X
تبلیغات
رایتل
فانوس دریایی
حقیقت همیشه آنگونه نیست که می بینیم و همیشه آنگونه دشوار نیست که نتوان آن را به سادگی درک نمود...
آرشیو
جمعه 2 آذر 1386
باران شبانه

 

چند روزیه که داره بارون میاد و همه از باریدن بارون خوشحال و شاد هستند.

یکی میگه حوب شد که بارون بارید چون بیماری زیاد شده بود.

یکی دیگه هم که تازه عاشق شده از باریدن بارون حسابی رفته تو حس و احساس می کنه که نه کسی تا حالا مثل اون عاشق شده و نه قراره که بشه! دست مجنون رو از پشت بسته!

و...

اما یه روی دیگه بارون هیچ زیبایی نداره و فقط برای بعضی ها رنج و عذاب به همراه داره! البته امیدوارم جزء اون دسته نباشید.


باز باران شبانه

می چکد از بام خانه

یادم آرد فقر دیرین

حسرت یک تخت نرمین

سفره ای با نان خشکین

پوششی هر چند گرمین

یادم آرد خاطری دور از گذشته

یادی از بابا، با دلی از غم شکسته

صورتی سرخ از پدر

چشم اشکآلود خواهر

قامت فرتوت مادر

زنده کرد،این خاطرات را

بار دیگر

بازهم فقر و نداری

حسرت و قرض و نداری.

 

***

باز باران شبانه

بر سر ویرانه خانه

قطع برق و آب خانه

کرنش بام خانه

ریزش گچهای دیوار

درد نهان پای مادر  

یادم آید.

 

گریه مادر

زاری خواهر

خواهش روح منیع ِ آن پدر را

یادم آید.

 

دادو فریاد طلبکار

خواهش ِ آن نازنین از صاحب ِ کار

سب و دشنام مالک الدار

یادم آید.

 

***

آن شب ننگین را هم نیک

یادم آید

صورت ودست پدر

روی دست و پای و پاپوش

گرفته خاک پای آنان  را در آغوش

یادم آید، عادتِ نیک ِ پدر بود

گفتن تسبیح و حمد بی نیاز

کار مادر بود، هم راز و نیاز

_ صبح و ظهر و شام _

فقر،اما

_ برای آوردن خدائی دیگر تلاش میکرد. _

خاطرم آورد

خاطرم آید.

 

***

بازهم چشم انتظاری

گاه گاهی بیقراری

تاب ِحرف آشنایان

سمع بدگوئی ِیاران

أفت ارزشهای انسان

پستی این مال پرستان

آری،
آری،
خاطرم آورد باران...!

***


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 117872


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها