فانوس دریایی
حقیقت همیشه آنگونه نیست که می بینیم و همیشه آنگونه دشوار نیست که نتوان آن را به سادگی درک نمود...
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
چهارشنبه 28 آذر 1386
قلب مومن

 

موسم حج هست و هر کسی به فراخور اعتقادی که داره توی حال و هوای خاصی به سر می بره. شاید مهمترین حرف یا دعایی که در این روزها به زبان آدم هایی که اعتقادی به اسلام دارن جاری می شه این باشه که خدایا بدون زیارت خونه ت ما رو از دنیا نبر. حالا چقدر به این دعا اعتقاد دارن من نمی دونم و ربطی هم به من نداره!

مهم اعتقاد خودمه؛ اون زمانی که مثل  الان اعتقادم( شاید هم عادتم) ضعیف نشده بود با همه علاقه ای که به زیارت خونه خدا داشتم یه اعتقاد دیگه ای داشتم؛ اینکه به جای زیارت خونه خدا اگه شکم یه فقیر رو سیر کنیم ثوابش خیلی بیشتر باشه یا یه بیماری که پول نداره تا دارو بخره کمک کنیم خدا راضی تره!

 

 

یه حکایتی از بایزید بسطامی هم در این مورد شنیدم که به نظرم خیلی جالبه. براتون نقل می کنم البته با ادبیات خودم!

بایزید بسطامی چند سالی از خورد و خوراکش می زنه و یه پولی پس انداز می کنه که بره حج و خونه خدا رو از نزدیک ببینه و دچار تحول روحی بشه!

بایزید میره و میره؛ شب ها و روزها میره؛ جنگل ها و دشت ها و صحرا ها رو رد می کنه و همچنان میره!( شاید هم نمیره و همون جلوی درشون بود) که ییهو یه فقیری رو می بینه!

فقیر می گه سلام بایزید خوبی؟

بایزید می گه که قربونت مرسی من خوبم تو چطوری؟در سلامتی کامل به سر می بری هوع....؟

فقیر می گه شکر نفسی میاد و میره که هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات. پس در هر نفسی دو نعمت موجود و بر هر نعمت شکری واجب... ! چون این فقیر ذاتا آدم خوشحالی بود و مثل بعضی ها اهل حاشیه رفتن بود از اول تا آخر این قطعه سعدی رو برای بایزید خوند!( کی گفته سعدی بعد از بایزید بوده؟)

بایزید هم آدمی بود که از حاشیه رفتن خوشش نمیومد هی می گفت بابا حاشیه نرو حرفت رو بزن!

خلاصه این فقیره بالاخره داستان رو تموم می کنه و می گه که خوب بایزید توشه راه برداشتی؛ کجا داری می ری؟

بایزید هم می گه که اگه خدا قبول کنه دارم میرم کربلا! نه ببخشید اون یه داستان دیگه بود!

بایزید میگه که دارم میریم مکه که حاجی بشم!

فقیر هم می گه که من کعبه تو هستم و پول رو بده به من و هفت بار دور من طواف کن و برو. "حجکم مقبول و طاعتکم محسوب...!"

 

 

تا فقیر میاد حاشیه بره، بایزید می بینه مثل اینکه این فقیر بیش از حد خوشحاله اگه بخواد با این بحث کنه اعصابش خورد می شه! برا همین پول رو می ده به فقیر و هفت بار دور فقیر طواف می کنه و بر می گرده خونه!

جدای از شوخی بی نمکی که من کردم و همه زیبایی این حکایت رو زیر سؤال بردم اما اونی که باید می گفتم رو گفتم و اگه بخواهید می تونید بفهمید یعنی چه؟

البته بماند حساب آدم هایی مثل ما که نه زیارت می ریم و نه به فقرا کمک می کنیم. زیارت نمی ریم می گیم که به جای اینکه بریمو پول رو بریزیم به جیب این عرب ها، به فقرا کمک می کنیم! اما همین آدمها(ما) سالی چند بار می رن دبی اگه پا بده به  خارجه(سرزمین های کفار) هم میرن و فقط با زیارت رفتن مشکل دارن!

انشاءالله که حرف و عملمون یکی بشه و به راه راست هدایت بشیم!

اما از حال و هوای مکه مسلما نمی شه گذشت!



چهارشنبه 28 آذر 1386
خوشحال

 

الا ای جنت آبادی کجایی؟

سراپا انتظارم کی بیایی!

اگر شهران روی یا اینکه همت

یقین دارم که باز از آن مایی

به نیم ساعت رسانیمت به شاهین

اگر شهران روی خیلی بلایی

نداریم خط شهرک یا که پونک

ولی از ما نیاید بی وفایی!!

این هم از ذوق و استعداد یه راننده تاکسی خطی جنت آباد ـ ولیعصر! علاقمندان برای بازدید در هر ساعت از شبانه روز که مایل باشند می توانند به خیابان معظم مراجعه کنند!

این هم عکس:


بله؛ روز عرفه اومد و مومنین به سراغ استغفار و طلب بخشش می رن! اما برای بعضی ها جلوی تلویوزیون گریه کردن و طلب بخشش کردن خیلی لذت داره!


بدون شرح:

نه خسته!


دوشنبه 26 آذر 1386
جامعه امن

 

چند وقت پیش توی وبلاگ اوشون(همون حواریون خودمون) مطلبی درباره دحترها و نگاهی که جامعه به اونها داره نوشته شد و واکنشهای متفاوتی از جانب افراد مختلف و سازمانهای جهانی و داخلی و بین المللی در پی داشت! از جمله سازمان جهانی حقوق بشر و دفاع از زنان آزدی خواه و پرسه خواه در نیمه شبان و انجمن واردات و صادرات و اتاق بازرگانی ایران و فرانسه از این اقدام و نوشته حمایت پر و پا قرصی از خود نشان دادند!

حالا چند عکس در همین موضوع می ذارم باشد که حوشتان آید!

 

تبعیض جنسی

 این همون تبعیض جنسیتی تو دانشگاهه که من مخالفم! هر چه بیشتر همونقدر بهتر!!

مسافرکشی

 حیف من ماشین ندارم. حتی گواهینامه هم ندارم!

بازار کار

 من هم می خوام شرکت بزنم!!

بیچاره

آرزو به دل موندید که پرسه بزنید!!

آشنا می زدنه

 این دخترها خیلی برام آشنا هستند! انگار می شناسمشون!!!!

و اما حسن ختام:

من هستم

من خودم پایه هستم و حاضرم حمله انتحاری انجام بدم!

 


دوشنبه 26 آذر 1386
دلم پاییزیه

 

امروز که داشتم قدم می زدم متوجه برگ های زردی شدم که زیر پام ناله می کردند. شاید هم داشتند شادی می کردند، شادی تمام شدن زندگی و  خلاص شدن از نسیم و باد که هر روز با وزش خودشون برگها رو اذیت می کردند.

هیچ کدوم برام مهم نبود، برام عجیب و مهم این بود که بعد سه ماه تازه متوجه اومدن پاییز شده بودم!

محسور زیبایی پاییز بودم. خورد شدن برگهای زیر پام و صدایی که ایجاد می کردن حس خوبی بهم داده بود. خوب من هم مثل همه آدمها عاشق فصل پاییزم.

امروز برای اولین بار تو این سه ماه از پاییز درونم اومدم بیرون و پاییز بیرون رو دیدم و از این همه زیبایی که داره خوشحال شدم! مثل بچه ها دنبال برگ های زرد و خشک می گشتم که برم روشون و زیر پام خش خش کنند. چه لذتی داشت!!

اما این همه شادی و خوشحالی یک ساعت بیشتر طول نکشید و دوباره به پاییز درونم برگشتم و مات و مبهوت به دور و برم نگاه کردم. انگار پاییز تموم شده بود و دیگه اون زیبایی خودش رو از دست داده بود. زشتی پاییز دلم زیبایی پاییز دنیا رو حذف کرد!

خیلی عجیبه اما واقعا اینطوری شد. در یک لحظه پاییز زیبا از جلوی چشمام محو شد!!!

با این همه باز شعر قشنگۀ اخوان رو می ذارم که بد بودن مطلب من رو در خودش هضم کنه!


باغ من

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر، با آن پوستینِ سردِ نمناکش.
باغ بی برگی،
روز و شب تنهاست،
با سکوت پاک غمناکش.
سازِ او باران، سرودش باد.
جامه‌اش شولای عریانی‌ست.
ور جز اینش جامه‌ای باید،
بافته بس شعله‌ی زر تارِ پودش باد.
گو بروید، یا نروید، هر چه در هر کجا که خواهد، یا نمی‌خواهد؛
باغبان و رهگذاری نیست.
باغ نومیدان،
چشم در راه بهاری نیست.
گر ز چشمش پرتوِ گرمی نمی‌تابد،
ور به رویش برگِ لبخندی نمی‌روید؛
باغ بی‌برگی که می گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه‌هایِ سر به گردونسایِ اینک خفته در تابوتِ
پستِ خاک می‌گوید.
باغ بی‌برگی
خنده‌اش خونیست اشک‌آمیز.
جاودان بر اسبِ یال افشانِ زردش، می‌چمد در آن
پادشاه فصلها، پاییز

م‌.امّید - تهران، خرداد‌ ماه

 


شنبه 24 آذر 1386
ماللا نصرالدین

 

حالم خوب نیست اما بنا بر اصل هر عملی را عکس العملی است و اجسام حالت خود را حفظ می کنند مگر اینکه نیرویی در جهت خلاف و با مقداری بیشتر بر آن وارد شود و همچنین قضیه حمار و مسئله کیرشهف، من همچنان حس شوخی بی نمکم را حفظ نموده ام(به جد اعتقاد بر ضم ن دارم).

یکی از شخصیت های معروف که در زبان ترکی و مثل های آن وجود دارد جناب ماللا نصرالدین می باشد یا به قول فارسها ملا نصرالدین! این جوون رو من زیاد نمی شناسم و تنها بغضی از جکها و مثل های مربوط به ماللا را شنیده ام! یک روایت می گوید که در عصر کمونیسم در جمهوری آذربایجان روزنامه ای به وجود آمد و با طنز به مقابله با اختناق پرداخت که قهرمان داستان همیند ماللا نصرالدین بوده! یکی مثل شاغلام یا گل آقا اما با این تفاوت که ماللا در زبان شفاهی مردم هم رسوخ کرد!

سه تا حکایت از ماللا می گم و میرم(کجا بودی حالا):

یه بابایی میاد به ماللا میگه عروسی پسر کدخداست!

ماللا میگه به من چه؟

طرف میگه آخه تو رو هم دعوت کرده میگه!

ماللا هم میگه خوب به تو چه!!(خیلی بی نمک بود)

به ماللا می گن که جدیدا زنت خیلی چیز شده دائم در حال گشت و گذاره و هی میره این ور و اون ور!

ماللا میگه نه بابا دروغه! اگه اهل گشت و گذار شده پس چرا خونه ما نمیاد!!(خدایی بی نمکه)

یه روز ماللا از روی یه جوی(جوق و جوب هم میگن) آب می پره! انقد که پرشش بلند بوده خشتکش پاره میشه!! ماللا که متوجه خشتک پاره می شه میگه خدا رو شکر که شلوار پام بود و شلوار پاره شد...(ای بد نبود)

از نوشتن اینها پشیمون شدم خیلی بی مزه شد! اما در جای خودشون اگه به کار برن خیلی هم بامزه هستند. به جان آیدین و آیلین راست می گم!


آیدین و آیلین رو در آینده خواهید شناخت!

 


جمعه 23 آذر 1386
محاکمه

 

خیلی وقته که قلبم زخم برداشته. یه زخم بزرگ که به نظر التیام ناپذیره. التیام ناپذیر بودنش بیشتر از خود زخم آزارم می ده. این زخم درست جایی خورده که به خدا ایمان داشتم یا شاید بهتره بگم عادت داشتم. جای خدا تو قلبم هر روز تنگ تر از روز قبل میشه و داره کم کم از تو دلم هجرت می کنه و جای ایمان به خدا یا عادت به خدا، تیرگی و نفرت از خدا می گیره!

هزار سؤال از خدا دارم که حاضر نیست خودش رو به من نشون بده. انگار هر دومون لج کردیم، هرچی من بیشتر شک می کنم اون هم بیشتر دور میشه. حاضر نیستیم هیچ کدوم کوتاه بیایم. البته نباید از انصاف گذشت که خدا در قبال کارهای من واکنش نشون نداده، که خوب خود این موضوع هم آزارم میده!

مثل اینکه همون طور که می گی اگر یک قدم به سوی من بردارید و من صد قدم بر می دارم، با هر قدمی که ازت دور می شم تو هم صد قدم دورتر می شی! شاید هم من خیلی قدم هام بزرگ شده که اینجوری ازت دور می شم!

چرا خودت رو نشون نمی دی؟ برات خیلی سخته که یه نفر اینجوری باهات حرف بزنه؟ خوب با نشون دادن خودت همه چیز تموم می شه. پس نشون بده. نشون نمی دی؟ پس بچرخ تا بچرخیم، اگه واقعا تحمل کفرگویی بنده ات رو داری و می تونی ببینی که جلو چشمات داره تو باتلاق فرو می ره؛ باید گفت خیلی قوی هستی! خیلی رحمان و رحیمی که اینجوری می تونی گمراه شدن بنده ات رو ببینی! باشه یه نفر هم به دوزخ بزرگت اضاقه شد می تونی یه خط دیگه رو دیوار بکشی. نمی دونم شاید هم جلو اسمم ضربدر می زنی تو همون کتابی که پیش خودت محفوظه! یا تو قسمت بدهای دنیا می نویسی. بنویس و جلوش ضربدر قرمز بزن، هر چقدر که دوست داری! واقعا لذت داره دوزخی شدن مخولقت.

مگه نمی گی از زیادی گناه بندگانت خجالت می کشی؟ کو؟ پس چرا من نمی بینم؟ چرا خودت رو بهم نشون نمی دی؟ به بنده های گناه کارت خودت رو نشون نمی دی؟ خوب آخه خدای من بنده های خوبت که احتیاجی به دیدنت ندارن، من بهت احتیاج دارم! یعنی واقعا چون ناپاکم خودت رو نشون نمی دی؟

باشه. زورمون که نمی رسه، خوش باشی!

 


چهارشنبه 21 آذر 1386
۲۱ آذر

 

امروز ۲۱ آذر سالروز تشکیل حکومت ملی آذربایجان به دست مرحوم پیشه وری است که یک سال بیشتر عمر نکرد و با حمله وحشیانه ارتش پهلوی و نقض توافقات مابین دولت مرکزی و دولت ملی، به پایان کار خود رسید. حکومت ملی دز پی ناآرامی در کشور تشکیل شد که گامی دز جهت ساختن ایرانی دوکراتیک بود و د رهمان ابتدا بسیاری از روشنفکران آن روز از این اقدام حمایت کردند.

دولت ملی بر خلاف تصور برخی نه تنها دشمن ایران نبود بلکه داعیه ایران واحد را داشت. دولت ملی پس از تشکیل حکومت خود را نسبت به دولت مرکزی وفادار می دانست و اعلام کرد که ما در امور داخلی می خواهیم خود تصمیم بگیریم و استقلال داخلی داشته باشیم. که نبود وزارت خارجه در دولت ملی مؤید این مطلب می باشد!

دولت ملی در عرض یک سال اقدام به تأسیس مدرسه به سبک مدرن، تألیف کتاب، تأسیس دانشگاه و ... کرد .

ارتش دولت مرکزی برخلاف توافق خود با دولت ملی به آذربایجان حمله کرد و به کشتار مردم بی گناه پرداخت که بنا بر قضاوت شاهدان خارجی رفتار دولت مرکزی وحشیانه تر از رفتار دولت های اشغالگر شوروی و انگلیس بود. ارتش پس از فتح تبریز اقدام به سوزاندن کتاب های ترکی کرد که در وصف این توحش چیزی نمی توان گفت!

در مورد آمار کشته شدگان هم باید گفت که بالای پنج هزار نفر از مردم بی گناه کشته شدند! دولت پهلوی امروز را روز نجات آذربایجان نامید!!!

پیشه وری هم قبل از ورور قوای دولتی به شوروی گریخت که یک سال بعد در شهر باکو به دست عوامل شوروی تصادف شد و مرد!

آنچه از آن روز باقی مانده رویای ایران فدرال و نیم قرن تحقیر برای ملت ترک!

با آروزی آزادی برای تمام نوع بشر!

 


سه شنبه 20 آذر 1386
دانشجونما

 

­­­وزارت اطلاعات در راستای ( چرا اطلاعات همیشه در راستا هست و در چپا نیست؟) وظیفه دینی، ملی، بین المللی و جهانی خود همیشه حافظ جان و مال و از همه مهمتر ناموس کشور بوده و سربازان گمنام امام زمان خیلی خوب و ای بسا عالی کار کردند به طوری که سازمانهای اطلاعاتی کشورهای بد غربی و حتی شرقی که همیشه علیه مردم خود فعالیت می کنند انگشت به آنجا ( منظورم دهان گنده شان است) مانده اند!

تازه ترین فعالیت وزارت اطلاعات اژه ای همانا دستگیری اراذل و اوباشی بود که قصد بر هم زدن نظم دانشگاه ها را داشتند اما سربازان گمنام امام زمان در یک حرکت ضربتی به مانند همان حرکتهای ضربتی که برای از بین بردن موش ها انجام می شود، این موجودات موذی را دستگیر کردند.

البته این نیروهای موذی هیچ نسبتی با دانشجویان نداشتند و تعداد انگشت شماری دانشجونما بودند که با جعل کارت دانشجویی درصدد بر هم زدن نظم را داشتند. من در همین جا اعلام می کنم هر که در اوباشیت (اوباش بودن) این افراد شک داره، خره!

وزارت اطلاعات برای اثبات اوباش بودن آنها و خر بودن بعضی ها که باور نکردند مدرک ارائه کرده: " از دستگیر شدگان مقادیر قابل توجهی نشریات موهن، کتب ضاله، اعلامیه های حاوی توهین به مقدسات و مشروبات اکلی ضبط و کشف شده است".

 

اما آقای اطلاعات کمی ادب به خرج داده و همه موارد اتهامی را بیان نکرده است که من از خودم بی ادبی به خرج می دهم و بیان (به ضم ب) می دارم:

۱. فساد اخلاقی( که من تعجب کردم چطور این بار جزء موارد اتهامی نبوده!)

۲. رفتن به سینما

۳. تخمه خوردن آن هم تخمه بزرگ آفتاب گردان

۴. حمام رفتن به صورت لخت

۵. رابطه نامشروع با همسر

۶. کشف مقادیر زیادی گوجه از نوع فرنگی که رنگ مستهجن قرمز داشته که به شدت آدم را تحریک می کرده و مأمورین خود شاهد بودند که برخی از اراذل به گوجه می گفتند بخورمت!! برخی نیز اعلام کرده اند که گویا آنها قصد استعمال گوجه را داشتند ( منظور از استعمال اون استعمال نیست یه استعمال دیگه هست!)


اعتماد شده ۳۰۰تومان! نمی دونم چرا همه چیز ییهو گرون میشه احتمالا به خاطر گرون شدن گوجه از نوع فرنگی هست که تورم پیش میاد!

نمی دونم چرا کتابی شد!؟

می دونم بد شد اما حوصله تغییر دادن متن رو نداشتم

خوب یا بد مگه فرقی می کنه؟


هستم اگر گیر می دم گر ندهم نیستم!


چهارشنبه 14 آذر 1386
هر چه فرمان تو باشد!

 

به من گفت: بیا

به من گفت: بمان

به من گفت: بخند

به من گفت: بمیر

آمدم

ماندم

خندیدم

مردم

آخرین شعر ناظم حکمت، شاعر آزادیخواه ترک


عاشق شعرهای تلخ اینجوری هستم نمی دونم چرا!!

 


سه شنبه 13 آذر 1386
رذالت

نوع دوستی

ما ایرانی ها ذاتا موجودات نوع دوستی هستیم و در صورت توانایی به همنوع کمک می کنیم.

امروز شاهد یکی از همین کمک ها بودم که به نظرم جالب بود. سه تا دختر۱ که بهشون می خورد اول یا دوم داهنمایی باشند کنار خیابون ایستاده بودند و کاری رو می کردند که بقیه جماعت نسوان در این مواقع انجام می دهند! داشتند با هم حرف می زدند.

در این حین۲ یک پراید ترمز زد و هی بوق. خانم های محترم هم که فهمیده بودند الیاس اومده دنبالشون توجهی نکردند۳. این پراید محترم تا یک دقیقه همین جوری بوق زد تا اینکه از پشت یه پژو وارد صحنه شد و بوق زد. من که از همه جا بی خبر بودم فکر کردم ایشون هم برای دخترا بوق می زنه اما زهی خیال باطل!!

هدف از بوق اعلام خطر به راننده پراید بود با این مضمون: اوهوی پدر سگ ما... پلیس داره میاد تا نگرفتن م... ... ... سریع برو! این پیغام به قدری واضح بود که آقای پراید سریع take off کرد و رفت پی زندگی.

این همه انسان دوستی من رو کشته!!

آدم حیرون می مونه. این مردم تو چه فکری هستند؟ فقط میشه بهشون گفت بوق!!

*******

۱. کفتر هم بهشون می گن!

۲. سبک ادبی رو حال کن!

۳. البته لازم به ذکره تو دلشون عروسی بود و فردا تو مدرسه برا رفیقاشون با افتخار تعریف می کنند که دیروز یه سوناتا جلومون ترمز کرد و بوق زد اما ما ... هم حسابش نکردیم!


آغاز دیکتاتوری

قرار بود دیگه تو این بلاگ سیاسی ننویسم اما فعلا حال هجرت به بلاگ جدید رو ندارم لذا۱ همین جا می نویسم.

مثل اینکه توی این دنیای وارونه کسی هیچ کار خوبی انجام  نمی ده مگر اینکه بعدا خرابش کنه!

برادر بسیجی جناب هوگو چاوز، هم قدری خوشحال تشریف دارند و هم قدری انحصارطلب! آخه عزیز من واقعا هدفت چیه؟ نه خداوکیلی می خواهی چی کار کنی؟ نکنه می خواهی حکومت اسلامی تشکیل بدی؟ حتما دموکراسی هم مخالف اسلام و کشک!!

آخه عزیز من به جز تو کسی نیست که بتونه ونزوئلا رو اداره کنه؟ نکنه تو هم وظیفه دینی و شرعی خودت می دونی که کشورت رو از دست امپریالیسم بی پدر نجات بدی؟

مثل اینکه کمال همنشینی با احمدی نژاد اثر خودش رو کرده و تو هم به جرگه مریدان مصباح دراومدی! رهبر مخالفان هم که ترور شد. حتی اگه کار تو نباشه باز متهم تو هستی!

فکر می کنی که اگه باز هم کودتا بشه مردم خودشون رو فدای تو می کنند؟ نه خداوکیلی تا حالا فکرشو کردی؟۲

امیدوارم مردمت دچار هیجان نشن!

چاوز باختی!!

۱. لذا همون بنابراینه

۲.چه خوب می شد که برگردی؟


چکمه پوش

«به گزارش خبرگزاری آفتاب، سردار رادان تصریح کرد: استفاده از چکمه‌های بلند به جای شلوار، کاپشن کوتاه به جای مانتو، کلاه به جای روسری و مقنعه و استفاده از مانتوهای تنگ و چسبان از مصادیق بدپوششی است .

وی افزود: افرادی که از کاپشن به جای مانتو استفاده می‌کنند حتما باید دقت داشته باشند که کاپشنشان تا روی زانو را بپوشاند.»

خدا رو شکر که این تره مختص تابستان نبود و در پاییز و زمستان هم مردم بهشتی خواهند شد!

خدا عمر بده این مأمورین نیروی انتظامی رو که چشمشون تو این ور و اون ور زنهای مردمه که خدای ناکرده ما جوونها دچار گناه نشیم!

اما اینجا سه تا مسئله قابل ذکره: مسئله اول ، مسئله دوم و مسئله سوم

مسئله اول:مگه مانتوها تا بالای زانو رو می پوشونه که کاپشن باید بپوشونه؟هان؟

مسئله دوم: فکر نمی کنید خانومها وقتی کلاه سرشون می ذارن بیشتر حجابشون حفظ میشه؟

اما مسئله سوم: اگه فردا تو خیابون دیدید که یکی مانتو دامن پوشیده و پلیس جلوی اون بنده خدا رو گرفت و گفت دامنت رو بزن بالا ببینم چی زیرش پوشیدی؟ شلواره یا چکمه؟ تعجب نکنید، چون می خوان جوونها به گناه آلوده نشن! نه که پرونده نیروی انتظامی در این زمینه روشن و سفیده، برا همین!

اصلا تا حالا شنیدید که تو کلانتری ها زبونم لال به دختر ها تجاوز کنند؟ معلومه که نه!

خدا من چرا مأمور نیروی انتظامی نشدم تا به مردم خدمت کنم؟؟؟هان؟؟؟


سقوط

نمی دونم شاید این فیلم برا خیلی وقت پیش باشه اما من تازه شنیدم و 20 ثانیه اولش رو دیدم!

۱دختر و چند تا مرد و فریاد التماس دختر که تو رو خدا ... .

احساس تهوع می کنم. آدم چه قدر می تونه حقیر باشه؟ یعنی انقدر بنده شهوت شدند که التماس یه دختر که داره به خدا قسمشون می ده رو نمی شنوند؟

کار اون مردها با جسم اون دختر چند ساعتی بیشتر طول نمی کشه اما روح اون دختر یک عمر در عذاب می مونه! بعد چی میشه؟

قربانی به معنی واقعی کلمه!

کاش تو زندگی اولین چیزی که به دخترها یاد می دن این باشه: از مردها متنفر باش!

به قول اوشون باز هم رذالت انسان!!!

حرفی نیست!

 


1 2 >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 18266


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
شیخ گرگان
دور افتاده از دوستان
و چراغی به دست در جستجو
نه در جستجوی آدمیان
که خود محصور است بین آدمیان و بل هم اضل!
گرگ تنهایی که در جستجوی ماه است!
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم

شناسنامه کامل من...