمیمی می شی بعد از مدتی شروع به اذیت کردنش می کنی و با نشون دادن نوع خاصی از رفتار سعی می کنی که اون رو از خودت برنجونی. اول جذبش می کنی و بعد هم دفع!

 

به من می گن که تو حق نداری به جای دیگران در مورد خودت قضاوت کنی. خوب یا بد بودنت رو نباید خودت به دیگران بگی، باید اونها خودشون در مورد تو قضاوت کنند. البته این چیزیه که هیچ وقت نتونستم خودم رو رازی به انجامش کنم!

 

اگه بگم راز دلم رو تو هم کنارم نمی مونی

 

نمی تونم دیگه بنویسم. نمی دونم چرا!؟ فکر کنم اگه بگم بگذریم بهتره. پس:

بگذریم!


 

۱-۲. در زمان های قدیم گویا واحد شمارش کاغذ من بوده! حالا با این من های زیادی که تو دنیا وجود داره چه طور به توافق می رسیدند، نمی دونم!

 

نمی دونم چرا وقتی ناراحتم باز هم حس شوحیم رو از دست نمی دم هر چند چرت بگم!


 

نمی دونم من خیلی لوس و ضعیف بار اومدم یا واقعا فشار زیادی وارد می شه که نمی تونم تحملش کنم.

خدایا اون تنها امید من تو زندگیه

خدایا نا امیدم نکن

تو رو خدا براش دعا کنید

گرچه امیدی به دعا ندارم

خدایا به خاطر تمام عمری که در رنج و عذاب بوده، بهش آرامش بده!

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 117872


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها