X
تبلیغات
رایتل
فانوس دریایی
حقیقت همیشه آنگونه نیست که می بینیم و همیشه آنگونه دشوار نیست که نتوان آن را به سادگی درک نمود...
آرشیو
سه‌شنبه 16 مرداد 1386
خوشبختی

 

درون پارکی دو مجسمه بودند؛ یک زن و یک مرد. این دو مجسمه سالهای سال دقیقاً روبه‌روی همدیگر با فاصله کمی ایستاده بودند و توی چشمای هم نگاه می‌کردند و لبخند می‌زدند. مردم شهر برای این دو مجسمه خیلی احترام قائل بودند و آنها را نماد عشق و دوست داشتن می دانستند. یک روز صبح خیلی زود، یک فرشته آمد و پشت سر دو مجسمه ایستاد و گفت: "از آن جهت که شما مجسمه‌های خوب و مفیدی بودید و به مردم شادی بخشیده‌اید، من بزرگترین آرزوی شما را که همان زندگی کردن و زنده بودن مانند انسانهاست برای شما برآورده می‌کنم. شما پانزده دقیقه فرصت دارید تا هر کاری که مایل هستید انجام بدهید." و با تمام شدن جمله‌اش، دو مجسمه را تبدیل به انسان واقعی کرد. یک زن و یک مرد.ـ

 

دو مجسمه به هم لبخندی زدند و به سمت درختان و بوته‌هایی که در نزدیکی آنها بود دویدند، در حالی که تعدادی کبوتر پشت آن درختها بودند، به پشت بوته‌ها رفتند. فرشته هر گاه صدای خنده‌های آن مجسمه‌ها را می‌شنید لبخندی از روی رضایت می‌زد. بوته‌ها آرام حرکت می‌کردند و خم و راست می‌شدند و صدای شکسته شدن شاخه‌های کوچک به گوش می‌رسید. بعد از پانزده دقیقه مجسمه‌ها از پشت بوته‌ها بیرون آمدند؛ در حالیکه نگاهشان نشان می‌داد کاملا راضی شده‌اند و به مراد دلشان رسیده‌اند.ـ

 

فرشته که از این مسئله بسیار راضی بود، از آنها پرسید که آیا تمایل دارید پانزده دقیقه دیگر نیز با هم باشید؟

 

مجسمه مرد با نگاه شیطنت‌آمیزی به مجسمه زن نگاه کرد و گفت: "موافقی یک بار دیگر این کار را انجام بدهیم؟" مجسمه زن با لبخندی جواب داد: "باشد. ولی این بار تو کبوتر را نگه دار و من پی پی می کنم روی سرش!"

 

                           

 

انسانها همیشه شیرین ترین لحظات زندگی را به خاطر انتقام گرفتن، از دست می دهند!

 


این مطلب توی یه وبلاگی بود اما اسمش یادم نیست. نمی دونم چرا عکس گربه انتخاب کردم! فکر کنم گربه مشکل شرعی نداشته باشه! داره؟


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 117914


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها