X
تبلیغات
بازی تراوین
فانوس دریایی
حقیقت همیشه آنگونه نیست که می بینیم و همیشه آنگونه دشوار نیست که نتوان آن را به سادگی درک نمود...
آرشیو
جمعه 12 مهر 1387
خدا ن گ ه د ا ر

دیگه حوصله بلاگ نویسی ندارم! فعلا هم قصدی ندارم که حوصله بلاگ نویسی پیدا کنم!

پس با یه خداحافظی جمع رو خوشحال می کنم:


خ د ا ن گ ه د ا ر


اگر خواستید جویای حال ما بشید به یاهو ۳۶۰  بیایید!



دوشنبه 18 شهریور 1387
در محضر استاد

امروز می خوام مسائلی رو که دکتر قلی همواره بدانها تأکید داشته را برای شما دوستان عزیز تذکر دهم که پیامبران نیامدند مگر برای تذکر دادن!

پس در پیشگاه استاد قلی زانوی تلمذ می زنیم که غافل از دنیا نرویم!

گر چه شاید خود دکتر هم گاهی این مسائل را فراموش کند که این از ذات انسان است. همانا انسان فراموشکار است. دکتر قلی گر چه انسان کاملیه اما معصوم که نیست و ممکنه گاهی دچار لغزش بشه!

بریم سراغ نکات:

۱. انسان های دیگر را به رسمیت بشناسیم. استقلالشون رو نقض نکنیم! این به مانند حاکمیت کشورهاست که هیچ کشوری حق دخالت در سرنوشت کشور دیگر رو نداره و نباید استعمار یا استثمارش کنند. معنای استمعمار رو که حتما می دونید؟ استعمار یعنی آباد کردن! اما به قیمت از دست رفتن استقلال به دست می آید.

۲. برای انسان های دیگر هم ارزش قائل بشیم! نمی گم به اندازه ای که برای خودمون ارزش قائلیم برای بقیه هم به همان مقدار ارزش قائل بشیم! نه! فقط طوری باشه که نه سیخ بسوزه نه کباب! نه بقیه رو تحقیر کنیم و نه خودمون ذلیل بشیم!

۳. خودمون رو صاحب بقیه ندونیم! این مسأله تا حدود زیادی با مورد یک مرتبط هست. یعنی همون حفظ استقلال اطرافیانمون. اجازه بدیم که اشتباه کنند. این حق هر آدمی هست که اشتباه کنه! این مهمترین حقیست که خدا به انسان داده است. خدا ما را بیشتر از هر کسی دوست دارد. مهری که به ما دارد بالاتر از مهر مادر است. اما با این وجود قوه تعقل به ما داده است و اختیار. تا بتوانیم راه را خود انتخاب کنیم حتی اگر اشتباه باشد. شکی نیست که خدا دوستتر می دارد اشتباه آزادانه بنده اش را تا اینکه به زور درست انتخاب کند.

۴. در مورد انسان ها قضاوت نکنیم. نه بینش کافی برای این کار را داریم و نه خدا چنین توقعی از ما دارد! در پست های سابق داستان حضرت موسی را تعریف کرده ام که خدا از او خواست که بدترین بنده اش را به نزد خدا بیاورد و موسی پس از انتخاب های زیادی که انجام داد سرانجام تنها به نزد خدا رفت و فرمود که بدتر از خودم را در بین مردم ندیدم! حتما در زمان کودکی بارها سؤالاتی از این قبیل را از خود پرسیده اید که خدا چرا سوسک را آفریده است. یا اینکه چرا پشه یا مگس یا موش و یا هر حیوان دیگری که از نظر ما موذی هست را آفریده است. فراموش نکنید که آن حیوان موذی هم دقیقا همین سؤال را از خدا می پرسد که چرا فلانی را آفریده ای!(به گمانم حدیثی از مولا علی باشد)

۵. ادامه نکته 4! قضاوت درباره شخصیت انسان ها بدون آگاهی کافی نشان از جهل مرکب آن شخص دارد! هیچ کس دوست ندارد به حماقت و جهالت متهم بشود؟ شما و ما هم از این قاعده مستثنی نیستیم!

۶. هیچ وقت کارها و اشتباهاتمون رو توجیه نکنیم! یعنی یا یه کاری انجام ندهیم یا اگر انجام دادیم زیرش نزنیم!

والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته

جمعه 15 شهریور 1387
نوبت عاشقیست یک چندی

امروز اومدم تا کمی به آمار مطالعه کشور کمک کنم. دو تا داستان کوتاه رو می خوام بذارم تا دانلود کنید و بخونید و لذت ببرید. هر دو تا داستان از محسن مخملباف هست. این داستان ها موضوع جالبی دارند با بیانی خاص که به نظر من نشان از به استیصال رسیدن محسن مخملباف در اون سالها داره. و در دورانی نوشته شده که مخملباف دیگر به هنر نگاه سیاسی و ایدئولوژیک سابق را ندارد. نه پایبند آرمان های سابق هست و نه به آرمان های جدیدی دست یافته است.

به اعتقاد من این دو داستان به نوعی توبه نامه مخملباف هست.

من شناخت زیادی از مخملباف ندارم و این نظراتِ کاملا شخصی من درباره او هست. مردی که با داستان هایش بیشتر از فیلم هایش ارتباط برقرار کردم. مخملباف مردی است که همواره از دو سوی بام افتاده. گویا در وسط بام بودن برایش لذتی ندارد و همیشه دوست دارد تا در لبه های بام راه برود که به دلیل عدم تبحر در این کار همواره سقوط کرده است. طبلی بوده که همواره هوچی گری کرده است.

من قصد بی احترامی به مخملباف را ندارم. باغ بلورش از محبوب ترین کتاب هایم هست و ناصرالدین شاه آکتور سینما از محبوب ترین فیلم هایم!

از غیبت درباره مخملباف دست بر می دارم و درباره این دو داستان توضیح می دهم.

نوبت عاشقی داستان بسیار زیبایی است که در تمام لحظات تردید را احساس می کنید و تردید در اینکه حق با کیست. یا بهتر بگویم حق در چیست.

اما برای لذت بردن از داستان شاید باید اعتقادات را کنار گذاشت و فقط به خود داستان توجه کرد.

نوبت عاشقی شباهت زیادی به یکی از داستان های مصطفی مستور در کتاب عشق در پیاده رو دارد که اسم داستان یادم نیست. داستان در فضای شهر رم اتفاق می افتد که مرد نقاشی با توصیف های مردی از دختری که نمی داند در کجا و کی دیده است (و البته عاشق دختر شده است) و ترسیم چهره دخترک عاشق او می شود و به مانند پیرمرد عاشق می رود تا دخترک را بیابد.

داستان نوبت عاشقی من رو به یاد ایده­ آل هام انداخت. به اینکه اگر روزی ازدواج کردم و همسرم اومد و گفت که من می خواهم طلاق بگیرم تا با کس دیگری ازدواج کنم. بی درنگ با جواب مثبت مواجه خواهد شد. اما ایده آل و عمل فاصله زیادی با هم دارند!

دوست دارم به ایده آلم برسم.

اما داستان دیگر درباره ... بهتره خودتان بخوانید. داستان ها کوتاه هستند و وقت زیادی از وقت گرانبهای شما عزیزان رو با ارزش تز نخواهد کرد!!!! درباره منابع هم باید بگم که باز طبق معمول یادم نیست.

لیک دانلود نوبت عاشقی و مرا ببوس با فرمت PDF.

دست آخر هم شعری از سعدی می ذارم که در اول فیلمنامه نوبت عاشقی نوشته شده.

شعر خیلی قشنگیه!

گفتم آهن دلی کنم چندی

ندهم دل به هیچ دلبندی

وان که را دیده در دهان تو رفت

هرگزش گوش نشنود پندی

خاصه ما را که در ازل بوده‌ست

با تو آمیزشی و پیوندی

به دلت کز دلت به درنکنم

سخت تر زین مخواه سوگندی

یک دم آخر حجاب یک سو نه

تا برآساید آرزومندی

همچنان پیر نیست مادر دهر

که بیاورد چون تو فرزندی

ریش فرهاد بهترک می‌بود

گر نه شیرین نمک پراکندی

کاشکی خاک بودمی در راه

تا مگر سایه بر من افکندی

چه کند بنده‌ای که از دل و جان

نکند خدمت خداوندی

سعدیا دور نیک نامی رفت

نوبت عاشقیست یک چندی 

 


دوشنبه 11 شهریور 1387
فضیلت

قبل سلماس رفتن با دوستم درباره ازدواجش و انتخابش حرف می زدیم. طبق معمول من رو جوّ علامه دهر بودن فرا گرفت و رفتم بالای منبر و بحث رسید به کتاب ضیافت افلاطون و فضیلت!

جمله ای به کار بردم که خودم کف کردم که این جمله رو از کجام در آوردم و گفتم! البته من معمولا جملات قصار قشنگی می سازم اما این یکی خیلی توپ بود:

بهش می گفتم که انتخاب خوبی کردی و انتخابت بر اساس فضیلت بوده و این باعث می شه که از زندگی کردن باهاش خسته نشی! محاسن جفتتون باعث می شه که مثل پله برای هم باشید تا توی زندگی هر دو به سمت تعالی برید! اون باعث تعالی تو می شه و تو باعث تعالی اون می شی!

گفتم انتخابی که بر اساس فضیلت باشه هیچ گاه اشتباه از آب در نمیاد. شاید در آینده کسی رو ببینی که از معشوق تو با فضیلت تر باشه! اما تو از انتخابت پشیمون نمی شی؛ فقط فضیلت طرف جدید رو تحسین می کنی! و می تونی از فضائلش بهره مند بشی! اما اگر انتخابت بر اساس زیبایی ظاهر باشه فردا روز اگر کسی زیباتر از معشوقت ببینی، نمی تونی زیباییش رو تحسین کنی! زیبایی رو نمی شه تحسین کرد. زیبایی رو تصاحب می کنند! برای بهره مند شدن از فضیلت آدم های دیگر، نیازی نیست که تصاحبش کنی اما برای بهره مندی از زیبایی باید تصاحبش کرد!

احساس می کنی معشوقت تو رو کامل نمی کنه! تو دنبال زیبایی ظاهر بودی و حالا کسی رو می بینی که که از انتخابت زیباتره؛ اگر دنبال زیبایی بیشتر بروی به معشوق قبلی خیانت کردی و اگر به سمتش نری، تا آخر عمر احساس کمبود خواهی کرد. انتخابی کرده ای که بهتر از آن وجود داشته است! اما انتخاب از روی اعتقاد و فضیلت فرق می کنه.

خیلی حکایت عجیبیه ازدواج و انتخاب جفت مناسب!

راستی اگر گفتید جمله قشنگ کدوم بود؟

 


یکشنبه 3 شهریور 1387
استلا و پیپ

یک ماهی می شه که تو فکر یکی از بازی ها بودم. به قدری ذهنم درگیرش بود که به محض اینکه از سلماس رسیدم رفتم سراغ کتاب بازی ها تا اسم بازی رو پبدا کنم! اینکه می گم به محض رسیدن رفتم سراغش اغراق نیست! صبح ساعت هفت رسیدم و بلافاصله رفتم کتاب رو نگاه کردم.

اسم بازی بود زن سرد مزاج. اسمش کمی غلط انداز هست و توضیحاتی هم که نویسنده کتاب داده باعث می شه که آدم فکر کنه فقط مربوط به رابطه جنسی زن و شوهر هست و لاغیر. اما رفتاری فراگیر هست که هم روابط جنسی و هم روابط اجتماعی و دوستانه انسان ها رو در بر می گیره. و بر خلاف اسمش فقط شامل زن ها نمی شه و آقایون رو هم شامل می شه!

حالا این بازی چه جوریه؟ من تا جاییکه یادم مونده توضیح میدم و اگر خیلی مشتاق باشید می تونید برید و کتابش رو بخرید و بخونید:

زن تصور می کنه که رابطه جنسی بک نوع رابطه حیوانی و وحشیانه هست و شوهرش اون رو فقط به خاطر این مسئله دوست داره!

موقعی که شوهرش بهش نزدیک میشه اون رو از خودش می رونه و بداخلاقی می کنه. شوهر هی به سمت زن می ره و زن با پرخاشگری، شوهر رو از خودش دور می کنه! این رفتار انقدر ادامه پیدا می کنه که مرد دیگه ناامید میشه و سراغی از زن نمی گیره!

مدتی به همین منوال می گذره تا اینکه زن کم کم احساس کمبود می کنه و از نزدیک نشدن شوهرش ناراضی میشه! و دست به کارهایی می زنه تا شوهرش تحریک بشه! مثال ها رو از کتاب می زنم. زن حموم می ره و با خودش حوله نمی بره و به شوهرش می گه تا حوله بیاره. شب موقع خواب لباس خواب نازک می پوشه. کم کم مرد تحریک می شه. دست آخر هم یک شب زن مرد رو می بوسه و مرد تا میاد معاشقه کنه، زن عصبانی می شه که تو فقط دنبال مسائل جنسی هستی و ….

خلاصه این بازی همین طور ادامه پیدا می کنه!

تا اینجا به نظر میاد باز کاملا مربوط به زن و شوهر هاست.

کتاب مثال دیگری هم داره که مربوط به داستان آرزوهای بزرگه. حتما کارتونش رو دیدید! جایی که دختره (استلا) از پسر (پیپ) تقاضا می کنه که براش یک کیک از گِل درست کنه اما وقتی پسر در خواست اون رو انجام می ده، دختر از دست های کثیف پسر ایراد می گیره و فخر فروشی می کنه که من تمیز ترم!

می بینید که این بازی گستره زیادی رو در بر می گیره! البته با وجود اینکه اریک برن تأکید داره که این بازی ازدواج هست.

آنتی تز این بازی شامل معشوقه گرفتن مرد هست که بسیار خطرناک است و نوعی قمار به شمار می رود! و از طرف زن به بی وفایی متهم خواهد شد و این به هیچ وجه توصیه نمی شود. کار دوم شرکت در جلسات تبادل زناشویی است تا در آنجا با گفتگو مشکل بیان و حل شود.

حالا می ریم سراغ تحلیل بازی و رونویسی از کتاب:

تز: حالا گیرت آوردم پدر سوخته.

هدف: حمایت.

نقش ها: زن معمولی و شوهر بی ملاحظه.

پویایی شناسی: غبطه احلیل(میل واپس زده در زن برای داشتن احلیل. که از تفاوت بدنی دختر و پسر سرچشمه می گیرد.)

مثال ها: 1) تو و آن کثافت کاری هایت، پسرک کثیف. 2) زن سرد مزاج ولی تحریک کننده.

نمونه عالی و اجتماعی: والد _ کودک.

والد: « فقط بهت اجازه می دهم برایم یک کیک از گِل درست کنی»( فقط مرا ببوسی).

کودک:« دوستت دارم، باشد.»

والد: « حالا ببین چقدر کثیفی!»

نمومه عالی روانی: کودک _ والد

کودک: « اگر توانستی گولم بزنی.»

والد: « باشد، سعیم را می کنم، به شرط اینکه جلویم را بگیری.»

کودک: « ببین تو شروع کردی!»

حرکات: 1) سعی در فریفتن _ پاسخ مثبت. 2) طرد نمودن _ عقب کشیدن. 3) تحریک _ پاسخ مثبت. 4) طرد نمودن _ "سرسام".

امتیازات: 1) روانی درونی _ آزادی از گناه و اشتیاق به رویاهای آزار دهنده ( جنسی). 2) روانی برونی _ پرهیز از بیمِ به نمایش درآمدن و نفوذ. 3) اجتماعی درونی _"سرسام". 4) اجتماعی برونی _ با بچه های کثیف چه کار می شود کرد؟

فکر کنم تا حرکات همه چیز واضح است و با کمی فکر کردن می توان معنای آ«ها را دریافت.

اما حرکات، از 1 تا 4 مراحل مختلف بازی نشان داده شده که از کجا شروع می شود و در صورت ادامه به کجا می کشد.(به نظرم این هم واضح است).

اما امتیازات: 1) یعنی اینکه فرد در درون احساس رضایت می کند که تن به کاری که نمی خواست نداده و صرفا کس دیگری مجبورش کرده.

2) این بازی باعث می شود که فرد به نظر بدون ضعف بیاید و به خاطر ترس از آشکار شدن خواسته هایی که به نظرش ضعف است دست به این بازی می زند.

3) باید بازی سرسام رو توضیح بدم که فرصت نیست. فقط باید بگم که این بازی بین کسانی هست که امکان رابطه جنسی با هم ندارند! مانند پدر و دختر.

4) این جمله به نظر واضح و گویاست. پسرک همیشه کثیف و مشمئز کننده است. یا درباره زن سرد مزاج، مردها همه حیوان هستند و فقط به فکر معاشقه هستند!


پنج‌شنبه 31 مرداد 1387
osman shirtism

امروز می خوام درباره یکی از مکاتب عملی صحبت کنم که دارای ایدئولوژی بسیار قوی هست. این ایدئولوژی به حدی داراری پایه های محکم واستوار هست که از زمان های قدیم به عنوان دکترین هم استفاده می شده و می شود.

اسم این مکتب پیراهن عثمان است یا Osman shirtism.

داستان به زمان هابیل و قابیل بر می گرده! وقتی که قابیل از دست هابیل شاکی بود که چرا دختر خوشگله رو تور کرده؟

هابیل هم هی می گفت بابا به من چه؟ خوب خودش آمار داد! اول هم که تو پا پیش گذاشتی و بهت پا نداد. من رفتم شماره دادم و اون هم گرفت.

حالا هر چی هابیل می گفت قابیل قبول نمی گرد! این شده بود یه بهونه که هی قابیل بخواد هابیل رو چیز کنه! چی می گن؟ آهان اذیت!

آخر سر هم که زد هابیل رو کشت و زنش رو صاحب شد!( از همون اول هم همۀ دعواها سر زن بوده)

چند هزار سال بعد...

گذشت و گذشت تا اینکه پاریس میاد و هلن رو می دزده. شوهر هلن با وجود اینکه از هلن خسته بود اما چون دلش هوس متاعی از دیار تروآ رو کرده بود، اعلام غیرتی شدن می کنه و سوار چیز سرخ موی، یعنی همون اسب سرخ موی می شه و به تروآ حمله می کنه و خواهر و مادر پاریس رو به تلافی هلن بر می داره و با خودش میاره!

زمان سپری می شه و نوبت دوره اسلامی می شه و جنگ های ایدئولوژیک!

عثمان به مردم ستم می کنه و ...

چند تا آدم بلند می شن و میرن سراغش و خفتش می کنند و همونجا کارش رو یه سره می کنند!

مروان پیرهن عثمان رو با خودش بر می داره و می ره مکه. خلاصه همه رو قانع می کنه که حضرت علی از همه جا بی خبر عثمان رو کشته! وسط داستان هم هر کسی میومد که مخالفت کنه، پیرهن عثمان رو علم می کرد که آره این پیرهن عثمان هست و بوی زلیخا و یوسف رو می ده! حالا این که یوسف و زلیخا چه ربطی به عثمان داشته و چه جوری پیرهنش عثمان بوی یوسف و زلیخا رو گرفته بوده من هم نمی دونم!

خلاصه این بار سوار شتر سرخ موی میشن و میان به خونخواهی عثمان!

پیرهن عثمان رو هم بر میدارن و می زنند سر یه نیزه و اون میشه علمشون!

وسط کار هم هر کی ساز مخالف میزده اون پیرهن رو می کردن تو چشمش! اما چون پیرهن رو به نیزه بسته بودند آخر و عاقبت مخالفت زیاد ختم به خیر نمی شد!

تا اینجای داستان، این دکترین اسم خاصی نداشت! اما بعد از این ماجرای عثمان، صاحب اسم می شه و بهش می گن پیراهن عثمان!

یک انسان بزرگی می گه تا موقعی که چیزی یا قدرتی اسم نداشته باشه نمیشه مهارش کرد برای همین صاحب اسم میشه تا انسان ها بتونند مهارش کنند.


از بحث های روانشناسی بگذریم!

از این داستان ساختگی و بی مزه هم بگذریم چون حس ادامه دادن ندارم!

حرف اصلیم درباره کسانی هست که این روش زندگی رو برای خودشون انتخاب کردند!

مسائل منفی کسانی که باهاشون در ارتباط هستند هیچ گاه از ذهنشون پاک نمی شه و در هر موقعیتی سعی در استفاده کردن از اون نقطه ضعف آدم رو دارند!

البته این روش رو بیشتر کسانی به کار می بردند که دچار ضعف منطق هستند و زمانی که در گفتگوهای معمول دچار ضعف می شوند اقدام به استفاده از این حربه می کنند!

نمونه بارز این مسئله در دعواهای زن و شوهرها دیده می شه. زن و شوهرها معمولا توی دعواها هیچ وقت سعی در حل همیشگی مسائل ندارند چون به نفعشون نیست! همیشه موضوعی رو لاینحل باقی می ذارند که فردا روز بتونند گرو کشی کنند!

چرا تو مهمونی بداخلاقی کردی؟

خوب کاری کردم. مامانت با من بد رفتاری کرد.

مامانم؟ مامانم که امروز کلی تحویلت گرفت!

خوب امروز تحویلم گرفت دفعه های پیش چی؟ فیلمش بود!

و ....

البته این مثال کاملا دم دستی بود!

ولی معمولا توی رابطه هاتون دیدید که حرفی رو به کسی می زنید، چون حس می کنید محرم رازتونه اما تو هر موقعیتی به رختون می کشه! این به نوعی همون گروکشی یا قضیه پیرهن عثمانه!(البته گروکشی و پیرهن عثمان دو تا داستان مجزا هستند که خداشون هم یکی نیست!

این چیزی که من گفتم شبیه بازی بود! نمی دونم اریک برن این رو تو کتابش اشاره کرده یا نه!

اما علت این رفتار چیه؟ این قبیل آدم ها فکر می کنند که هر بحثی متضمن اینه که یه نفر بازنده بحث باشه! یعنی بحث می کنند تا برنده بشن و طرف رو مغلوب کنند اما وقتی که در ضعف قرار می گیرند دست به دامن پیرهن عثمان می شن!

دلیل بعدی ترس از پذیرش اشتباه هست و اعتراف به اشتباه! چون خود را عاری از اشتباه می دانند و آنقدر دچار جمود فکری هستند که حاضر نیستند بپذیرند. یا در نهایت به مانند من(در زمان گذشته) تنها چیزی که می گویند این است: همینه که هست!

اولین چیزی که باید توجه کرد اینه که بحث و گفتگو برای برد و باخت و اثبات حقانیت خود نیست! برای رسیدن به نتیجه ای معقول هست. برای این بحث و گفتگو می کنیم که به تعالی برسیم! در روابط انسانی و مخصوصا در روابط دونفره، هیچ کس حق مطلق و هیچ کس باطل مطلق نیست! و در پایان مباحثه هیچ یک از طرفین خود را اثبات نمی کند! بلکه منطق و حقیقت مشخص می شود که در رسیدن به این مسئله هر دو طرف نقش داشته اند! و آن کسی به معنای حقیقی برنده بحث هست که نتایج بحث منطقی را بپذیرد! و اگر هم اشتباهی داشته است شجاعت پذیرفتنش را داشته باشد و شجاع تر آنکس که به اشتباهش اعتراف کند!

منظورم از بحث و گفتگو، بحث خاصی نیست! هر چیزی که باعث حرف زدن دو تا آدم بشه، از نظر من بحث و گفتگو هست!


پنج‌شنبه 17 مرداد 1387
برای یک لقمه نان

شب سختی داشت. شب در خانه ای بود که صاحب و ساکنش را برای اولین بار می بود که می دید. شب را با هزاران ترس و دلهره وارد آن خانه شده بود و صبح با هزاران افسوس خانه را ترک می کرد!

دیشب چهره ای آراسته داشت که توجه هر کسی را به خود جلب می کرد! اما صبح با چهره ای عادی قدم به بیرون خانه می گذاشت.

پول خوبی گرفته بود. تا چند روزی لازم نبود که شب را در خانه خود نباشد.

قصد خانه مادرش را داشت تا نرگسش را بردارد و برای جبران شبی که در کنارش نبوده، او را به شهر بازی ببرد! برنامه هر روزش بود؛ البته روزهایی که شب قبل را با نرگس نبود.

امروز و فردا در کنار دخترش خوش خواهد بود. اما فردای فردا چطور؟ فرداهای فردا چه؟

در ذهنش فردای سیاه خود را ترسیم می کرد. در دل می گفت که امروز را پیش نرگس می مانم اما فردا باز به سر کار می روم تا شاید برای فرداهای نرگس کاری بتواند انجام دهد!

یاد شبی افتاد که برای اولین بار مجبور شد تن به خفت بدهد که صاحبخانه اش از خانه بیرونش نکند و ماهی دیگر فرصتش دهد.

تا صبح گریه کرده بود. از خدا شرم داشت. خدایی که او را این چنین در تنگدستی قرار داده بود.

فردای اولین شبش دیگر خوب فهمیده بود که چاره ای ندارد و باید همه عمر را تا صبح گریه کند. با اکراه می رفت و با اکراه پول می گرفت و با اکراه خرجش می کرد.

خسته بود! از این همه کار دل آزار خسته بود!

خسته از نگاه همسایگان که او را زنی هوس باز و تنوع طلب می دانستند!

او تمام تلاشش را کرده بود و می کرد تا کاری آبرومند دست و پا کند اما نمی شد! اگر هم کسی این را نمی دانست، مادرش می دانست! اگر مادرش هم نمی دانست خدا می دانست!

ذهن آشفته اش را نمی توانست سامان دهد.

می رفت و فکر می کرد که لحظه ای احساس کرد که دستش با شدت تمام کشیده شد.

تا به خود بیاید، کیفش را از دست داده بود!

امشب هم نرگس باید بدون مادر بخوابد!


من بعضی روزها موقع برگشتن از سر کار از نواب رد می شم! جلوی تره بار نواب یه خانمی می ایسته. هر موقع اونجا می ایسته ترافیک شدیدی به وجود میاد! یه روز وسط ظهر داشتم میومدم که ترافیک سنگین بود. از جلوی تره بار که رد شدیم دیدم که اون خانم اونجا ایستاده بود. از قضای روزگار اون روز من با خطی ها داشتم می اومدم.

راننده گفت: این خانم تو خط نواب کار می کنه! خیلی معروفه همه می شناسنش!

اون دفعه جلوی مترو کیفش رو زدند. بنده خدا گریه می کرد!

دلم خیلی گرفت که چرا باید هر چی بدبختی هست یک جا به سر آدم بیاد! شاید تجربه نکرده باشید(من هم تجربه نکردم) اینکه کیفت رو بدزدند خیلی سنگینه! و اگر در اون پولی باشه که برای بدست آوردندش تن به هر ذلتی دادی خیلی بیشتر احساس فشار خواهی کرد!!! البته اگر برای پول زحمت کشیده باشی! نه اینکه پدرجان تو جیبت بذاره!!

من برای خانوم هایی که از این راه گذران زندگی می کنند اخترام زیادی قائلم. البته برای کسانی که از سر اجبار و فقط برای گذران زندگی.( یاد مالنا افتادم!)

یادم نمیاد تو کدوم سوره از قرآن بود. اوایل سوره بود که خدا می فرمود: کسانی که زنا و فحشا کنند برای ابد در جهنم خواهند بود. اما کسانی که از روی اجبار چنین کنند، البته خدا بخشنده و مهربان و توبه پذیر است.

البته نقل به مضمون.


این هم شعری از خواننده محبوب دخترها یعنی مجید اخشابی که از صدا و آهنگهاش نفرت دارم!(می تونید اینجا آهنگ رو گوش کنید)

اما این شعرش خیلی قشنگه البته اگر از ایت قسمتش بگذریم: تیتر روزنامه عصره. چی کار کنم که همه چیز رو سیاسی می بینم! این آهنگ در دوره اصلاحات و روی یه سریال کار شده بود که این روزنامه عصر همیشه آزرام می داد. آخه اون موقع فقط روزنامه های راستی، عصرها چاپ می شدند.

یکی میگه " o "منفی , یکی میگه عینه قصره
مردی خونشو فروخته , مردی خونه شو فروخته
تیتر روزنامه عصره...

آره , خونشو فروخته واسه بچه ش نون خریده
نرخ خون پایینه انقدر یا اونو گرون خریده ؟...

عصره آهن, عصره گرگه
توبه مرگ گرگ عصره
مردی خونش " o "منفی اما خونش عینه قصره

حالا سنگ پشت یا حلزون صد چمن خونه به دوشن
سنگدلان که قیمته خون خونه شونو میفروشن
غم مخور یکی همیشه خوبه کیمیا سرشته
آدرس خدارو داره , میگه خونمون بهشته

فرصت همیشتونو از خود و خدا نگیرین
زندگی امیده امید زنده باشین تا نمیرین

فرصت همیشتونو از خود و خدا نگیرین
زندگی امیده امید زنده باشین تا نمیرین...
زنده باشین تا نمیرین...


چهارشنبه 16 مرداد 1387
گناهی برای توبه

زمانی که برادران یوسف کمر به کشتن یوسف گرفتند، برای انکه ازغقوبت کارشان در امان بمانند گفتند که بعد از کشتنش توبه می کنیم.

زمانی هم که عمر سعد نمی توانست برای انجام فرمان بنی امیه تصمیم بگیرد همین توبه بود که باعث شد بپذیرد که فرزند رسول خدا و دوست دوران کودکیش را بکشد.

انسان به لطف توبه چه کارهایی که نکرده!

گویند مردی بود که تمام عمر خود را به عبادت خدا مشغول بود. مردی پارسا بود. شیاطین هرچه تلاش کرده بودند نتوانسته بودند تا این مرد را به سمت گناه سوق دهند. شیطان از نوچه های خود ناامید می شود و خود دست به کار می شود.

به محلی که این مرد مشغول عبادت بوده می رود و سخت مشغول عبادت می شود! نماز از پی نماز و ذکر از پی ذکر! بدون لحظه ای استراحت! مرد پارسا به عبادت این مرد غبطه می خورد و از او می پرسد که چگونه می تواند این چنین عبادت کند.

شیطان می گوید که من گناهی مرتکب شدم و برای پاک شدن از آن گناه و مورد بخشش خدا قرار گرفتن چنین عبادت می کنم!

اگر تو هم می خواهی به مانند من عبادت کنی تو هم گناهی انجام بده و سپس توبه کن!

شیطان در پایان نشانی زن بدکاره ای را به مرد می دهد و می گوید که گناهی که من کردم زنا بود و با این زن زنا کردم! تو نیز زنا بکن و توبه کن تا بیشتر عبادت کنی!

بگذریم از آنچه بین زن بدکاره و مرد پارسا گذشت! که زن بدکاره با دیدن مرد پارسا، او را از این کار برحذر داشت و سعادت دنیا و آخرت را برای خود خرید!

این واقعیتی هست که ما به امید توبه کردن گناه می کنیم. گناهانی که به وقت انجام، از قبح عمل آگاهیم اما با امیدی که به توبه کردن بسته ایم به راحتی گناه می کنیم!


چند وقت پیش توی مغازه بودم که زنی اومد. میگفت برای این نیومده بود کار رو تحویل بگیره که یکی از آشناهاشون رفته بود مکه. بعد داشت می گفت چه مکه رفتنی! تا خالا پیشونیش به مهر نخورده بود!

بعد فروشنده مون گفت که ایشالله قسمت شما بشه! گفت نه من نمی خوام تا پنجاه سالگی برم! می خوام اون موقع برم و توبه کنم!!!

قصد جانماز آب کشیدن ندارم چون خودم هم جزء همون آدم ها هستم!

اما واقعا ما آدم ها چه فکری می کنیم؟ چه خواهد شد عاقبت ما!

حدیثی هست که یادم نمیاد از چه کسی هست؛ می گه دوزخ پر هست از کسانی که در مورد مهربانی خدا بیش از حد حساب کرده بودند! و با امید به بخشایش خدا در گناه کردن گستاخ شده بودند!


یکشنبه 6 مرداد 1387
بچه رو نزن، شیر گاز رو ببند!

 

در اون زمان ها که سن خیلی از دوستان هم سن و سال ما قد نمی ده، یه تبلیغ تلویزیونی پخش می شد که برای شرکت ملی گاز بود!

خانواده توی خونه نشسته بودند که بوی نامطبوعی حس می کنند و طبق معمول کم سن ترین بچۀ خانواده مورد اتهام واقع می شه و یه پس گردنی می زنند به بچه که در این لحظه آقای ایمنی ظاهر می شه و توضیح می ده که عزیزجان، بچه بی گناهه شیر گاز باز مونده!

داستان ما بنی بشر هم این جوریه!

توی زندگی همیشه فکر می کنیم که حق با ماست و نسبت به همه مسائل آگاهیم! همیشه خودمون رو مبری از گناه می دونیم و همیشه دنبال کسی می گردیم که مشکلات خودمون رو به گردن اون بندازیم.

هر بدبختی که تو زندگی به سراغمون میاد به حوادث بیرونی ربط می دیم! حتی زمانی که به اشتباه خودمون واقف هستیم، دیگران رو به دلیل عدم درک صحیح ما و فرصت ندادن برای جبران اشتباه مقصر می دونیم!

حرفی که می خوام بزنم به نوعی حدیث نفس گفتنه! من آدمی هستم که همیشه احساس گناه می کنم! و در هر چیزی خودم رو مقصر اصلی می دونم! اما چند وقت پیش اتفاقی افتاد که برام خیلی سنگین بود! نمی تونستم اتفاق رو بپذیرم و برای همین سراغ مقصر می گشتم! تمام دور و بری هام متهم ردیف اول بودند! احساس می کردم که همه در یک لحظه از پشت به من خنجر زدند! از صمیمی ترین دوستم تا بهترین دوستانم!

اما گذر زمان حرف های تازه ای برام داشت! اینکه می گن گذر زمان حقایق رو برملا می کنه و بهترین قاضی هست، حقیقتی انکار ناپذیر هست و به وقت برملا کردن خقایق بسیار تلخ!

متوجه شدم که نه عزیزترین کسم در حقم بد کرده و نه دوستانم! هیچ اتفاقی یک طرفه به وقوع نمی پیونده! همیشه آدم های زیادی در به وجود آمدنش نقش دارند!

من نقش خودم رو نادیده گرفته بودم و تنها به کارهای بقیه توجه می کردم و افسوس می خوردم که چرا انقدر به دوستانم نزدیک شدم که اینجوری بخوان بی اراده در زندگی من دخالت کنند! اما خودم رو به عنوان فاعل همه این مسائل فراموش کرده بودم!

خلاصه کلام فهمیدم که بابا من خودم شیر گاز رو نبستم! بقیه کاری نکرده بودند!

من با باری به هر جهت زندگی کردنم باعث شدم که اعتماد از من سلب بشه! و نه تردید که بی اعتمادی جاش رو بگیره! بدون هدف و انگیزه زندگی کردنم باعث شد تا عزیزم فکر کنه هیچ اهمیتی برام نداره! در حالی که اینطور نبود و من فقط داشتم وقتم رو که اضافه اومده بود تلف می کردم!

این قضیه انقدر تو ذهنم بود که باورم شد علت اصلی مشکلات پیش آمده من بودم! خودم رو مقصر بالفطره می دونستم!

دائما خودم رو در مظان اتهام می ذاشتم! رفتارهایی میکردم که باعث می شد اطرافیانم دچار سوء ظن نسبت به من بشن!

به قدری بی تفاوت بودم نسبت به همه چیز و همه کس که حس می کردم بقیه هم نسبت به من بی تفاوتند. این رو برگ برنده خودم می دونستم. چرا که فکر می کردم این باعث می شه که بقیه من رو عنصر خنثی بدونند و راحت با من ارتباط بگیرند اما نمی دونستم که من فرض کردم بی اثر هستم اما بقیه ممکنه روی من حسابی باز کنند. یا اینکه این بی تفاوتی و رلکسی بیش از حد باعث بشه که درباره من فکرهای عجیبی بکنند!

این بی تفاوت بودن رو در یک جمله خلاصه می کنم: پسندیدم برای خود چیزی را که برای دیگران نمی پسندیدم!

متنم خیلی طولانی شد و خسته کننده! فقط این رو می گم:« آب رفته رو شاید نشه به جو برگردوند اما می شه کاری کرد که بقیه آب هرز نره!!»

من برگشتم! به بلاگت سر می زنم، کامنت می ذارم! اما قصد آزارت رو ندارم! خدا با آتش غضبش من رو بسوزونه اگر بخوام ذره ای ناراحتی ببینی! حتی در دل و فکرت!

من به عنوان یه استفاده کننده از اینترنت حق دارم مطلب های زیبات رو بخونم! و اگر لازم بود نظر بدم!

در آخر شعری می ذارم از ارفع تا خستگی این پرگویی من از تنتون و چشماتون بدر بره!

می روم تا عالمی بر هم زنم

یک دم از آن عالم آرا دم زنم

کرده عصیان از قرار عاشقی

حرف محرم را به نامحرم زنم

اسم اعظم را که مائیمش حجاب

جار از گلدستۀ عالم زنم

تا نمایم عاشقان را جای دوست

بر سر خرگاه دل پرچم زنم

می روم امشب به خلوتگاه فقر

تا صلای رزق بر جانم زنم

می روم امشب به بام خزندگی

هی به حیرتخانۀ ادهم زنم

تا ببینب جلوه ها رنگ است و بس

رنگ بیرنگی به جام جم زنم

می روم از آبروی اشک خویش

طعنه بر سرچشمۀ زمزم زنم

می روم ارفع ز سوز آه خود

شعله در ظلمت سرای غم زنم

قرار نبود متن به اینجا ختم بشه! قرار بود متن رو به این نتیجه برسونم که بیایید شیر گاز رو ببندیم و بچه رو نزنیم اما کشید به اینجا و چون عادت به ویرایش ندارم، مستقیم میره تو بلاگ!


یکشنبه 23 تیر 1387
زنده باد شتر!

خیلی وقته که مطلبی توی بلاگ ننوشتم، با اینکه خیلی دوست داشتم بنویسم اما چیز جالبی ذهنم رو درگیر نمی کرد که بنویسم.

این ننوشتن فکرم رو مشغول کرده بود و دنبال بهونه ای می گشتم تا موضوعی پیدا کنم و بنویسم.

صبح که داشتم می رفتم سمت دانشگاه به خودم و رابطه هام فکر می کردم. به اینکه من با اینکه آدم فراموشکاری هستم و خیلی چیزها رو زود فراموش می کنم اما مثل همۀ ترک ها کینه ای هستم؛ کینه شتری به دل می گیرم.

به شترش که رسیدم یاد شتر افتادم و رفتارهایی که داره. معمولا آشناهای من می دونند که من ارادت خاصی به شتر دارم. خیلی حیوون فهمیده ای هستش! یا اینکه من به عنوان فحش به کار می برم اما در کل به شتر علاقه دارم!

این مطالب اومد به ذهنم:

واحد شمارش آدم و نخل و شتر، نفر هست.

شاید جالب باشه اگر بدونید که نخل اگر بترسه نمی تونه میوه بیاره! عین آدم. شاید شنیده باشید که زنی ترسیده و شیرش خشک شده.

بعد از جنگ ایران و عراق توان تولید خرمای ایران به مقدار زیادی کم شد.

این از نخل.

اما شتر؛ شتر تنها حیوانی هست که می تونه بخنده و گریه کنه!

یکی از دوستان تعریف می کرد که دو تا شتر رو می خواستند قربونی کنند. شتر اول رو که کشتند شتر دوم داشت گریه می کرد.( کشتن شتر واقعا وحشیانه هست. با دشنه می زنند به گردنش تا انقدر خون ازش بره تا بیفته زمین و بعد ذبح می کنند)

شتر هیچ وقت با اعضای خانواده خودش جفت گیری نمی کنه! یعنی با مادر و خواهرش!

و اگر با زور آدم( صاحب شتر) مجبور به جفت گیری بشه، انقدر با لگد به اعضای تناسلی خودش می زنه تا بمیره!!!!!

شتر در برابر دیده کسی جفت گیری نمی کنه( برخلاف بقیه حیوانات و حتی آدم ها!!!) اگر کسی ببینه و شتر متوجه بشه می ره و طرف رو به قصد کشت می زنه!

اما کینه شتر. شاید فکر کنید که فقط یه ضرب المثل هست و بس! اما این طور نیست و واقعا شتر کینه به دل می کیره و هیچ وقت فراموش نمی کنه! یعنی بعد بیست سال کسی رو ببینه که ازش کینه داشته می تونه بشناسه و انتقام بگیره( با وجود تغییرات قیافه در طول زمان)

می بینید چه حیوان جالبیه!!؟ می بینید چقدر حیوان فهمیده ای هست!؟ می بینید چقدر از انسان ها با شرف تر هست؟ دیگه توضیح بیشتری نمی دم!

شتر، نخل و آدم!!!

راستی بعد اینکه این موضوع اومد به ذهنم، مشغول کتاب خوندن بودم و توصیف یک مرد از دختری که عاشقش شده بود! این موضوع رو بعدا می نویسم! موضوع جالبیه!


1 2 3 4 5 ... 17 >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 101467


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها