X
تبلیغات
رایتل
فانوس دریایی
حقیقت همیشه آنگونه نیست که می بینیم و همیشه آنگونه دشوار نیست که نتوان آن را به سادگی درک نمود...
آرشیو
جمعه 18 آبان 1386
صمد بهرنگی

 

امروز به احتمال زیاد آخرین پست ها رو تو این بلاگ می ذارم.

یکی از این پستهای آخری مربوط میشه به مرحوم(شهید)صمد بهرنگی؛ مردی که در دوران خفگان پهلوی و شرایطی که در آن دوران برای ملت های تحت ستم رژیم نژاد پرست پهلوی بوجود آمده بود به خوبی درخشید و با وجود عمر کوتاه خود شهره خاص و عام شد.

در این پست بخشی از نامه های صمد به سیروس طاهباز و اظهار نظرهای مختلف را درباره او می نویسم که در کتاب«صمد بهرنگی و ماهی سیاه دانا، به کوشش سیروس طاهباز» ذکر شده است!

سیروس: «چند بار به جد از او خواستم او که به ترکی فکر می کندو بعد به فارسی ترجمه می کند و می نویسد، چرا اصلا به یکباره به ترکی نمی نویسد. می گفت، و راست هم می گفت که نمی گذارند چاپ شود و به این ترتیب از بین می رود. رژیم شاه ز چاپ هر مطلبی به زبان های ترکی و کردی هراس جنون آمیزی داشت».

بخشی از نامه صمد به سیروس: جات خالی تو دهی کار می کنم و بد هم نیستم. اگر خوش داری کمی وصفش را بکنم. این را هم بدان که درست یک ماه است که سر کار برگشته ام. مدرسه دو تا اتاق است وسط بر بیابان. کنار راه. به  فاصله دویست سیصد _ یا بیشتر _ متر با ده. دکتر دیده اش. من هستم و معلمی که هنوز معتقد است باد فرشته است و دو بال دارد. دو تا کلاس اول و سوم را من درس می دهم ، دو تا کلاس دوم و چهرم را هم او درس می دهد. با بچه ها خیلی اخت شده ام. یعنی این عادت من است. شاید ندانی که تو کلاس هایی نظیر کلاس های من بچه ها زود ضرطه می دهند. پیسیدارلار. من هر وقت بوی ناهنجار گوشخراش بشنوم رک و راست می گویم: اوغلان بورا باخون گوروم، اله بیر گینه بیر نفر پیسیتدی. کیمدی دورسون آیاغا گتسین قارنین بوشالتسین. بچه ها، خرابکار را زود لو می دهند. یک حرف بگویم و باور کن اما گریه نکن. شاگردان من حتی گاهی بلد نیستند که حس کنند حالا وقت است که به مستراح بروند. من بی هیچ رو دربایستی بهشان یاد می دهم که چطور آدم ها حس می کنند که وقت قضاء حاجت است. البته بهشون نمی گویم که ضرظه ندهید. فقط می گویم این کارها را در بیرون بکنید. آخر رطب خورده منع  رطب چون کند. بیز ئوزوموز بویوک اوسدوراخچیلاردانیخ و پیرو  مکتب اسدوراخیسم. این حرف ها را می زنم که مرا آنطور که هستم بشناسی و اگر دوست داشته باشی ام، واقعیتم را وست داشته بشی. باور کن گاهی می شود که آدم فقط با ضرظه دادن است که دلخوش است. اما این را هم بدان که من همیشه یوموروق هستم قیر از «گاهی» که فقط آدم باید صرطه بدهد که دلخوش باشد. ما چند نفری که هستیم در بیشتر جاها ضرطه می دهیم. تو خیابان، بازار، دفتر مدرسه و... لاطائلات شد؟ باشد.۱

مرگ صمد: بهرنگی همراه دوستش برای گردش کنار «آراز» رفته بود و خواسته بود تنی به آب بزند و چون شنا بلد نبود، غرق شده بود! جلال آل احمد مرگ بهرنگی را مشکوک دانسته بود، بلایی که دو سال بعد سر خودش آمد. اما حرف بهروز دولت آبادی برایم حجت بود که مرگ او را طبیعی گفته بود.

 

هست شب

هست شب، یک شب دم کرده و خاک

رنگ رخ باخته است.

باد نو باوۀ ابر، از بر کوه،

سوی من تاخته است.

 

هست شب، همچو ورم کرده تنی گرم در استاده هوا

هم از این روست نمی بیند اگر گم شده ای راهش را.

 

با تنش گرم، بیابان دراز،

مرده را ماند در گورش تنگ.

به دل سوختۀ من ماند،

به تنم خسته که می سوزد از هیبت تب!

هست شب، آری، شب.

 

گئجه دور

گئجه دور، دملنمیش توپراق

رنگی یوزدن قاچمیش.

یل _ بولوتدان تؤرمه _ داغدان

یوگوروب اوسدومی آلمیش.

 

گئجه دور. شیش گتیره ن جان کیمی دورموش هاوا چوخدا ایسدی

اله بوندان دی ایه سچمیه بیر ایتگین آدام ئوز یولونو.

 

ایسدی جانلا چؤل سونسوز

ئولو دور دار گوردا.

اوره گیمدور یانمیش.

بویونان تب ایچره یورقون بدنیمدور.

گئجه دور. باخ، گئجه دور.


۱. این عادت ما ترکهاست که همیشه همه زندگیمون رو کف دست دوستامون می ذاریم. این شاید از سادگی بیش از حد ما باشه. ولی من هم اعتقاد دارم که اطرافیان باید تو رو اونجور که هستی بشناسن.

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 117872


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها