فانوس دریایی
حقیقت همیشه آنگونه نیست که می بینیم و همیشه آنگونه دشوار نیست که نتوان آن را به سادگی درک نمود...
تیر 1387
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
آرشیو

مجموعه آموزشی فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 23 تیر 1387
زنده باد شتر!

خیلی وقته که مطلبی توی بلاگ ننوشتم، با اینکه خیلی دوست داشتم بنویسم اما چیز جالبی ذهنم رو درگیر نمی کرد که بنویسم.

این ننوشتن فکرم رو مشغول کرده بود و دنبال بهونه ای می گشتم تا موضوعی پیدا کنم و بنویسم.

صبح که داشتم می رفتم سمت دانشگاه به خودم و رابطه هام فکر می کردم. به اینکه من با اینکه آدم فراموشکاری هستم و خیلی چیزها رو زود فراموش می کنم اما مثل همۀ ترک ها کینه ای هستم؛ کینه شتری به دل می گیرم.

به شترش که رسیدم یاد شتر افتادم و رفتارهایی که داره. معمولا آشناهای من می دونند که من ارادت خاصی به شتر دارم. خیلی حیوون فهمیده ای هستش! یا اینکه من به عنوان فحش به کار می برم اما در کل به شتر علاقه دارم!

این مطالب اومد به ذهنم:

واحد شمارش آدم و نخل و شتر، نفر هست.

شاید جالب باشه اگر بدونید که نخل اگر بترسه نمی تونه میوه بیاره! عین آدم. شاید شنیده باشید که زنی ترسیده و شیرش خشک شده.

بعد از جنگ ایران و عراق توان تولید خرمای ایران به مقدار زیادی کم شد.

این از نخل.

اما شتر؛ شتر تنها حیوانی هست که می تونه بخنده و گریه کنه!

یکی از دوستان تعریف می کرد که دو تا شتر رو می خواستند قربونی کنند. شتر اول رو که کشتند شتر دوم داشت گریه می کرد.( کشتن شتر واقعا وحشیانه هست. با دشنه می زنند به گردنش تا انقدر خون ازش بره تا بیفته زمین و بعد ذبح می کنند)

شتر هیچ وقت با اعضای خانواده خودش جفت گیری نمی کنه! یعنی با مادر و خواهرش!

و اگر با زور آدم( صاحب شتر) مجبور به جفت گیری بشه، انقدر با لگد به اعضای تناسلی خودش می زنه تا بمیره!!!!!

شتر در برابر دیده کسی جفت گیری نمی کنه( برخلاف بقیه حیوانات و حتی آدم ها!!!) اگر کسی ببینه و شتر متوجه بشه می ره و طرف رو به قصد کشت می زنه!

اما کینه شتر. شاید فکر کنید که فقط یه ضرب المثل هست و بس! اما این طور نیست و واقعا شتر کینه به دل می کیره و هیچ وقت فراموش نمی کنه! یعنی بعد بیست سال کسی رو ببینه که ازش کینه داشته می تونه بشناسه و انتقام بگیره( با وجود تغییرات قیافه در طول زمان)

می بینید چه حیوان جالبیه!!؟ می بینید چقدر حیوان فهمیده ای هست!؟ می بینید چقدر از انسان ها با شرف تر هست؟ دیگه توضیح بیشتری نمی دم!

شتر، نخل و آدم!!!

راستی بعد اینکه این موضوع اومد به ذهنم، مشغول کتاب خوندن بودم و توصیف یک مرد از دختری که عاشقش شده بود! این موضوع رو بعدا می نویسم! موضوع جالبیه!


پنجشنبه 13 تیر 1387
افعی در اونجا

آدم ها رد زمان بچگی معمولا فکرهای عجیب و غریبی دارند! از طلوع خورشید و غروبش بگیر تا برسی به اینکه چرا تاکسی ها از مسافرها پول می گیرند؟ اونها که اون سمتی دارن میرن خوب ما رو هم ببرند!

یکی از این فکرهای عجیب غریب که در کودکی به ذهنم می رسید این بود که...

(فلش بک به گذشته)

دستشویی ما توی حیاط بود حیاط ما هم ماشالله کرانش ناپیدا بود! ما شب ها با کلی ترس و لرز می رفتیم دستشویی و چه شب هایی که این غلبه نکردن به ترس باعث دردسر من و مادرم می شد. البته دردسر مادر گرامی صبح روز بعد از واقعه بود!

خلاصه ما با کلی ترس و دلهره می رفتیم دستشویی. البته لازم به ذکر نیست که موقعی که من دستشویی بودم، معمولا ویبره می زدم!

شب تاریک و بیم موج و  گردابی چنین هائل

کجا دانند حال می سبکباران ساحل ها!

جونم براتون بگه که من تا می نشستم فکرهای عجیب میومد سراغم! حالا اون فکر عجیب چی بود؟ این بود که الان از چاه توالت یه مار میاد بیرون!!

واقعا فکر وحشتناکی بود! بعضی وقت ها که این فکر ولم نمی کرد، چشم از چاه دستشویی برنمی داشتم و هی اونجا رو نگاه می کردم تا در صورتی که مار اومد بیرون سریعا بتونم عکس العملی نشون بدم!

سال ها فکر می کردم که این فکر مختص من بوده. تا اینکه یه روز توی خبرها خوندم که توی زلاندنو یا استرالیا یا اتریش یا جایی روی این کره خاکی؛ از سوراخ سنگ دستشویی یک مار افعی 15 متری اومده بیرون! با شنیدن این خبر جدا ترس برم داشت!

تو خونه داشتم این خبر رو می گفتم و از ترس بچه گی ها که داداشم هم گفت که اون هم از این مسئله می ترسیده( خانوادگی مشکل داریم)

امروز اومدم در این باره بنویسم، گفتم یه عکسی از نت پیدا کنیم! جستجو کردم! متوجه شدم که کم نبودند آدمهایی که مثل من فکر می کردند!!! از عکس اول بلاگ معلومه دیگه؟ معلوم نیست؟ البته بی ادبیه، اما من فرنگی کار نمی کردم و آزاد کار بودم!!

البته بماند که من توی بزرگسالی ها هم این ترس و توهم رو داشتم!!


سه شنبه 11 تیر 1387
محیط زیست

چند وقت پیش که قضیه خشکسالی خیلی توی بوق و کرنا بود و مردم در به در دنبال برنج تایلندی می گشتن تا کیلویی ۱۵۰۰ تومن بخرند؛ سوار ماشین صاحبکارمون بودیم. حضرت والا داشتند درباره اوضاع اقتصادی مملکت و تزریق نشدند پول نفت و ... اظهار نظر می کردند!(آخه ما ایرانی ها کلا کارشناس و منتقد هستیم و از همه چی سر در میاریم!)

البته فقط اون صحبت می کرد و من به عهدی که با خودم بسته بودم مبنی بر عدم مباحثه با آدم جماعت و اظهار نظر نکردن درباره چیزهایی که نمی دونم سکوت اختیار کرده بودم!

همین جور از نفت که صحبت می کردیم بحث رسید به برنج و گرمای هوا و این جور مسائل!

ییهو داغ دل من تازه شد. آخه من جدیدا خیلی از آینده می ترسم. هم از نظر زندگی شخصی و هم از نظر اجتماعی! گفتم که توی این اوضاع بد اقتصادی و این وضع آب و هوا آدم هیچ امیدی به آینده نداره، یعنی نمی تونه داشته باشه! آدم بمیره خیلی بهتره!

یه سال خشکسالی شده همه جا بلبشو شده! توی تایلند مردم به انبار غله حمله کردند. توی ایران که برق رو قطع می کنند! توی آمریکا قیمت غله سه برابر شده. حالا فکر کن که هفت تا گاو گرسنه بیان و هفت تا گاو چاق رو بخورند! چه شود!؟ مگه می شه جمعش کرد!

مردم گوشت همدیگر رو می خورند!

یه زمانی که ما بچه بودیم و درک و شعورمون کمی بیشتر! از الان بود موقعی که این جمعیت های دوستدار محیط زیست تجمعی می کردند یا علیه کارخانه ای یا جایی که باعث آلودگی می شد اعتراض و تحصن می کردند؛ خنده مون می گرفت! می گفتیم مردم بیکار یعنی همین! شکمشون پره دارند جفتک میندازن!!(چقدر بی ادب بودم) مردم دنیا دارن از گرسنگی دارن می میرند اون وقت اینها اومدند می گن آّب دریا کثیف شده! خوب برادر من یه بار آب بکشی تمیز می شه! اگر خیلی وسواسی هستی سه بار آب بگیر! یه چندتا صلوات هم ببند پشتش تا پاک بشه!

دیگه نمی دونستیم که بابا، اینها یه چیزهایی می دونند که ما نمی دونیم! از شکم سیری نیست! از ترس گرسنگی فرداشون هستند!

خلاصه کلام، اون روز ما( من و رامین) حس کردیم که مرگ چقدر خوبه! خداوکیلی با این اوضاعی که توی دنیا هست بهترین کار همانا مرگ هست و لا غیر!

اگر امروز خودکشی نکنیم فردا روز کشته می شیم! یا جنگی پیش میاد و می میریم یا از گرسنگی می میریم یا گرما، شاید هم سرما باعث مرگمون بشه! ماشالله انقدر مریضی های عجیب و غریب هم اومده که اندازه تمام شکتجه های دنیا آدم رو زجر می ده! ما که عرضه ایدز گرفتن نداریم! اما سارس گرفتن که دیگه عرضه نمی خواد! می خواد؟

تازه گیرم اینها هم باعث مرگ نشن، آخرش که حضرت والا مقام عزرائیل که خفتمون می کنه و خرکش می بره جهنم!

پس می بینیم که اصلا آینده روشنی پیش روی ما نیست! پس بهتره که خودمون دست به کار بشیم و قبل از اینکه ناخواسته بمیریم، خودمون بمیریم! در واقع همانا حدیث نبوی می شه که می گه: بمیرید پیش از آنکه بمیرید!

آخ اصلا یادم رفت که دربازه چی می نوشتم!

آره جونم براتون بگه که اوضاع محیط زیست خیلی بده! لایه ازن هم که معلوم نیست چه مرگشه و هی داره گشادتر می شه و گازهای مخرب رو که وظیفه ش هست نذاره برسن زمین همین جوری ول می کنه که بیان سمت ما! آخه عزیز من(نگفتم برادر چون در جنسیت ایشون شک دارم، لایه ازن زنه یا مرده؟) خوب اگر نمی تونی به وظیفه ت عمل کنی بیا پایین تا یکی دیگه بره رو کار!

از این ور هم که این استکبار جهانی حاضر نیست که جلوی گلخونه ش رو بگیره! هی دارن از خودشون گاز می دن بیرون!

جلوی انرژی هسته ای ما رو هم که دارند می گیرن تا ما هی نفت بسوزونیم و فردا روز لایه هی پاره تر بشه، آخرش بگن که تقصیر شما بود که این جوان سوراخ شده! بعد هی ما متهم به تروریسم بشیم! بعد هی اونها بخوان حقوق بشر رو به رخ ما بکشن که شما از لایه زیاد کار کشیدید. این هم دووم نیاورد و  وسط کار وا داد!

شهروند امروز هفته پیش نوشته بود که دارند از وسط تالاب انزلی جاده می زنند که باعث می شه در خدود سه میلیون متر مربع از تالاب رو از بین می بره! دریاچه ارومیه که این وری به فنا رفت! این هم از تالاب انزلی!

امروز خیلی چرت و پرت نوشتم!

نمی دونم این یعنی اینکه حالم خوبه یا اینکه حالم بده!

اگر توی نوشه شوخی هایی به کار رفته که ناراحت کننده هست عذرخواهی می کنم!

تو رو جون عزیزتون مواظب محیط زیست و لایه باشید! زندگیمون به اینها بستگی داره! نخسوزن لایه!

این شعر رو الان توی بلاگی دیدم! قشنگ بود. می ذارم تا شما هم بخونید!

آخرین گزینه

خودکشی دسته جمعی نهنگ ها

در آب های ساحلی و ماسه ها

نا مشخص و عجیب

این ترانه عالمانه نیست

عاشقانه است

یا که

نهنگ ها نجابت تمام آب های عالم اند

یا به عشق پرواز

سمت ساحل آمدند

یا به عشق موج کوچکی که بین راه

با وعده های پوچ گم شدند

نه که جزر و مد

نه آب های چرخشی  ونه

غول های نفت کش

و یا که خستگی و دردهای لا علاج

 و جنگها

پس چه عاشقانه خود به مسلخ آمدند

این نهنگ ها

که سهم مردم رنج دیده و فقیر ساحل اند

یا که شورشی و یا سیاسی اند

یا

حکم دادگاه

خودکشی همیشه آخرین گزینه است

و عشق و عشق حرف اول تمام کائنات

زندگی همیشه

                     دومین گزینه است

 


دوشنبه 3 تیر 1387
بابا برقی

یه ضرب المثل ترکی هست که می گه: اوز گوزونده تیری گورمور اوزگه نین گوزنده قئلی گورور! یعنی اینکه تو چشم خودش تیر رو نمی بینه اما تو چشم بقیه مو رو می بینه!

امسال خشکسالیه و کشور دچار بحران آب و برق شده و هی دارند می گن که آقا و خانوم صرفه جویی کنید!

حرفشون کاملا منطقی و درسته! اما آخه دوست عزیزم _ وزارت نیرو_ تو که مسئول برق کشوری، تو که خیر سرت دهن ملت رو با تیزرهای تبلیغاتی مورد عنایت قرار دادی و هی می گی صرفه جویی کنید، چرا انقدر .... ی؟ نه جدی پرسیدم! سؤالم کاملا جدی بود! تو که ساعت کار به اصناف می دی! نو که ساعات خاموشی رو برای مناطق مختلف اعلام می کنی! خیلی تعطیلی!

هنوز آفتاب غروب نکرده که بابا برقی میاد و چراغ های خیابون رو روشن می کنه! از یک ربع به هشت تا هشت همه چراغ ها روشن می شه!! حدود یک ساعت قبل از شروع تاریکی!

شما فقط تهران رو در نظر بگیرید و چراغ هایی که در سطح شهر وجود دارند!

من هیچ حرفی ندارم!

سال خوبی داشته باشی بابا برقی! حرف اضافه خاموش!


دوشنبه 3 تیر 1387
روز مادر مبارک

روز مادر مبارک


امروز از زن می خوام بگم واز ستم هایی که بهش شده و می شه!( تا نشون بدم که ترک ها به حقوق زن احترام می ذارن و زنشون رو نمی زنند)

چند وقت پیش توی مغازه بودیم که زنی جلوی در مغازه ایستاد و با کلی عدم اعتماد به نفس گفت که شما پرده هم می دوزید؟

گفتن که بله و اومد داخل مغازه.

چیزی که تو لحظه اول توجه من رو جلب کرد، طرز سؤال پرسیدن زن بود که نشون می داد که هیچ اعتماد به نفسی در وجودش نیست که بخواد درخواست کاری بکنه که در ازای اون کار پول می خواد بده!

البته وقتی که سلماس بودم از این صحنه ها زیاد دیده بودم. اونجا مردمی که از ده می اومدند یا کمی آداب شهر نشینی۱ بلد نبودند توی حرف زدن و گفتن درخواستش دچار مشکل می شد!

زن داستان ما هم به نظر وضع مالی مناسبی نداشت و هم اینکه به نظر می اومد که از اون زن های تو سری خور هست! و این دلایل کافیشت برای نداشتن اعتماد به نفس!

خلاصه اینکه فروشنده ارجاعش داد یه خیاط خونه و گفت که کوچه اول که رفتی پلاک یازده، زیرزمین!

بعد برای اینکه زن برای وارد شدن به اونجا معذب نشه، گفت که اونجا خانم هم هست.

زن گفت که نه بابا مردها بهتر می دوزند باز مرد یاشه بهتره!

اون روز فقط توی فکر این قضیه بودم؛ نوع رفتار زن و دیدگاهش نسبت به توانایی های همجنس های خودش.

یادمه یه روزی سر کلاس استاد بازگیر۲ بحث جنسیت شد و تبعیض جنسی. بحث از این بحث های بی سر و ته بود که معمولا دخترها و پسرها سعی در محکوم کردن هم دارند و می خوان ثابت کنند که مظلوم بودند و حق با اونها بوده!

تنها حرفی که زدم توی اون جلسه این بود: بزرگترین ظلم رو به زن ها خود زن ها کردند. در این که سال ها تحت ستم بودند و هستند شکی نیست اما چیزی که هست اینه که مورد ظلم قرار گرفتن و وسیله شدن، توی وجودشون نهادینه شده و خودشون این رو می خوان! با گفتن اینکه مردها حق ما رو ازما گرفتند فقط سعی دارند که خودشون رو مظلوم نشون بدن و مورد ترحم قرار بگیرند. با گفتن این حرف ها فقط خودشون رو بیشتر مورد ظلم قرار می دن! هیچ تلاشی برای بهبود این وضع نمی کنند و فقط حرف می زنند! شاید اگر انقد در زیر ظلم بودن حرف نزنند خیلی زود به آزادی و عدالتی که مطلوبشون هست می رسند!

همه این ها یه طرف ظلمی که زن ها نسبت به هم انجام می دن هم همون طرف!!!

مردها هیچ وقت به اندازه زن ها به هم ظلم نمی کنند!

زن ها هیچ وقت رویای بزرگی نداشتند همیشه در فکر این بودن که با دلبری از مردها به هدفشون برسند. تلاشی نمی کردند که تبدیل بشوند به کسانی که مردم برای رسیدن به اون مرحله دست به دلبری از زن ها ببرند!

گفتم زن ها رویای بزرگی در سر نداشتند! حرفم رو پس می گیرم! خیلی از زن ها این ویژگی رو نداشتند! و تعداد کمی هم که هدفی والا داشتند به وسیله مردها و مهمتر از مردها به وسیله زن ها سرکوب شدند!

تاریخ پر هست از زن هایی که هر زمان اراده کردند تبدیل شدند به انسان هایی بزرگ که به دنیا رو عوض کردند!

فقط اراده کردند!

زن موجود عجیبیه!

زن هایی که اراده کردند انسانهایی بزرگ بودند با اهدافی والا!

اما بعضی از زن ها به هدف های کوچیکی فکر کردند که برای رسیدن به این اهداف فقط لازم بود خودشون رو عرضه کنند! خودشون رو با هدف معاوضه کردند! هدف حقیر!

ارزان فروشی کردند!


۱. منظورم این نیست که آداب شهرنشینی بهتره و بالاتر! هر جایی یه سبک زندگی و آداب خاصی رو می طلبه! واضح و مبرهن هست که من دهاتی بودن رو به شهری بودن ترجیح می دم و آرزوی زندگی توی ده رو دارم!

۲. خیلی خانم ماهی بود و خیلی دوستش داشتم!! هی بهم می گفت الهی بمیری رامین. از این خانم های مهربون وخندون بود که اعتقاد داشت زن جماعت باید باوقار باشه و لودگی نکنه! در عین رلکس بودن معلوم بود که آدمی هست که به شدن آداب دان هست و مقید به رعایت آداب! فوق العاده مهربون و مؤدب!


کاملا تابلو هست که این حرف ها رو به ترک نوشته!!!!!!!!

آخر سر هم یه ترانه از دمت سائیر اوغلو براتون ترجمه می کنم! شعر خیلی قشنگی هست با کلیپی خیلی قشنگ تر!!!

این هم لینک کلیپ این ترانه توی یوتیوب!

Kul oldum, yol oldum

Gözden düştüm ah, pul oldum

برده شدم، راه شدم

آه از چشم افتادم، فلس شدم(شاید به معنای بی ارزش شدن باشه)

Avuttunuz yalanlarla

Ninnilerle, masallarla

Şu vefasız insanların

Günahları boynuna

با دروغ فریب بخورید و آرام شوید

با داستان ها لالایی گفتند

گناهان این انسان ها

به گردن خودشان

Elleri kolları kınalı bebek

Yüreği doğuştan yaralı bebek

Elleri kolları kınalı bebek

Büyüdün ah artık uyan a bebek uyan

کودک(عروسک) حنا به دست زده(آرایش کرده)

کودکی که قلبش زخمی است

کودک(عروسک) حنا به دست زده(آرایش کرده)

خلاصه همین بودی و بس! بیدار شو ای کودک

شعر خیلی سختیه!! به احتملل قوی اشتباه معنی کردم!!!!!!

این هم لینک دانلود کتاب باغ بلور  که اثر محسن مخملباف هست! محسن مخملباف با همه کارهای عجیب غریبی که کرده و همیشه از این ور و اون ور بوم افتاده این کتابش خیلی قشنگه!

ارزش خوندن رو داره!


روز مادر مبارک


جمعه 31 خرداد 1387
خود شکن آینه شکستن خطاست

بعضی وقت ها هست که من جملات بسیار قشنگی می سازم و می گم! این رو جدی می گم! خیلی پیش میاد که جملات قصاری می گم که خودم در عجب می مونم که این جمله رو از کجام در آوردم!!

چند روز پیش توی مغازه کنار دانشکده بودیم(همراه بچه ها) فروشنده بهم گفت که رامین توی آینه به خودت نگاه می کنی؟

گفتم: والله از وقتی که ریش گذاشتم، نه! یه کم چهره ترسناک شده. برای همین ترجیح می دم نگاه نکنم!

گفت: نه کلا می گم. به خودت زیاد توی آینه نگاه می کنی؟

گفتم: آره من عاشق خودم هستم و ...!

یهو جمله که تموم شد برگشتم گفتم نه! المؤمن مرءاة المؤمن!

وقتی تو چهره دوستان نگاه می کنم، چهره کریه خودم رو بهتر می بینم!!

خداوکیلی جمله قشنگ و تاپی هست!

آدم با دیدن بعضی از دوستاش بیشتر و بهتر به ذات پلید خودش پی می بره! و چهره بی روح و کثیف خودش رو بهتر می بینه!

معنی جمله خیلی ثقیل هست! یه کم روش فکر کن!


چهارشنبه 22 خرداد 1387
Relax & Enjoy

و امروز دکتر قلی است که می گوید. از نحوه درس خواندن و پاس کردن درس ها! البته نه اینکه این متن به منزله راهکاری برای درس خواندن شما باشد! زیرا که هر آدمی را ویژگی های خاصی است که بر اساس آن باید راه خود را برگزیند! اگر هم نگزیند خود زندگی راه او را خواهد گوزید!(ببخشید بی ادبیه اما طبیعیه)

اینا تجربه چند روزه من است در فرجه ها!

صبح ساعت 3 از خواب بیدار می شی؛ اصلاح می کنم: بعد از ظهر ساعت 3 بیدار می شی!

یه کمی توی رختخوابت دراز کش اما با چشمانی کاملا باز به اطراف نگاه می کنی. سپس یعد از ساعتی ازجای بلند می شی و می ری سمت دستشویی! دست و صورت و جاهای لازمه رو می شوری(این همون می شویی هست)

میایی سراغ اینترنت!

بعد می ری ناهار و صبحونه رو یکی می کنی! البته خودشون رو، نه ناموسشون رو!

بعد هم چون شکم پر هست و کمی سنگین شدی دراز می کشی!

عقربه های ساعت نشون می دن که ساعت شش عصر هست! می ری سراغ درس! نیم ساعت از درس نگذشته که یادت میفته نماز نخوندی! سریع می ری وضو می گیری تا نماز عشق رو با اقتدا به صنعتی 1 شروع کنی!

نماز رو می زنی! میایی درس بخونی می بینی که از طراوت و شادابیت کم شده می ری و کمی بستنی یا میوه یا آب(بسته به وسع مالی) می خوری.

بعد می ری اینترنت!

میایی و کمی درس می خونی تا اینکه فوتبال شروع می شه؛ تو اهل فوتبال نیستی اما به خاطر امتحانت می ری و فوتبال نگاه می کنی! بازی کسل کننده هست اما درس کسل کننده تره!

موقع شام می شه! و همون قضیه سنگینی و درازیدن بعد ناهار!

بعد هم کمی درس می خونی! باز فوتبال شروع می شه! می ری فوتبال نگاه می کنی! بازی هلند و ایتالیاست. داری با تمام چیزت آرزو می کنی (منظورم از چیز وجود هست) که هلند ببره! طوری حرص و جوش می خوری که انگار بابات توی زمینه! هلند هم سریع گل رو می زنه! خوشحال می شی! گل دوم و بعد هم سوم!

خیلی خوشحالی از اینکه هلند برده(البته کلا خوشحالی)

در چیز نمی گنجی! پوست رو می گم!

میایی درس بخونی اما حسش نیست، خیلی شارژِی! میایی سراغ اینترنت! شروع می کنی به چت کردن( به فتح یا کسر چ، زیاد توفیر نداره)

ساعت 3از نت میایی بیرون! تازه تصمیم می گیری که بری حموم! اما خوابت میاد برای همین میایی و درس می خونی! ساعت چهار که می شه حس می کنی زیاد خوندی و وقت خوابه! می ری بخوابی اما از بس که درس خوندی و زحمت کشیدی خوابت نمی بره! آخه استرس داری!

بالاخره پنج می خوابی هفت بیدار می شی! میری دانشکده! یک ربع ساعت دیر می رسی! اما روحیه رو نمی بازی! با عجله نمی ری سر جلسه! آداب و سنن امتحان باید رعایت بشه! گوسفند رو که می خوان بسمل کنند یه آبی اولش می دن! برای همین می ری دستشویی تا بتونی دنیا رو به یه رنگ دیگه ببینی!

بعد از ...(زمانش رو نمی گم چون خصوصیه) میایی بیرون و می ری شماره صندلیت رو نگاه کنی! گیج خوابی! یه بار می ری پیدا نمی کنی و دوباره میایی نگاه می کنی! و بالاخره یافتن می نمایی( به ضم ن).

می ری سر جلسه! سوالات دارن به شدت بهت دهن کجی می کنند! تو هم کم نمیاری و بهشون دهن کجی می کنی و در یک اقدام متهورانه بعد از دهن کجی های بسیار آبستراکسیون! می کنی و از سر جلسه میایی بیرون و دیگه هم نمی ری!!!!!

میایی بیرون با دوستان بگو و بخند! انگار نه انگار که امتحان رو ر...ی! خوشحال و خندون ول می چرخی! انقدر رلکس که خودت هم تعجب می کنی! بابا یه آدم(بلانسبت) چقدر می تونه بی خیال باشه! دیگه شور Relax & Enjoy رو هم درآوردی بابا!!

می ری انلاب و برای امتحان میانه کتاب می خری!!!!

بعد می ری بالا شهر تا بری سر کار! تا ساعت نه شب سر کاری! واقعا سر کاری! بد جور سر کاری!

ساعت یازده می رسی خونه و شام و این جور مسائل!

میایی پای کامپیوتر و شروع می کنی به نوشتن گلواژه تا توی بلاگ در پیتت بذاری!

فردا ساعت نه صبح هم امتحان داری. درواقع امروز و نه فردا! هنوز دست به کتابش نزدی! خوابت میاد و موندی بر سر دو راهی که بخوابی یا بخوابی!

این بود زندگی من در روز قبل امتحان صنعتی(20خرداد) و روز امتحان صنعتی و روز قبل امتحان حقوق(21خرداد)!

اولین امتحان رو به سلامتی افتادیم!!!


شنبه 18 خرداد 1387
moment of truth

چند وقت پیش یه بلوتوث رسید دستمون که به نظر من وحشتناک بود. اسمش بود moment of truth.

یه مسابقه ای بود توی کانال فاکس آمریکا که شرکت کننده باید در جواب سوال هایی که می شد راست می گفت. راست و دروغ جواب ها از طریق دستگاه دروغ سنج بررسی می شد.

شرکت کننده یه زن بود. مسابقه برای ما از اینجا شروع می شه که دوست پسر سابق دختر وارد مسابقه میشه. زن مورد نظر ما کاملا شوکه می شه. مجری پسر رو معرفی می کنه و ازش می خواد که سوالاتش رو بپرسه!

سوال اول رو می پرسه:

اگر من برگردم حاضری شوهرت رو رها کنی و بیایی سراغ من؟

زن با خودش کلنجار می ره. لبهاش رو گاز می گیره. نمی دونه چه جوابی بده! کلی مکث...

اما شانس باهاش یار بود که یکی از آشناهاش سوال رو باطل می کنه و از جواب دادن راحت می شه!

مجری از پسر می خواد که سوال بعدیش رو بپرسه:

قبول داری کسی که باید باهاش ازدواج می کردی، من بودم و نه شوهرت؟

سوال سختی بود البته نه به سختیه سوال اول!

زن باز با خودش کلنجار می ره و بعد از مکثی و تفکری و تأملی می گه:

خوب؛بله فکر می کنم همین طوره!!

دستگاه هم اعلام می کنه که جواب صحیح بوده!

تو این لحظه شوهرش رو نشون می ده که دو دستش رو گذاشته روی صورتش! شاید دوست داشت که دستگاه بگه جواب اشتباه بوده.

تا اینجای مسابقه مبلغی پول رو برنده شدند. مبلغی هنگفت.

مجری می گه که آیا حاضرید باز هم مسابقه رو ادامه بدید؟

هم زن و هم شوهر، اعلام می کنند که می خوان ادامه بدن!

مجری می گه فقط سه تا سوال باقی مونده اگر جواب درست بدید دویست هزار دلار برنده می شید و اگر اشتباه جواب بدید، کل پول رو از دست می دید.

قبول می کنند.

دوست پسر سابق رفته و مجری سوال می پرسه:

آیا بعد از ازدواج با همسرت با کسی رابطه جنسی داشتی؟

زن رو نشون می ده که قرمز شده و داره فکر می کنه که چه جوابی بده!

شوهر رو نشون می ده که ... نمی دونم به چی فکر می کرده!

زن یه کم فکر می کنه و می گه:

بله

و باز هم دستگاه صحیح بودن پاسخ رو تأیید می کنه!

تصور اینکه مرد چه حسی پیدا کرده سخته! شاید باز دوست داشته دستگاه بگه جواب اشتباه بود!

مجری سوال یکی به آخر رو می پرسه:

آیا فکر می کنی که آدم خوبی هستی؟

زن هم یه کم فکر می کنه و با اعتماد به نفس بالایی می گه:

فکر می کنم که همین طوره و آدم خوبی هستم!

دستگاه اعلام می کنه که جواب اشتباه بوده!

زن از سن میاد پایین و همسرش به استقبالش می ره و بغلش می کنه و تسلی می ده!۱

اول که داشتم این متن رو تایپ می کردم هدفم این بود که بگم چه قدر توی زندگی مون با خودمون صادق هستیم؟ و اینکه چقدر وحشتناک بود که دستگاه دروغ سنج توی دسترس همه قرار داشت! و همه مجبور می شدند که راست بگن! مثل فیلم دنیای وارونه!

مثل چشم بصیرت می مونه! اگر همه این توانایی رو داشتند چقدر امور دنیا به هم می ریخت!

پرده ها کنار می رفتند و حقایق آشکار می شد! چه خیانت ها و دشمنی ها که رو نمی شد. چه دورویی ها که آشکار نمی شد!

خدا به دور!

این چیزهایی بود که موقع شروع تایپ می خواستم بگم! اما به آخر که رسیدم نظرم عوض شد! می خواستم بگم که واقعا فکر می کنید آدم خوبی هستید؟ می دونم که بیشترتون جواب می دید که نه ما بنده ناسپاس خدا هستیم و گناهکار!

چرا تعارف الکی می کنید؟ جدی پرسیدم! قرار نیست که به من جواب بدید که از این حرفها می زنید و جو گیر می شید و با گفتن این حرف سعی در نشون دادن ذات خاکی و عرفانی تون هستید تا با فروتنی بیش از حد تکبر بورزید و نشون بدید که آدم خوبی هستید!

دوست هم ندارم که بگید که نه بدیم و نه خوب! مثل بقیه آدم ها! چیزهای خوب هم داریم و چیزهای بد هم داریم! یا اینکه بد هستیم ولی از یه سری ها خیلی بهتریم!۲

پیش خودتون فکر کنید بینی و بین الله! امیدوارم نتیجه خوبی براتون داشته باشه!


۱. این مسابقه بعد از این قضیه دیگر اجازه برگزاری بهش داده نشد! و زن و شوهر شرکت کننده هم از هم طلاق گرفتند! و زن در عین پررویی گفته بود که من زندگیم رو به خاطر طمع در پول مسابقه از دست دادم! من یه اصلی تو زندگیم دارم که می گه: همون موقع که تو داری به زنت خیانت می کنی، زنت هم داره به تو خیانت می کنه!

۲. مخاطب بودن جملات به علت نوع نوشته هستش! مخاطب این نوشته همه رو شامل می شه. هم من و هم تو! من بعد امتحانات به این موضوع فکر خواهم کرد که بد هستم یا نه! اگر هستم چرا هستم و چه چیزهای بدی دارم! الان وقت فکر کردن ندارم!


خدا به موسی می گه بدترین موجودی رو که می شناسی بردار و بیا! موسی یه سگ پیر در به داغون رو می بره اما وسط راه پشیمون می شه و سگ رو رها می کنه و خودش رو پیش خدا می بره! گفته شده که خدا به یکی از بزرگان بنی اسرائیل هم چنین دستوری داد و طرف دست یه آدم عیاش رو گرفت که ببره اما اون هم مثل موسی متوجه اشتباهش شد و خودش رو پیش خدا برد!


پنجشنبه 16 خرداد 1387
ساده مثل دو رویی

امروز داشتم در مورد داستان لاتاری می خوندم. متوجه چند تا مسئله شدم: مسئله اول، مسئله دوم و مسئله سوم.


مسئله اول اینکه معنا و مفهوم داستان رو خوب متوجه شده بودم!


دوم اینکه فقط این من نبودم که بعد از خوندن این داستان گیج شدم. کل آدمهایی که این داستان رو خوندن تا چند وقت گیج بودند!


سوم اینکه مرحوم فروغ خوب گفته: «این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی است که همچنانکه تو را می بوسند در ذهن خود طناب دار تو را می بافند!»


مسئله خیلی ساده است. بابام همیشه یه داستانی تعریف می کنه که می گه: توی جنگل سیل میاد. حیوانات به یه تپه ای پناه می برند اما باز هم از سیل نمی تونند در امان بمونند! میمون که همراه بچه ش بوده بچه رو میذاره روی سرش که آب به بچه ش نرسه اما یه کم که آب بالاتر میاد و خود میمون کم کم داشته می رفته زیر آب، بچه ش رو میذاره زیر پاش و خودش رو می بره بالا!!


البته این داستان بیشتر از اینکه در مورد حیوانات بی زبون صادق باشه در مورد آدم ها صدق می کنه!


هر کسی به فراخور حالش یه چیزی رو میذاره زیر پاش و خودش رو بالا می کشه!


یکی وجدانش رو


یکی عشقش رو


یکی انسانیت رو


و یکی هم خدا رو!


و اونی که خدا رو زیر پاش بذاره ...


بگذریم از زیرپایی!


حتما داستان لاتاری رو بخونید! هر چه که بیشتر می گذره به این داستان علاقه مندتر می شم. داستان خیلی ساده هست طوری که اصلا تصور نمی کنی که داری داستان می خونی. خیلی ساده هست! نویسنده داستان شرلی جکسن هست.


چهارشنبه 15 خرداد 1387
شب در زیر پا

تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم

آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم

با آسمان مفاخره کردیم تا سحر

او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم

او با شهاب بر شب تب‌کرده خط کشید

من برق چشم ملتهبت را رقم زدم

تا کورسوی اخترکان بشکند همه

از نام تو به بام افق‌ها، علم زدم

با وامی از نگاه تو خورشیدهای شب

نظم قدیم شام و سحر را به هم زدم

هر نامه را به نام و به عنوان هر که بود

تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم

تا عشق چون نسیم به خاکسترم وزد

شک از تو وام کردم و در باورم زدم

از شادی ام مپرس که من نیز در ازل

همراه خواجه قرعٔه قسمت به غم زدم

 حسین منزوی


باید مجموعه شعرش رو بگیرم!

خیلی قشنگه!

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری